تبليغاتX
مدیریت صنعتی

مدیریت صنعتی

نظريه‌ سازمان‌هاي‌ يادگيرنده‌

نظريه‌ سازمان‌هاي‌ يادگيرنده‌

Learning Organizations Theory

 

مقدمه‌

برنامه‌هاي‌ بهبود مداوم‌ كه‌ امروزه‌ نقل‌ محافل‌ مديريتي‌ است‌، به‌ سرعت در تمام‌ سازمانها گسترده‌ مي‌شوند. مديران‌ به‌ اين‌ اميد چنين‌ برنامه‌هايي‌ را، كه‌بعضاً هزينه‌هاي‌ گزافي‌ را نيز به‌ سازمان‌ تحميل‌ مي‌كنند، در دستور كار قرارمي‌دهند كه‌ بتوانند در سازمان‌ توان‌ رقابت‌ در بازار جهاني‌ و مقاومت‌ در برابر پيچيدگي‌هاي‌ روزافزون‌ را ايجاد كنند. برنامه‌ها و تكنيك‌هاي‌ بهبود مداوم‌ بسيارمتنوع‌اند، چنانكه‌ تنها تهيه‌ فهرستي‌ از عناوين‌ آنها نيز كار سختي‌ است‌. متأسفانه‌ در اين‌ وادي‌ تعداد شكست‌ها به‌ مراتب‌ بيش‌ از پيروزيهاي‌ بدست‌ آمده ‌است‌. نظريه‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده‌، كه‌ ابتدا توسط تعدادي‌ از مديران‌ هوشمند وبا تجربه‌ در محيط كسب‌‌و‌كار به‌ صورت‌ عملي‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته ‌و سپس‌ در محيط‌هاي‌ دانشگاهي‌ توسط نظريه‌پردازان‌ پرورش‌ داده‌ شده‌ است‌، به‌ دنبال يافتن‌ جواب‌ اين‌ مسئله‌ است‌.
بسياري‌ از مديران‌ از فهم‌ اين‌ حقيقت‌ اساسي‌ كه‌ بهبود مداوم‌ نياز به‌ تعهدسازمان‌ به‌ يادگيري‌ مداوم‌ دارد، عاجزند. اساساً چگونه‌ مي‌توان‌ انتظار داشت‌ كه سازماني‌ بتواند به‌ پيشرفت‌ نائل‌ شود و افقهاي‌ جديدي‌ از فعاليت‌ و كار رافراروي‌ خود بگشايد، بدون‌ اينكه‌ بخواهد چيز جديدي‌ ياد بگيرد. حل‌ يك‌ مسئله ‌چالش‌ برانگيز، معرفي‌ محصولي‌ جديد و بازمهندسي‌ يك‌ فرايند توليد جملگي‌ نياز به‌ مشاهده‌ جهان‌ به‌ طريقي‌ نو و تلاش‌ عملي‌ در جهت‌ اجراي‌ يافته‌هاي‌ جديددارند. در فقدان‌ عنصر حياتي‌ يادگيري،‌ سازمانها و افراد آنها تنها شيوه‌هاي‌كهنه‌ را - حداكثر با بيانهاي‌ جديد - تكرار مي‌كنند.
 

تعاريف‌:

يك‌ مرور مختصر و اوليه‌ در ميان‌ نوشته‌هاي‌ صاحبنظران‌، محقق‌ را باتعاريف‌ متعدد و متفاوتي‌ از سازمان‌ يادگيرنده‌ مواجه‌ مي‌سازد. در اين‌ ميان‌، مقاله‌ حاضر سعي‌ دارد تا به‌ عناصر و مفاهيم‌ اساسي‌ مشتركي‌ كه‌ در تعاريف ‌ارائه‌ شده‌ بپردازد و تعريفي‌ از سازمان‌ يادگيرنده‌ ارائه‌ كند كه‌ حداكثر وفاق ‌انديشمندان‌ اين‌ عرصه‌ پيرامون‌ آن‌ وجود داشته‌ باشد. اما قبل‌ از پرداختن‌ به‌تعريف‌ سازمان‌ يادگيرنده‌، لازم‌ است‌ تا مفهوم‌ يادگيري‌ سازماني،‌ كه‌ مفهومي‌اساسي‌ و پايه‌اي‌ است،‌ به‌ دقت‌ تعريف‌ و تفاوت‌ ظريف‌ آن‌ با سازمان‌ يادگيرنده‌تشريح‌ شود.
مفهوم‌ يادگيري‌ سازماني‌ به‌ لحاظ زماني‌ قبل‌ از سازمان‌ يادگيرنده‌توسعه‌ داده‌ شده‌ است‌. كار جدي‌ محققين‌ پيرامون‌ يادگيري‌ سازماني‌زمينه‌ساز شكل‌گيري‌ نظريه‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ بوده‌ است‌. يادگيري‌ سازماني‌به‌ طور فزاينده‌اي‌ در ميان‌ سازمانهايي‌ كه‌ به‌ افزايش‌ مزيت‌ رقابتي‌،نوآوري‌ واثربخشي‌ علاقمندند، مورد توجه‌ ويژه‌ قرار گرفته‌ است‌. آرجريس‌(1) و شون‌(2)(1978: 2)، كه‌ دو تن‌ از پژوهشگران‌ اوليه‌ در اين‌ زمينه‌ هستند، يادگيري‌سازماني‌ را به‌ عنوان‌ «كشف‌ و اصلاح‌ خطا» تعريف‌ مي‌كنند. به‌ نظر فايول‌(3) ولايلز (4) (1985:803)، يادگيري‌ سازماني‌ فرايند بهبود اقدامات‌ از طريق‌ دانش‌ وشناخت‌ بهتر است‌. داجسون‌(5) يادگيري‌ سازماني‌ را به‌ عنوان‌ ”روشي‌ كه‌سازمانها ايجاد، تكميل‌ و سازماندهي‌ مي‌كنند تا دانش‌ و جريانهاي‌ عادي‌ كار دررابطه‌ با فعاليت‌هايشان‌ و در داخل‌ فرهنگ‌هايشان‌ و همچنين‌ كارايي‌ سازمان‌ را ازطريق‌ بهبود بكارگيري‌ مهارتهاي‌ گسترده‌ نيروي‌ كارشان‌، انطباق‌ داده‌ وتوسعه‌ بخشند“، تعريف‌ مي‌كند (Dodgson,1993:377).
نكته‌ اساسي‌ كه‌ در مرور تعاريف‌ ارائه‌ شده‌ براي‌ يادگيري‌ سازماني‌ به‌چشم‌ مي‌خورد، اينست‌ كه‌ در ديدگاههاي‌ جديدتر يادگيري‌ سازماني‌ مستقيمادر زمينه(6)سازمان‌ تعريف‌ مي‌شود. دليل‌ عمده‌ اين‌ امر شكل‌گيري‌ نظريه‌سازمان‌ يادگيرنده‌ در سالهاي‌ اخير مي‌باشد و دقيقاً از اين‌ مرحله‌ به‌ بعد تعاريف‌ مربوط به‌ يادگيري‌ سازماني‌ و سازمان‌ يادگيرنده‌ كاملاً به‌ يكديگرمرتبط مي‌شوند و كار محقق‌ در تعيين‌ حوزه‌ هر يك‌ به‌ صعوبت‌ مي‌گرايد. درتعريفي‌ كه‌ توسط جورج‌ هوبر(7) ارائه‌ شده‌ است‌، يادگيري‌ به‌ گونه‌اي‌ تعريف‌شده‌كه‌ مي‌تواند در هر سطح‌ از تجزيه‌ و تحليل‌ براي‌ فرد، گروه‌ و يا سازمان‌ به‌ كار رود. به‌ نظر هوبر (1991)يك‌ هويت‌(8) زماني‌ ياد مي‌گيرد كه‌ از طريق‌ پردازش‌اطلاعات‌ محدوده‌ رفتار بالقوه‌اش‌ تغيير كند. تسانگ‌(9) (1997) معتقد است‌ كه‌ دو اصطلاح‌ يادگيري‌ سازماني و سازمان‌ يادگيرنده‌ بعضي‌ از اوقات‌ به‌ اشتباه‌ به‌جاي‌ يكديگر به‌ كار گرفته‌ مي‌شوند. وي‌ يادگيري‌ سازماني‌ را مفهومي‌ مي‌داندكه‌ براي‌ توصيف‌ انواع‌ خاصي‌ از فعاليتهايي‌ كه‌ در سازمان‌ جريان‌ دارد به‌ كارگرفته‌ مي‌شود، در حاليكه‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ به‌ نوع‌ خاصي‌ از سازمان‌ اشاره‌مي‌كند.
صاحبنظران‌ براي‌ مفهوم‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ نيز تعاريف‌ متعددي‌ ارائه‌كرده‌اند. به‌ نظر داجسون‌ (1993) سازمان‌ يادگيرنده‌ سازماني‌ است‌ كه‌ با ايجادساختارها و استراتژي‌ها به‌ ارتقاي‌ يادگيري‌ سازماني‌ كمك‌ مي‌كند. به‌ زعم‌گاروين‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ ”سازماني‌ است‌ كه‌ داراي‌ توانايي‌ ايجاد، كسب‌ وانتقال‌ دانش‌ است‌ و رفتار خودش‌ را طوري‌ تعديل‌ مي‌كند كه‌ منعكس‌ كننده‌دانش‌ و ديدگاههاي‌ جديد باشد“(Garvin,1993:80).
مايكل‌ جي‌. ماركوارت‌(10) در كتاب‌ ارزنده‌ خود تحت‌ عنوان‌ «ساختن‌ سازمان‌يادگيرنده‌» (11) ، تعريف‌ نسبتاً جامعي‌ ارائه‌ كرده‌ است‌:
«در تعريف‌ سيستماتيك‌، يك‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ سازماني‌ است‌ كه‌ باقدرت‌ و به‌ صورت‌ جمعي‌ ياد مي‌گيرد و دائماً خودش‌ را به‌ نحوي‌ تغيير مي‌دهدكه‌ بتواند با هدف‌ موفقيت‌ مجموعه‌ سازماني‌ به‌ نحو بهتري‌ اطلاعات‌ راجمع‌آوري‌، مديريت‌ و استفاده‌ كند»(Marquardt,1995:19).
همانطور كه‌ قبلاً از تسانگ‌ نقل‌ شد، يادگيري‌ سازماني‌ و سازمان ‌يادگيرنده‌ دو مفهوم‌ متفاوت‌اند، به‌ اين‌ معني‌ كه اولي‌ به‌ فعاليتهاي‌ (فرايندهاي‌) خاصي‌ در داخل‌ سازمان‌ اشاره‌ مي‌كند، در حالي‌ كه‌ دومي‌ نوع‌ خاصي‌ ازسازمان‌ است‌. ماركوارت‌ پس‌ از تعريفي‌ كه‌ در بالا به‌ آن‌ اشاره‌ شد، تفاوت‌ دوعبارت‌ «يادگيري‌ سازماني» و «سازمان‌ يادگيرنده» را به‌ زيبايي‌ توضيح ‌مي‌دهد:
«ر بحث‌ از سازمان‌ يادگيرنده‌ تمركز ما بر چيستي‌ است‌ و سيستم‌ها، صول‌ و ويژگيهاي‌ سازمانهايي‌ را كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ هويت‌ جمعي‌ ياد مي‌گيرند واقدام‌ به‌ توليد مي‌كنند، مورد بررسي‌ قرار مي‌دهيم‌. از طرف‌ ديگر يادگيري‌سازماني‌ به‌ چگونگي‌ وقوع‌ يادگيري‌ سازماني‌ به‌ معني‌ مهارتها و فرايندهاي‌ساخت‌ و بهره‌گيري‌ از دانش‌، اشاره‌ دارد. در اين‌ معني‌، يادگيري‌ سازماني‌ تنهايك‌ بعد يا عنصر از سازمان‌ يادگيرنده‌ است» (Marquardt,1995:19).
 

انواع‌ يادگيري‌:

در يك‌ تقسيم‌بندي‌ كلاسيك‌ در ميان‌ نويسندگان‌ صاحبنظر يك وفاق ‌جمعي‌ در تفكيك‌ دو نوع‌ يادگيري‌ وجود دارد كه‌ صرف‌ نظر از نام‌گذاري‌ هريك ‌از اين‌ دو نوع‌ تقريباً مفهوم‌ يكساني‌ توسط آنها اراده‌ شده‌ است‌. فايول‌ و لايلز (1985)انواع‌ يادگيري‌ را در قالب‌ دو سطح‌(12)  بيان‌ مي‌كنند كه‌ عبارتند از: يادگيري‌سطح‌ پايي(13)  و يادگيري‌ سطح‌ بالا(14) . يادگيري‌ سطح‌ پايين‌ در داخل‌ يك‌ ساختار سازماني‌ و يا مجموعه‌اي‌ از قواعد اتفاق‌ مي‌افتد. ”يادگيري‌ سطح‌ پايين‌ منجر به‌توسعه‌ روابط پايه‌اي‌ ميان‌ رفتار و نتايج‌ مي‌شود، اما اين‌ امر اغلب‌ در دوره‌كوتاهي‌ اتفاق‌ مي‌افتد و تنها بخشي‌ از آنچه‌ سازمان‌ انجام‌ مي‌دهد را تحت‌ تأثيرقرار مي‌دهد“(Fiol and Lyles,1985: 807).. به‌ نظر اين‌ دو نويسنده‌ يادگيري‌سازماني‌ نتيجه‌ تكرار رويه‌ معمول‌ است‌ و شامل‌ ايجاد روابط بين‌ رفتارها ونتايج‌ مربوط به‌ آنها مي‌باشد. در نتيجه‌ اين‌ اتكال‌ به‌ رويه‌ و روال‌ عادي‌،يادگيري‌ سطح‌ پايين‌ بيشتر در زمينه‌ سازماني‌ اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ به‌ خوبي‌درك‌شده‌ و مديريت‌ به‌ توانايي‌ خود در كنترل‌ موقعيت‌ها باور داشته‌ باشد. هرچند اين‌ نوع‌ كنترل‌ واضح‌ بر روي‌ عوامل‌ محيطي‌ بيشتر از ويژگيهاي‌ مديران‌سطح‌ پايين‌ و مياني‌ است‌ تا مديران‌ سطح‌ بالا، اما يادگيري‌ سطح‌ پايين‌ را نبايد باسطوح‌ پايين‌ سازمان‌ اشتباه‌ گرفت‌. هر سطح‌ از سازمان‌ ممكن‌ است‌ به‌ نوبه‌خود درگير اين‌ نوع‌ از يادگيري‌ شود. آرجريس‌ و شون‌ (1978) اين‌ نوع‌ از يادگيري‌ را يادگيري‌ تك‌ حلقه‌اي‌ ناميده‌اند. يادگيري‌ تك‌ حلقه‌اي‌ فرايندي‌ است‌كه‌ جنبه‌هاي‌ اصلي‌ و كليدي‌ «تئوري‌ مورد استفاده» (15)  يا مجموعه‌ قواعد سازمان ‌را حفظ مي‌كند و خود را به‌ مشخص‌ كردن‌ و تصحيح‌ خطاها در درون‌ اين‌سيستم‌ مفروض‌ از قواعد محدود مي‌كند.
از سوي‌ ديگر، هدف‌ يادگيري‌ سطح‌ بالا تنظيم‌ قواعد و هنجارهاي‌ كلي‌ به‌ جاي‌ فعاليت‌ها و رفتارهاي‌ بخصوص‌ است‌. ”روابطي‌ كه‌ در نتيجه‌ يادگيري‌سطح‌ بالا ايجاد مي‌شوند، اثرات‌ بلندمدتي‌ بر روي‌ سازمان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ كل‌دارند. اين‌ نوع‌ از يادگيري‌ با استفاده‌ از كاوش‌ خلاقه‌(16) ، توسعه‌ مهارت‌ و بينش‌اتفاق‌ مي‌افتد. بنابراين‌، يادگيري‌ سطح‌ بالا بيش‌ از يادگيري‌ سطح‌ پايين‌ فرايندي‌شناختي‌ است“ (Fiol and Lyles 1985:808). به‌ نظر فايول‌ و لايلز (1985)زمينه‌ يادگيري‌ سطح‌ بالا معمولاً ابهام‌آميز و نامعين‌ است‌ كه‌ اساساً در اين‌چنين‌ زمينه‌اي‌ رفتار كاملاً تكراري‌ تقريباً بي‌معني‌ خواهد بود. با توجه‌ به‌ اين‌نكته‌، يادگيري‌ سطح‌ بالا عمدتاً در سطوح‌ بالاي‌ مديريت‌، كه‌ هنجارهاي‌تصميم‌گيري‌ از حداقل‌ درجه‌ معيني‌ برخوردارند، اتفاق‌ مي‌افتد.

 آرجريس‌ وشون‌ (1978) اين‌ نوع يادگيري‌ را يادگيري‌ دو حلقه‌اي‌ مي‌شناسند. يادگيري‌ دوحلقه‌اي‌ زماني‌ اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ سازمان‌ خطاها را كشف‌ و اصلاح‌ مي‌كند وهنجارها، رويه‌ها، سياستها، و هدفهاي‌ موجود را زير سؤال‌ مي‌برد و به‌ تعديل‌ واصلاح‌ آنها مي‌پردازد. آرجريس‌ و شون‌ (1996) نوع‌ سومي‌ از يادگيري‌ تحت‌ عنوان‌ يادگيري‌ ثانويه‌(17)  يا سه‌ حلقه‌اي‌(18)  را معرفي‌ مي‌كنند. يادگيري‌ ثانويه‌زماني‌ اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ سازمانها ياد بگيرند كه‌ چگونه‌ يادگيري‌ تك‌ حلقه‌اي‌ و دوحلقه‌اي‌ را اجرا كنند. به‌ عبارت‌ ديگر، يادگيري‌ سه‌ حلقه‌اي‌ توانايي‌ يادگرفتن‌ درباره‌ يادگيري‌ است‌.
فايول‌ و لايلز ويژگيهاي‌ تعاريف‌ ارائه‌ شده‌ از دو نوع‌ يادگيري‌ سطح‌ پايين‌و سطح‌ بالا را در قالب‌ جدول‌ شماره‌ يك‌ مقايسه‌ كرده‌اند(Fiol and Lyles,1985:810).
 

جدول‌1

مايكل‌ جي‌ ماركوارت‌ (1995) دسته‌بندي‌ ديگري‌ شامل‌ چهار نوع‌ يادگيري‌سازماني‌ ارائه‌ مي‌كند كه‌ تفاوتهاي‌ اندكي‌ با انواع‌ يادگيري‌ سازماني‌ كه‌ تا به‌ اين‌مرحله‌ معرفي‌ شدند، دارند. در اين‌ تقسيم‌بندي‌ انواع‌ يادگيري‌ سازماني‌ عبارتنداز:

 

الف‌- يادگيري‌ انطباقي‌:(19)  يادگيري‌ انطباقي‌ زماني‌ اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ يك‌ فرد ياسازمان‌ از تجربه‌ و تفكر(20) ياد مي‌گيرد. ”فرايند يادگيري‌ انطباقي‌ خود شامل‌چهار مرحله‌ است‌ كه‌ عبارتند از:

 

1- سازمان‌ اقدام‌ به‌ فعاليتي‌ مي‌كند كه‌ در جهت‌ دستيابي‌ به‌ هدف‌ از پيش‌تعيين‌ شده‌ است‌؛
2- فعاليت‌ سازمان‌ منجر به‌ نتيجه‌اي‌ داخلي‌ يا خارجي‌ مي‌شود؛
3- تغيير به‌ وجود آمده‌ از جهت‌ همسازي‌ با هدف‌ تجزيه‌ و تحليل‌ مي‌شود؛
4- يك‌ فعاليت‌ جديد يا نوع‌ تعديل‌ يافته‌اي‌ از آن‌ براساس‌ نتيجه‌ اتخاذ مي‌شود.
يادگيري‌ انطباقي‌ را مي‌توان‌ به‌ ترتيب‌ زير نمايش‌ داد:

انعكاس‌ داده‌هاي‌ بدست‌ آمده‌ نتيجه‌ كنش‌ (فعاليت)“(Marquardt,1995:38).

در تقسيم‌ بندي‌ ماركوارت‌ يادگيري‌ انطباقي‌ مي‌تواند تك‌ حلقه‌اي‌ يا دوحلقه‌اي‌ باشد. يادگيري‌ تك‌ حلقه‌اي‌ بر كسب‌ اطلاعات‌ براي‌ پايدار كردن‌ و حفظ سيستم‌هاي‌ موجود متمركز است‌ و تأكيد آن‌ بر تشخيص‌ و تصحيح‌ خطا مي‌باشد. يادگيري‌ دو حلقه‌اي‌ عميق‌تر است‌ و شامل‌ پرسش‌ از خود سيستم‌ و اينكه‌ اساساً چرا خطاها يا موفقيت‌ها به‌ وقوع‌ پيوسته‌اند، مي‌باشد. يادگيري‌ دوحلقه‌اي‌ توجه‌ خود را به‌ ساختارها و هنجارهاي‌ زيربنايي‌ معطوف‌ مي‌كند. به‌طور خلاصه‌ مي‌توان‌ دو نوع‌ يادگيري‌ تك‌ حلقه‌اي‌ و دو حلقه‌اي‌ را در مدل‌ ساده‌زير با يكديگر مقايسه‌ كرد.
 

”شاين‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ اغلب‌ سازمانها و افراد تمايلي‌ به‌ درگيري‌ دريادگيري‌ دو حلقه‌اي‌ ندارند، زيرا اين‌ نوع‌ يادگيري‌ شامل‌ در معرض‌ ديد قراردادن‌ خطاها و اشتباهات‌ و نيز پرسشگري‌ در رابطه‌ با مفروضات‌، هنجارها، و ساختارها و فرايندهاي‌ موجود مي‌باشد(Marquardt, 1995: 38).

ب‌- يادگيري‌ پيش‌بيني‌ كننده‌(21) : يادگيري‌ پيش‌بيني‌ كننده‌ زماني‌ اتفاق‌ مي‌افتد كه‌سازمان‌ از آينده‌ مورد انتظار مي‌آموزد. اين‌ نوع‌ يادگيري‌ يك‌ رويكرد ”دورنما(22) - تفكر‌ - عمل‌“ به‌ يادگيري‌ است‌ كه‌ به‌ دنبال‌ اجتناب‌ از نتايج‌ و تجربيات‌ منفي ‌از طريق‌ تعريف‌ بهترين‌ فرصتهاي‌ آينده‌ و كشف‌ راههايي‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ آن آينده‌ مي‌باشد. يادگيري‌ پيش‌بيني‌ كننده‌ را مي‌توان‌ به‌ صورت‌ زير نمايش‌ داد:

شيوه‌ عمل‌ انعكاس‌ دورنما يا چشم‌انداز آينده‌

ج‌- يادگيري‌ ثانويه‌: اين‌ نوع‌ يادگيري‌ همان‌ نوع‌ سوم‌ از دسته‌بندي‌ آرجريس‌ وشون‌ است‌ كه‌ يادگيري‌ سه‌ حلقه‌اي‌ نيز ناميده‌ مي‌شود. ماركوارت‌ به‌ پيروي‌ از آرجريس‌ و شون‌ اين‌ نوع‌ يادگيري‌ را «يادگيري‌ در رابطه‌ با يادگيري»(23)  تعريف‌مي‌كند. به‌ نظر او وقتي‌ سازمان‌ در يادگيري‌ ثانويه‌ درگير مي‌شود، اعضايش‌ از زمينه‌هاي‌ سازماني‌ قبلي‌ براي‌ يادگيري‌ آگاه‌ مي‌شوند. افراد كشف‌ مي‌كنند كه‌چه‌ چيزي‌ انجام‌ داده‌اند كه‌ يادگيري‌ را تسهيل‌ كرده‌ يا مانع‌ شده‌ است‌ تا بتوانند استراتژي‌هاي‌ جديدي‌ براي‌ يادگيري‌ ابداع‌ كنند.
د- يادگيري‌ عملي‌:(24)  يادگيري‌ عملي‌ توسط رجينالد روانز(25) ، يكي‌ از معماران‌ اوليه ‌مفهوم‌ سازمان‌ يادگيرنده‌، مطرح‌ شده‌ است‌. يادگيري‌ عملي‌ شامل‌ كار بر روي‌مسائل‌ واقعي‌، تمركز بر يادگيري‌ حاصل‌ شده‌، و به‌ كار بستن‌ واقعي‌ راه‌حلها مي‌باشد. ”براي‌ روانز، يادگيري‌ بدون‌ عمل‌ اتفاق‌ نمي‌افتد و عملي‌ بدون‌ يادگيري ‌وجود ندارد. معادله‌ يادگيري‌ عبارتست‌ از: يادگيري‌ = آموزش‌ برنامه‌ريزي‌شده‌ (به‌ معني‌ دانش‌ مورد استفاده‌ روزمره‌) + پرسش‌ (بينش‌ جديد نسبت‌ به‌آنچه‌ كه‌ تاكنون‌ دانسته‌ نشده‌ است‌)، و يا به‌ صورت‌ خلاصه: L=P+Q“(Marquardt, 1995: 39).
 

در تقسيم‌بندي‌ ماركوارت‌ يادگيري‌ انطباقي‌ چه‌ از نوع‌ تك‌ حلقه‌اي‌ و چه‌ دوحلقه‌اي‌ بيشتر انفعالي‌ است‌ و براي‌ غلبه‌ بر مسئله‌ به‌ كار مي‌رود، در حالي‌ كه‌ دونوع‌ يادگيري‌ پيش‌بيني‌ كننده‌ و ثانويه‌ بيشتر مولد(26)  و خلاقه‌(27)  هستند.
 

زمينه‌هاي‌ شكل‌گيري‌ نظريه‌ سازمان‌ يادگيرنده‌:

به‌ عقيده‌ پيتر ام. سنج‌(28)  (1990)، نظريه‌پرداز اصلي‌ سازمان‌ يادگيرنده‌، انسانها براي‌ يادگيري‌ طراحي‌ شده‌اند. هيچكس‌ اعمال‌ اساسي‌ مورد نياز كودكان‌ را به‌ آنها نمي‌آموزد، بلكه‌ آنها خود به‌ كمك‌ حس‌ عميق‌ كنجكاوي‌ و آزمايش‌ كردن‌ كه‌ در درون‌ خود دارند، راه‌ رفتن‌، صحبت‌ كردن‌ و... را يادمي‌گيرند. متأسفانه‌، سازمانها در جوامع‌ امروزي‌ غالبا به‌ كنترل‌ كردن‌ به‌ جاي‌يادگيري‌ تمايل‌ دارند. اين‌ سازمانها افراد را به‌ خاطر كاركردن‌ براي‌ ديگران‌مورد تشويق‌ قرار مي‌دهند و نه‌ به‌ دليل‌ بهره‌گيري‌ از كنجكاوي‌ طبيعي‌ و انگيزه‌ فطري‌ يادگيري‌ در وجودشان‌. افراد از زمان‌ كودكي‌ در اولين‌ برخورد خود باسازماني‌ به‌ نام‌ مدرسه‌ مي‌آموزند كه‌ كار آنها، «يافتن‌ پاسخ‌ صحيح‌ و اجتناب‌ ازخطاست‌»، و اين‌ بازي‌ در دوره‌هاي‌ متمادي‌ عمر انسانها و به‌ هنگام‌ كار براي ‌سازمانهاي‌ متفاوت‌ به‌ صورت‌ يكسان‌ در جريان‌ است‌.


طول‌ عمر بسياري‌ از مؤسسات‌ حتي‌ به‌ اندازه‌ نصف‌ عمر طبيعي‌ يك‌انسان‌ نمي‌باشد. نتيجه‌ يك‌ بررسي‌ كه‌ در سال‌ 1983 ميلادي‌ توسط شركت‌شل‌(29) صورت‌ گرفت‌، حاكي‌ از اين‌ بود كه‌ يك‌ سوم‌ شركتهايي‌ كه‌ در سال‌ 1970ميلادي‌ جزو 500 شركت‌ بزرگ‌ دنيا بوده‌اند، محو شده‌ و از بين‌ رفته‌اند. درهمين‌ مطالعه‌ تخمين‌ زده‌ شده‌ است‌ كه‌ طول‌ عمر متوسط عظيم‌ترين‌ بنگاههاي‌اقتصادي‌ كمتر از چهل‌ سال‌ بوده‌ است‌. به‌ نظر پيتر سنج‌ (1377) مشكل‌ اصلي‌دست‌ به‌ گريبان‌ سازمانهاي‌ امروزي‌ اينست‌ كه‌ آنها اغلب‌ به‌ صورت‌ يك‌ كل‌قادر به‌ شناسايي‌ تهديدها و اثرات‌ آنها نبوده‌ و از خلق‌ گزينه‌ها و راه‌حلها عاجزند، به‌ بيان‌ ديگر سازمانها در يادگيري‌ دچار مشكل‌ هستند. حتي‌موفقترين‌ سازمانها در صورتي‌ كه‌ دچار فقر يادگيري‌ باشند، با وجود اينكه به حيات خود ادامه خواهند داد، هرگز تمامي‌ قابليتهاي‌ خود را به‌ منصه‌ ظهور نخواهند رساند. در تحقيقي‌ كه‌ توسط شركت‌ شل‌ انجام‌ شده‌ است‌، و قبلاً به‌ آن‌ اشاره‌شد، محققين‌ دريافتند كه‌ تعداد بسيار كمي‌ از سازمانها بيش‌ از 75 سال‌ عمركرده‌ بودند. نكته‌ جالب‌ توجه‌ اينست‌ كه‌، نكته‌ كليدي‌ در موفقيت‌ اين‌ سازمانها توانايي‌ آنها در جستجو براي‌ كسب‌وكار و فرصت‌هاي‌ سازماني‌ جديدي‌ كه‌منابع‌ بالقوه‌ جديدي‌ براي‌ رشد فراهم‌ آورند، تشخيص‌ داده‌ شد.


به‌ عقيده‌ ريچارد ال‌. دفت‌(30) (1998) حوزه‌ مديريت‌ در حال‌ طي‌ كردن‌ يك‌مرحله‌گذار پارادايم‌ سازماني‌ از مدرن‌ به‌ پسامدرن‌(31)  است‌. بسياري‌ از شركت‌هادر حال‌ انتقال‌ از مديريت‌ سنتي‌- سلسله‌ مراتبي‌ به‌ مديريت‌ مشاركتي‌ هستند.اين‌ جابجايي‌ پارادايم‌ سازماني‌ در اشكال‌ جديد سازماني‌، از قبيل‌ سازمانهاي‌شبكه‌اي‌، شركتهاي‌ مجازي‌، و سازمانهاي‌ افقي‌ نيز منعكس‌ شده‌ است‌. دگرگوني‌ و جابجايي‌ در مديريت‌ بر اثر دو روند شتاب‌گيرنده‌ به‌ وقوع‌ پيوسته‌است‌. اولين‌ روند نرخ‌ فزاينده‌ تغييري‌ است‌ كه‌ ارمغان‌ رقابت‌ جهاني‌ مي‌باشد.سازمانها بايد بتوانند سريعتر خود را تطبيق‌ دهند و در عرصه‌ وسيعتري ‌فعاليت‌ كنند. روند دوم‌ تغيير اصولي‌ در فناوريهاي‌ سازماني‌ است‌. سازمانهاي‌ سنتي‌ به‌ گونه‌اي‌ طراحي‌ شده‌ بودند كه‌ از تكنولوژيهاي‌ ماشين‌محور(32)  استفاده‌ كنند، اما سازمانهاي جديد دانش‌ محورند(33) ، به‌ اين‌ معني‌ كه‌ آنهابراي‌ بكارگيري‌ ايده‌ها و اطلاعات‌ طراحي‌ شده‌اند و هر كارمند در يك‌ يا چند زمينه‌ از فعاليتهاي‌ ذهني‌ متخصص‌ است‌. هر كارمند به‌ جاي‌ تلاش‌ براي‌كارايي‌، بايد به‌ صورت‌ مداوم‌ ياد بگيرد و قادر باشد تا مسائل‌ مربوط به‌ حوزه‌ فعاليت‌ خود را تعريف‌ و حل‌ كند. در اين‌ نظم‌ جديد جهاني‌، مسئوليت‌ مديريت‌خلق‌ قابليت‌ يادگيري‌ سازماني‌(34)  است ‌.

 

در بسياري‌ از صنايع‌ يادگيري‌ و تغييرسريعتر نسبت‌ به‌ رقبا تنها مزيت‌ رقابتي‌ ممكن‌ خواهد بود. دفت‌ تحول‌ سازمان‌يادگيرنده‌ را در نمودار شكل2 خلاصه‌ كرده‌ است (Daft, 1988: 348).
سازمانها در دو بعد متحول‌ شده‌اند. در بعد اول‌ مسئوليت‌ تصميم‌گيري‌ وانجام‌ فعاليتهاي‌ روزمره‌ با رويكرد عدم‌ تمركز از مديران‌ عالي‌ به‌ كاركنان‌تفويض‌ شده‌ است‌. بعد دوم‌ تحول‌ سازماني‌ در جهت‌گيري‌ استراتژيك‌ اتفاق ‌افتاده‌ است‌. در سلسله‌ مراتب‌ سنتي‌، مديريت‌ عالي‌ مسئوليت‌ هدايت‌ استراتژي ‌سازماني‌ و نيز وظيفه‌ فكر كردن‌ و عمل‌ براي‌ طراحي‌ شيوه‌هاي‌ كاري‌ مورد نياز سازمان‌ را به‌ عهده‌ داشت‌. كاركنان‌ تنها عواملي‌ براي‌ توليد با كارايي‌ بالا به‌شمار مي‌رفتند. با پيشرفت‌ به‌ سمت‌ سازمان‌ افقي‌ توانمندي‌ تفكر و عمل‌ براي‌طراحي‌ شيوه‌هاي‌ كاري‌ مورد نياز سازمان‌ در كاركنان‌ ايجاد شد. هرچند درسازمان‌ افقي‌ مديران‌ عالي‌ هنوز جهت‌گيري‌ استراتژيك‌ را تعيين‌ مي‌كنند،كاركنان‌ آزادي‌ عمل‌ بيشتري‌ در اجراي‌ اين‌ جهت‌گيري‌ دارند. در مرحله‌ بعدي ‌از پيشرفت‌ يعني‌ شكل‌گيري‌ سازمان‌ يادگيرنده‌، كاركنان‌ در تعيين‌ جهت‌گيري‌استراتژيك‌ تا حد زيادي‌ مشاركت‌ دارند. كاركنان‌ نيازها را به‌ گونه‌اي‌ تعريف مي‌كنند كه‌ استراتژي‌ از فعاليتهاي‌ مجتمع‌ شده‌ گروههاي‌ كاري‌ كه‌ وظيفه‌خدمت‌ به‌ مشتريان‌ را به‌ عهده‌ دارند، شكل‌ مي‌گيرد.



 


شكل 2 – تكامل سازمان يادگيرنده

 

نظريه‌ سازمان‌ يادگيرنده‌:

نظريه‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ اساساً با تكميل‌ نظريه‌هاي‌ مربوط به‌ يادگيري‌ و يادگيري‌ سازماني‌ شكل‌ گرفته‌ است‌ و از اينرو محققين‌ متعددي‌ درشكل‌گيري‌ اين‌ نظريه‌ نقش‌ داشته‌اند. اما به‌ اقرار كليه‌ صاحبنظران،‌ نظريه‌پرداز اصلي‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ پيتر ام‌ .سنج‌(35)  از دانشگاه‌ MIT مي‌باشد. سنج‌ ابتدا درسال‌ 1990 مقاله‌اي‌ تحت‌ عنوان‌: «كار جديد رهبر: ساختن‌ سازمان‌هاي‌يادگيرنده‌»‌(36) منتشر كرد و سپس‌ در همان‌ سال‌ كتاب‌ «اسلوب‌ پنجم‌: هنر ومهارت‌ سازمان‌ يادگيرنده‌»‌(37) را به‌ رشته‌ تحرير درآورد كه‌ نظريه‌ خود را در رابطه ‌با سازمان‌ يادگيرنده‌ در اين‌ مقاله‌ و كتاب‌ به‌ طور مبسوط شرح‌ داده‌ است‌. به ‌عقيده‌ پيتر سنج‌ ايجاد سازمان‌ يادگيرنده‌ نه‌ تنها مشكل‌ نيست،‌ بلكه‌ كاملاً موردپذيرش‌ كليه‌ افرادي‌ است‌ كه‌ از يك‌ حداقل‌ آشنايي‌ با آن‌ برخوردارند، اما مانع‌اصلي‌ در ايجاد سازمان‌ يادگيرنده‌ مسئله‌ رهبري‌ است‌. مردم‌ درك‌ واقعي‌ از نوع‌مشاركتي‌ كه‌ براي‌ ساختن‌ چنين‌ سازماني‌ لازم‌ است‌، ندارند و اين‌ وظيفه ‌رهبران‌ سازماني‌ است‌ كه‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ را به‌ صورت‌ واقعي‌، عملي‌ و فراگير به‌ مردم‌ معرفي‌ كنند. اما تصوير سنتي‌ ما از رهبران‌ - به‌ عنوان‌ مردماني‌كه‌ جهت‌گيري‌ كلي‌ را مشخص‌ مي‌كنند و تصميم‌هاي‌ كليدي‌ را مي‌گيرند – ريشه ‌در ذهنيت‌ فردگرايانه‌ و غيرسيستمي‌ دارد. رهبري‌ در سازمان‌ يادگيرنده‌ كاملاًبا تصميم‌‌گيرنده‌ كاريزماتيك‌ در سازمانهاي‌ سنتي‌ متفاوت‌ است‌. ”رهبران ‌طراح‌، معلم‌ و خدمتگزارند. اين‌ نقش‌هاي‌ جديد به‌ مهارتهاي‌ نويني‌ احتياج‌ دارند:توانايي‌ ايجاد دورنماي‌ مشترك‌، نمايان‌ ساختن‌ و درگيرشدن‌ با مدلهاي‌ ذهني‌رايج‌، و پرورش‌ دادن‌ الگوهاي‌ تفكر هرچه‌ سيستمي‌تر. خلاصه‌ اينكه‌ ،رهبران‌در سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ مسئول‌ ساختن‌ سازمانهايي‌ هستند كه‌ مردم‌ در آنجابه‌ صورت‌ مداوم‌ توانايي‌هاي‌ خود را براي‌ شكل‌ دادن‌ به‌ آينده‌ توسعه‌ مي‌دهند -يعني‌، رهبران‌ مسئوليت‌ يادگيري‌ را به‌ عهده‌ دارند“ (Senge,1990:726).
 


كشش‌ خلاق‌‌(38) : اصل‌ تلفيق‌كننده‌


رهبري‌ در سازمان‌ يادگيرنده‌ با اصل‌ كشش‌ خلاق‌ شروع‌ مي‌شود. كشش‌خلاق‌ از ملاحظه‌ آنچه‌ مي‌خواهيم‌ باشيم‌، (دورنما)‌(39) ، و بيان‌ حقيقت‌ در رابطه‌ باآنچه‌ هستيم‌ (واقعيت‌ موجود)‌(40)  ناشي‌ مي‌شود. فاصله‌ بين‌ اين‌ دو يك‌ كشش‌(تنش‌) طبيعي‌ را ايجاد مي‌كند.
افراد، گروهها و سازمانهايي‌ كه‌ مي‌آموزند تا چگونه‌ با كشش‌ خلاق‌كاركنند، ياد مي‌گيرند كه‌ چگونه‌ از انرژي‌ حاصل‌ از اين‌ كشش‌ براي‌ حركت‌دادن‌ «واقعيات» به‌ طريق‌ مطمئن‌تر به‌ سمت‌ «دورنما» استفاده‌ كنند. بدون‌دورنما كشش‌ خلاق‌ به‌ وجود نخواهد آمد. كشش‌ خلاق‌ نمي‌تواند تنها از واقعيت‌ موجود حاصل‌ شود. اگر از تمام‌ قدرت‌ تجزيه‌ و تحليل‌ موجود در جهان‌ استفاده‌كنيم‌، هيچگاه‌ دورنما حاصل‌ نخواهد شد. افرادي‌ كه‌ به‌ نحوي‌ اين‌ ايده‌ را قبول‌ندارند، بر اين‌ باورند كه‌ مردم‌ در صورتي‌ كه‌ تنها واقعيت‌ موجود را درك‌ كنند، مطمئناً در خود انگيزش‌ لازم‌ براي‌ تغيير را احساس‌ خواهند كرد. اما اين‌ افراد مطمئناً پس‌ از پي‌ بردن‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ كه‌ مردم‌ در مقابل‌ تغيير در واقعيت ‌موجود مقاومت‌ مي‌كنند، مأيوس‌ خواهند شد. آنچه‌ اين‌ گروه‌ از آن‌ غفلت‌كرده‌اند، اينست‌ كه‌ انرژي‌ طبيعي‌ لازم‌ براي‌ تغيير واقعيت‌ موجود از ايجادتصويري‌ روشن‌ از آنچه‌ براي‌ مردم‌ از واقعيت‌ موجود مهمتر است‌، ناشي‌مي‌شود.
”اصل‌ كشش‌ خلاق‌ چنين‌ مي‌آموزد كه‌ تصويري‌ دقيق‌ از واقعيت‌ موجود دقيقاً به‌ اندازه‌ يك‌ تصوير قانع‌كننده‌ از آينده‌ موردانتظار اهميت‌دارد“ (Senge,1990:727).
پيتر سنج‌ (1990) به‌ تفاوت‌ ظريفي‌ ميان‌ رهبري‌ با استفاده‌ از كشش‌ خلاق‌ و حل‌ مسئله‌ اشاره‌ مي‌كند. به‌ عقيده‌ او، در حل‌ مسئله‌ انرژي‌ لازم‌ براي‌ تغييرناشي‌ از تلاش‌ براي‌ خلاصي‌ از جنبه‌هايي‌ از واقعيت‌ موجود است‌ كه‌ناخواسته‌اند. اما در كشش‌ خلاق‌ انرژي‌ لازم‌ براي‌ تغيير ناشي‌ از دورنما - يعني‌آنچه‌ مي‌خواهيم‌ انجام‌ دهيم‌ - است‌. هرچند اين‌ تفاوت‌ ممكن‌ است‌ ناچيز و ساده ‌به‌ شمار آيد، تبعات‌ آن‌ گسترده‌اند. بسياري‌ از مردم‌ و سازمانها تنها زماني‌براي‌ حل‌ مسئله‌ برانگيخته‌ مي‌شوند كه‌ احساس‌ كنند، مشكل‌ ناشي‌ از عدم‌ حل‌ مسئله‌ به‌ اندازه‌ كافي‌ دردسرساز شده‌ است‌. اين‌ نوع‌ برخورد براي‌ مدت‌كوتاهي‌ مؤثر خواهد بود، اما فرايند تغيير با كم‌ شدن‌ فشار ناشي‌ از مسئله‌ به‌سرعت‌ از حركت‌ مي‌افتد. در حل‌ مسئله‌، انگيزش‌ براي‌ تغيير برون‌زا مي‌باشد،برخلاف‌ كشش‌ خلاق‌ كه‌ انگيزش‌ دورن‌زا است‌.
در اينجا لازم‌ است‌ مجدداً به‌ تقسيم‌بندي‌ انواع‌ يادگيري‌ از نظر مايكل‌ جي‌. ماركوارت‌ اشاره‌ كنيم‌. همانطور كه‌ قبلاً نيز ذكر شد، ماركوارت‌ پس‌ از ارائه‌ چهار نوع‌ يادگيري،‌ آنها را در قالب‌ دو نوع‌ كلي‌ انطباقي‌ و مولد دسته‌بندي‌ ‌مي‌كند. پيتر سنج‌ نيز يادگيري‌ را به‌ همين‌ دو نوع‌ تقسيم‌ مي‌كند و معتقد است‌ كه‌ تفاوت‌ميان‌ حل‌ مسئله‌ و رهبري‌ با استفاده‌ از كشش‌ خلاق‌ دقيقاً مشابه‌ تفاوت‌ ميان‌ دونوع‌ يادگيري‌ انطباقي‌ و مولد است‌.
 

نقشهاي‌ جديد:

با گذشت‌ زمان‌، هرچه‌ نقش‌ عوامل‌ زمينه‌اي‌ شكل‌گيري‌ نظريه‌سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ بيشتر ظهور و نمود مي‌يابد، تصوير آمرانه‌(41)  و سنتي‌ از رهبري‌ در سازمان‌ بيش‌ از پيش‌ در ارائه‌ يك‌ الگوي‌ مناسب‌ رهبري‌ ناكافي‌ جلوه‌مي‌نمايد. به‌ عقيده‌ ادگارشاين‌(42) (1985)، رهبري‌ ملازم‌ فرهنگ‌سازي‌ است‌ وساختن‌ و شكل‌ دادن‌ به‌ فرهنگ‌ يك‌ سازمان‌ كاركرد منحصر به‌ فرد و اساسي ‌رهبري‌ است‌. در اين‌ ميان‌ سه‌ نقش‌ اساسي‌ رهبر به‌ عنوان‌: طراح‌، معلم‌ و خدمتگزار در سازمان‌ يادگيرنده‌ معناي‌ جديدي‌ مي‌يابند كه‌ در ادامه‌ مورد بررسي‌ قرار مي‌گيرند.
 

رهبر به‌ عنوان‌ طراح‌:

پيتر سنج‌ نقش‌ رهبر به‌ عنوان‌ طراح‌ را با مثالي‌ جالب‌ به‌ تصوير مي‌كشد.فرض‌ كنيد سازمان‌ شما يك‌ كشتي‌ اقيانوس‌پيماست‌ و شما «رهبر» آن‌ هستيد، نقش‌ شما چيست‌؟ سنج‌، به‌ گفته‌ خودش‌، اين‌ سؤال‌ را بارها در جمع ‌مديران‌ مطرح‌ كرده‌ است‌. اغلب‌ افراد به‌ سادگي‌ نقش‌ خود را «كاپيتان‌ كشتي‌» عنوان‌ كرده‌اند. برخي‌ ديگر خود را «ناوبر به معني كسي‌ كه‌ جهت‌ كشتي‌ را تنظيم‌مي‌كند»، معرفي‌ كرده‌اند. در عين‌ حال‌، ديگران‌ خود را «سكاندار، كه‌ به‌ صورت‌عملي‌ جهت‌ كشتي‌ را كنترل‌ مي‌كند» يا «مهندس‌ كشتي‌ كه‌ انرژي‌ لازم‌ براي‌حركت‌ را تنظيم‌ مي‌كند»، مي‌دانند. هرچند همه‌ اين‌ نقشها براي‌ رهبري‌ معتبرند، نقشي‌ وجود دارد كه‌ تقريباً هميشه‌ مورد غفلت‌ قرار مي‌گيرد. به‌ عقيده‌ سنج‌ مهمترين‌ نقش‌، رهبر به‌ عنوان‌ «طراح» كشتي‌ است‌.


”هيچكس‌ نقشي‌ به‌ گستردگي‌ و تأثير طراح‌ ندارد. اگر طراح‌ سكاني‌ ساخته ‌باشد كه‌ تنها به‌ سمت‌ چپ‌ بچرخد، يا شش‌ ساعت‌ طول‌ بكشد تا به‌ سمت‌ راست ‌بچرخد، ديگر براي‌ كاپيتان‌ چه‌ اهميتي‌ دارد كه‌ فرمان‌ گردش‌ 30 درجه‌ به‌ سمت‌راست‌ را صادر كند. رهبري‌ در سازماني‌ كه‌ طراحي‌ ضعيفي‌ دارد، كاربيهوده‌اي‌ است“.(Senge,1990:728).
كاركردهاي‌ طراحي‌ سازمان‌، يا معماري‌ اجتماعي‌(43) سازمان‌ (آنطور كه‌بعضي‌ آن‌ را مي‌نامند)، به‌ ندرت‌ عيان‌ است‌. اين‌ كاركردها در پشت‌ صحنه ‌اصلي‌ به‌ وقوع‌ مي‌پيوندند. پيامدهايي‌ كه‌ امروز ملاحظه‌ مي‌شوند، نتيجه‌كارهايي‌ است‌ كه‌ در گذشته‌ دور انجام‌ شده‌اند. براي‌ كساني‌ كه‌ آرزوي‌ كنترل‌كردن‌ يا كسب‌ شهرت‌ و در مركز فعاليتها واقع‌ شدن‌ را دارند، كار طراحي‌ جاذبه ‌بسيار كمي‌ دارد.

پيتر سنج‌ (1990) اولين‌ وظيفه‌ رهبر به‌ عنوان‌ طراح‌ را، طراحي‌ ايده‌هاي‌حاكم‌(44)  بر مقصود اصلي‌(45) ، دورنما(46)  و ارزشهاي‌ هسته‌اي‌(47)  (اساسي‌) برمي‌شمارد. هيچيك‌ از اعمال‌ رهبري‌ به‌ اندازه‌ ساختن‌ زيربنايي‌ از مقصود و ارزشهاي‌ اساسي‌ بر سازمان‌ تأثير ديرپايي‌ ندارد. دومين‌ وظيفه‌ طراحي‌ شامل سياستها، استراتژيها و ساختارهايي‌ است‌ كه‌ ايده‌هاي‌ راهنما(48)  را به ‌تصميمهايي‌ در عرصه‌ كسب‌وكار ترجمه‌ مي‌كنند. به‌ نظر پيتر سنج‌، به‌صورت‌ مرسوم‌ نويسندگاني‌ از قبيل‌ سلزنيك‌(49)  و فارستر(50)  تمايل‌ دارند كه‌سياستگذاري‌ و بكارگيري‌ سياستها را وظيفه‌ تعدادي‌ كمي‌ از مديران‌ ارشد بدانند. اما اين‌ ديدگاه‌ در حال‌ تغيير است‌. محيط پوياي‌ كسب‌وكار و نيز فرمان‌ اصلي‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ مبني‌ بر درگير شدن‌ مردم‌ در تمام‌ سطوح ‌بر حساسيت‌ مضاعف‌ اين‌ فعاليت‌ دوم‌ طراحي‌ صحه‌ مي‌گذارند. در عين‌ حال‌، سنج‌ با نظر‌ هنري‌ مينتزبرگ‌ كه‌ استراتژي‌ را به‌ جاي‌ يك‌ برنامه‌ عقلايي،‌ كه‌ به‌صورت‌ انتزاعي‌ طراحي‌ و اجرا مي‌شود، بيشتر يك‌ پديده‌ شكل‌گيرنده‌(51)  مي‌داند،موافق‌ است‌. اين‌ نوع‌ نگرش‌ نسبت‌ به‌ استراتژي‌ در سازمان‌ يادگيرنده‌ به‌ خوبي‌در شكل‌ 2 كه‌ مراحل‌ تكامل‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ را نمايش‌ مي‌داد، تشريح‌ شده‌است‌. نكته‌ كليدي‌ در اينجا رسيدن‌ به‌ استراتژي‌ صحيح‌ نيست‌، بلكه‌ پرورش‌دادن‌ تفكر استراتژيك‌ است‌.

فراتر از سياستها، استراتژيها و ساختارهاي‌ مناسب‌، سومين‌ وظيفه‌كليدي‌ در سازمان‌ يادگيرنده‌ خلق‌ فرايندهاي‌ يادگيري‌ اثربخش‌ است‌. اين‌ وظيفه‌ نقش‌ و مسئوليت‌ مديران‌ ارشد را كمرنگ‌ نمي‌كند، در حقيقت‌ مسئوليتهاي‌ آنان‌ را توسعه‌ و عمق‌ مي‌بخشد. در سازمان‌ يادگيرنده‌، مديران‌ ارشد، نه‌ تنها مسئول‌حصول‌ اطمينان‌ از وجود استراتژيها و سياستهاي‌ مناسب‌ هستند، بلكه‌مسئوليت‌ اطمينان‌ دادن‌ نسبت‌ به‌ وجود فرايندهايي‌ را كه‌ به‌ صورت‌ مداوم‌اين‌ استراتژيها و سياستها را بهبود مي‌بخشند، به عهده دارند.
 

رهبر به‌ عنوان‌ معلم‌:

عمده‌ترين‌ اهرمي‌ كه‌ رهبران‌ مي‌توانند به‌ كار گيرند، در كمك‌ به‌ افرادبراي‌ دستيابي‌ به‌ چشم‌اندازهايي‌ دقيق‌تر، قدرت‌بخش‌تر و با بينش‌ عميق‌تر نسبت‌ به‌ واقعيات‌ نهفته‌ است‌. رهبر به‌ عنوان‌ يك‌ معلم‌ به‌ معني‌ يك‌ متخصص‌سلطه‌جو نيست‌، كسي‌ كه‌ كارش‌ آموزش‌ افراد براي‌ تصحيح‌ چشم‌اندازشان‌ از واقعيت‌ است‌. رهبر به‌ عنوان‌ معلم‌، فردي‌ است‌ كه‌ به‌ تمام‌ افراد كمك‌ مي‌كند تا درتلاش‌ مستمر براي‌ كسب‌ چشم‌اندازهاي‌ عميق‌تر و واضحتر از واقعيت‌ جاري‌درگير شوند و سهم‌ مؤثري‌ را به‌ عهده‌ بگيرند. در سازمانهاي‌ يادگيرنده‌، اين‌نقش‌ معلمي‌ به‌ واسطه‌ توجه‌ روشن‌ به‌ مدلهاي‌ ذهني‌ افراد و تأثير ديدگاههاي‌سيستمي‌ توسعه‌ و رشد بيشتري‌ مي‌يابد.

نقش‌ رهبر به‌ عنوان‌ معلم‌ با ظاهر ساختن‌ مدلهاي‌ ذهني‌ افراد در رابطه‌ با موضوعات‌ مهم‌ آغاز مي‌شود. ما در ذهن‌ خود يك‌ سازمان‌، يك‌ بازار يا نوع ‌خاصي‌ از تكنولوژي‌ نداريم‌، آنچه‌ در ذهن‌ ما وجود دارد مفروضات‌(52)  است‌.تصويرهاي‌ ذهني‌ ما در رابطه‌ با چگونگي‌ عملكرد چيزها بر ديدگاه‌ ما نسبت‌ به‌فرصتها، مسائل‌ و انتخاب‌هايمان‌ تأثير مي‌گذارد. مهمترين‌ دليل‌ استحكام‌ و جمود مدلهاي‌ ذهني‌ نهفته‌ بودنشان‌ است‌. كاركردن‌ با مدلهاي‌ ذهني‌ فراتر از پي‌بردن‌ به‌ مفروضات‌ نهفته‌ در اذهان‌ در رابطه‌ با واقعيات‌ پيراموني‌ است‌. براي‌اكثر مردم‌ واقعيت‌ به‌ معني‌ فشارهايي‌ است‌ كه‌ بايد تحمل‌ شوند، يا بحرانهايي‌ كه‌بايد به‌ آنها پاسخ‌ داد و يا محدوديت‌هايي‌ كه‌ بايد آنها را قبول‌ كرد. كار اصلي ‌رهبر به‌ عنوان‌ معلم‌ كمك‌ به‌ افراد در جهت‌ ساختاردهي‌ مجدد(53) به‌ نگاهشان‌نسبت‌ به‌ واقعيت‌ است‌، تا جايي‌ كه‌ فراتر از شرايط و وقايع،‌ علل‌ نهفته‌ مسائل‌ رادرك‌ كنند.


به‌ طور مشخص‌ رهبران‌ مي‌توانند به‌ نحوي‌ بر افراد تأثير گذارند كه‌واقعيت‌ را در سه‌ سطح‌ مجزا شامل‌: وقايع‌(54) ، الگوهاي‌ رفتاري‌(55)  و ساختارسيستمي‌(56)  ملاحظه‌ كنند.

ساختار سيستمي‌
(مولد)
¼
الگوهاي‌ رفتاري‌
(پاسخگو)
¼
وقايع‌
(انفعالي‌)

در اينجا سؤال‌ كليدي‌ اين‌ خواهد بود كه‌: رهبران‌ عمدتاً توجه‌ خود و سازمانشان‌ را به‌ چه‌ سطحي‌ از واقعيت‌ معطوف‌ مي‌كنند؟ در جوامع‌ امروزي‌بخش‌ عمده‌اي‌ از واقعيت‌ در سطح‌ اول‌ - وقايع‌ و اتفاقات‌ - مورد توجه‌ قرارمي‌گيرد. رسانه‌ها در اين‌ نوع‌ نگاه‌ جوامع‌ به‌ واقعيت‌هاي‌ پيراموني‌ نقش‌ اساسي‌ را بازي‌ مي‌كنند. در نتيجه‌ تمركز بر سطح‌ اول‌ توصيف‌ و تشريح‌ تنها براساس‌آنچه‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌، انجام‌ مي‌شود. «قيمت‌ سهام‌ شركت‌ الف‌ بالا رفت،‌ چون‌تقسيم‌ سود در ماه‌ آينده‌ انجام‌ خواهد شد.»، و اخباري‌ از اين‌ قبيل‌ سطح‌ وقايع‌ و اتفاقات‌ (سطح‌ اول‌) را مورد توجه‌ قرار مي‌دهند. الگوهاي‌ رفتاري‌ نسبت‌ به‌وقايع‌ بسيار كمتر مورد توجه‌ قرار مي‌گيرند. «تجزيه‌ و تحليل‌ روند» را مي‌توان‌به‌ عنوان‌ يك‌ مثال‌ مناسب‌ از الگوي‌ رفتاري‌ ذكر كرد. تشريح‌ واقعيت‌هاي‌ پيراموني در قالب‌ ساختار سيستمي‌ نسبت‌ به‌ دو مورد ديگر عميق‌تر وبنيادي‌تر است‌. در اين‌ شيوه‌ از بيان‌ واقعيت‌ اساساً به‌ دنبال‌ يافتن‌ پاسخي‌ به‌ اين‌سؤال‌ هستيم‌ كه‌: «چه‌ عواملي‌ باعث‌ بوجود آمدن‌ الگوهاي‌ رفتاري‌ مي‌شوند؟».
اصولاً هر سه‌ نوع‌ تشريح‌ از واقعيت‌ درست‌ و لازمند، اما كاركردها وفوايد متفاوتي‌ بر آنها مترتب‌ است‌. بيان‌ واقعيت‌ در سطح‌ وقايع‌ و اتفاقات‌ - چه‌كسي‌ چه‌ كاري‌ در مورد چه‌ چيزي‌ انجام‌ داد؟ - ، فرد را در موضع‌ انفعالي‌ درقبال‌ تغيير قرار مي‌دهد. تشريح‌ الگوي‌ رفتاري‌ بر تعيين‌ روندهاي‌ بلندمدت‌ و ارزيابي‌ معناي‌ آنها تمركز دارد. تشريح‌ واقعيت‌ در سطح‌ ساختار سيستمي‌ عللي‌ را مورد اشاره‌ قرار مي‌دهد كه‌ با تغيير آنها الگوهاي‌ رفتاري‌ تغيير خواهند كرد. نسبت‌ ميان‌ سه‌ سطح‌ از واقعيت‌ كه‌ تاكنون‌ موردبحث‌ قرار گرفتند، به‌صورت‌ شكل‌ زير قابل‌ نمايش‌ است‌.
 

متأسفانه‌، سازمانهاي‌ امروزي‌ تمركز عمده‌ خود را بر وقايع‌ و حداكثر الگوهاي‌ رفتاري‌ متمركز كرده‌اند. از اين‌ رو در مقابل‌ واقعيتهاي‌ پيراموني‌ به‌صورت‌ انفعالي‌ و يا حداكثر پاسخگو برخورد مي‌كنند. يادگيري‌ كه‌ در اين‌سازمانها به‌ وقوع‌ مي‌پيوندد از نوع‌ انطباقي‌ - تك‌ حلقه‌اي‌ و دو حلقه‌اي‌ - است‌ وكمتر اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ با بهره‌گيري‌ از تشريح‌ واقعيت‌ها در قالب‌ ساختارهاي‌سيستمي‌ به‌ منظور تبيين‌ علل‌ وقوع‌ الگوهاي‌ رفتاري‌، مديران‌ و افراد سازمانها درگير يادگيري‌ مولد و زايشي‌ شوند.
 

رهبر به‌ عنوان‌ خدمتگزار:(57)

نقش‌ رهبر به‌ عنوان‌ خدمتگزار نهفته‌ترين‌ نقش‌ رهبري‌ است‌. برخلاف‌ دو نقش‌ ديگر - طراح‌ و معلم‌ - اين‌ نقش‌ تقريباً فقط مربوط به‌ طرز تلقي‌ و نگرش‌(58) مي‌باشد. هرچند موضوع‌ خدمتگزاري‌ به‌ عنوان‌ جنبه‌اي‌ از رهبري‌، مدتهاي‌مديدي‌ موردتوجه‌ بوده‌ است‌، منشأ آن‌ هنوز كاملاً درك‌ نشده‌ است‌. سنج‌ بااستناد به‌ گفته‌ يكي‌ از صاحبنظران‌ در زمينه‌ رهبري‌ چنين‌ مي‌گويد:
”گرين‌ ليف‌(59)  (نويسنده‌ كتاب‌)  در كتاب‌ خودش‌ بيان‌ مي‌كند كه‌: رهبر خدمتگزار در درجه‌ اول‌ خدمتگزار است‌... اين‌ نكته‌ ريشه‌ در احساس‌ طبيعي‌ فرد در رابطه‌ با خدمتگزاري‌ در درجه‌ اول‌ دارد. اين‌ انتخاب‌ آگاهانه‌ منجر مي‌شودكه‌ فرد آرزوي‌ رهبر شدن‌ داشته‌ باشد. اين‌ فرد تفاوت‌ بسيار فاحشي‌ با كسي‌ كه‌مي‌خواهد در درجه‌ اول‌ رهبر باشد، دارد. به‌ عنوان‌ دليل‌ اين‌ امر شايد بتوان‌ گفت‌كه‌ فردي‌ كه‌ مي‌خواهد در درجه‌ اول‌ رهبر باشد، نوعي‌ نياز به‌ اعمال‌ قدرت‌ را درراستاي‌ كسب‌ مالكيت‌ منابع‌ مادي‌ در خود سيراب‌ مي‌كند“(Senge,1990:731).
اين‌ حس‌ خدمتگزاري‌ در رهبر به‌ طور مشخص‌ در دو سطح‌ عمل‌ مي‌كند:خدمتگزاري‌ براي‌ مردمي‌ كه‌ تحت‌ رهبري‌ فرد هستند و خدمتگزاري‌ براي ‌مقصود يا رسالتي‌ والا كه‌ سازمان‌ براي‌ آن‌ بنا شده‌ است‌. درجه‌ (سطح‌) اول ‌ناشي‌ از توجه‌ جدي‌ به‌ اثري‌ است‌ كه‌ رهبري‌ فرد مي‌تواند بر ديگران‌ داشته‌باشد. انسانها ممكن‌ است‌ تحت‌ يك‌ رهبري‌ نامناسب‌ از نظر اقتصادي‌، احساسي‌و يا روحي‌ رنج‌ ببرند. افراد در يك‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ از آنجا كه‌ تعهد و حس‌ مالكيت‌ مشاركتي‌ دارند، به‌ صورت‌ بالقوه‌ بسيار آسيب‌پذيرترند. توجه‌ به‌ اين‌نكته‌ به‌ طور طبيعي‌ حس‌ مسئوليت‌ را در رهبر القاء مي‌كند. نوع‌ دوم‌ ازخدمتگزاري‌ ناشي‌ از حس‌ رهبر در رابطه‌ با مقصود فردي‌ يا تعهدش‌ به‌ رسالت ‌والاي‌ سازماني‌ است‌. ميل‌ طبيعي‌ افراد به‌ يادگيري‌ زماني‌ كه‌ در فعاليتي‌ درگيرمي‌شوند كه‌ از نظر عميق‌ترين‌ تعهداتشان‌ مهم‌ محسوب‌ مي‌شود، كاملاً به‌حركت‌ و تكاپو مي‌افتد.
 

مهارتهاي‌ جديد

رهبران‌ در سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ براي‌ به‌ عهده‌گرفتن‌ نقشهاي‌ جديد نيازمند مهارتهاي‌ جديدي‌ هستند. دو نكته‌ اساسي‌ مورد تأكيد پيتر سنج‌ درمورد اين‌ مهارتها، تعهد افراد در طول‌ عمر خود در بكارگيري‌ و توسعه‌ آنها و نيز استفاده‌ از اين‌ مهارتها در ميان‌ كليه‌ افراد سازماني‌ است‌. سنج‌ در مقاله‌:”كار جديد رهبر: ساختن‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده‌“، سه‌ مهارت‌ جديد: ساختن‌دورنماي‌ مشترك‌، نمايان‌ كردن‌ و كاركردن‌ با مدلهاي‌ ذهني‌ و درگيرشدن‌ درفرايند تفكر سيستمي‌ را معرفي‌ مي‌كند. سپس‌ به‌ فاصله‌ كمي‌ دو مهارت‌ ديگرتسلط شخصي‌ و يادگيري‌ تيمي‌ را در كتاب‌ ”پنجمين‌ اسلوب‌: هنر و مهارت‌سازمان‌ يادگيرنده‌“ به‌ اين‌ مجموعه‌ اضافه‌ مي‌كند. البته‌ سنج‌ (1377) در كتاب‌اخيرش‌ مهارتهاي‌ پنجگانه‌ فوق‌ را تحت‌ عنوان‌ اسلوب‌ يا قاعده‌(60)  معرفي‌ مي‌كند.
 

ساختن‌ دورنماي‌ مشترك‌

براي‌ ساختن‌ دورنماي‌ مشترك‌ كليه‌ افراد سازمان‌ بايد پنج‌ مهارت‌ زير را فرا گيرند:
الف‌- تشويق‌ و ترويج‌(61)  دورنماي‌ فردي‌: دورنماي‌ مشترك‌ از دورنماهاي‌ منفرد موجود در ذهن‌ افراد سازمان‌ شكل‌ مي‌گيرد. دليل‌ اين‌ امر اهميت‌ قائل‌ شدن‌ افراد براي‌ علايق‌ و نظرات‌ خودشان‌ نيست‌، در واقع‌ ارزشهاي‌ مورد قبول‌ مردم‌ اغلب ‌ابعادي‌ را شامل‌ مي‌شود كه‌ مربوط به‌ خانواده‌، سازمان‌، جامعه‌ و حتي‌ جهان‌است‌. در واقع‌، نكته‌ اساسي‌ در اينجا اين‌ است‌ كه‌ ظرفيت‌ توجه‌ انسانها به‌ امور كاملاً فردي‌ است‌.
ب‌- ارتباط برقراركردن‌ و درخواست‌ حمايت‌: رهبران‌ بايد به‌ جاي‌ اينكه‌ معرفين‌ ومبلغين‌ رسمي‌ دورنماي‌ سازمان‌ باشند، دائماً خواهان‌ به‌ مشاركت‌ گذاشتن‌دورنماي‌ شخصي‌ خودشان‌ با ديگر افراد سازماني‌ و جوياشدن‌ نقطه‌ نظرات‌آنها در رابطه‌ با اين‌ دورنما باشند.
ج‌- اتخاذ يك‌ دورنما به‌ عنوان‌ فرايندي‌ مداوم‌: در هر زمان‌ تصويري‌ بخصوص‌ ازآينده‌ وجه‌ غالب‌ را دارد، اما اين‌ تصوير تغيير ماهيت‌ خواهد داد. فرايند ساختن ‌يك‌ دورنماي‌ مشترك‌، فرايندي‌ بي‌پايان‌ است‌.
د- امتزاج‌ دورنماي‌ درون‌زاد و برون‌زاد: بسياري‌ از دورنماهاي‌ انرژي‌بخش‌ برون‌زاد هستند به‌ اين‌ معني‌ كه‌ تمركز دورنماها در دستيابي‌ به‌ چيزي‌ در خارج‌ ازسازمان‌ است‌، مثل‌ چيرگي‌ بر يك‌ رقيب‌. اما هدفي‌ كه‌ محدود به‌ شكست‌ دادن‌ يك‌رقيب‌ باشد، پس‌ از دستيابي‌ به‌ دورنما تبديل‌ به‌ يك‌ وضعيت‌ دفاعي‌ خواهد شد.در مقابل‌، اهداف‌ درون‌زاد از قبيل‌: ابداع‌ نوع‌ جديدي‌ از محصول‌ و يا ايجاد استانداردهايي‌ جديد براي‌ ارضاي‌ مشتري‌ منجر به‌ ارتقاء سطح‌ خلاقيت‌ ونوآوري‌ در سازمان‌ مي‌شوند.
هـ'- تمايز قائل‌ شدن‌ ميان‌ دورنماهاي‌ مثبت‌ و منفي‌: بسياري‌ از حركتهاي‌ اجتماعي‌ حول ‌نفي‌ آنچه‌ مردم‌ نمي‌خواهند، شكل‌ مي‌گيرد: براي‌ مثال‌، حركتهاي‌ ضد موادمخدر، ضد دخانيات‌ و يا ضد سلاحهاي‌ هسته‌اي‌. به‌طور كاملاً مشابهي‌، در بسياري‌ از سازمانها تنها وقتي‌ اتحاد و همدلي‌ به‌ وجود مي‌آيد كه‌ بقاي‌ سازمان ‌توسط عاملي‌ خارجي‌ مورد تهديد قرار گرفته‌ باشد. دورنماي‌ منفي‌ پيامي ضمني‌ به‌ همراه‌ خود دارد، به‌ اين‌ تعبير كه‌ افراد تنها وقتي‌ با يكديگر متحد مي‌شوند كه‌ تهديدي‌ به‌ اندازه‌ كافي‌ جدي‌ وجود داشته‌ باشد. به‌ علاوه‌، دورنماي‌ منفي‌ دوره‌ عمر كوتاهي‌ دارد. در مقابل‌ دورنماي‌ منفي‌ كه‌ ريشه‌ در ترس‌ دارد، دورنماي‌ مثبت‌ ريشه‌ در تمايل‌ و خواستي‌ قوي‌ براي‌ ساختن‌ آينده‌اي‌ بهتر دارد.
 

نمايان‌ ساختن‌ و آزمون‌ مدلهاي‌ ذهني‌

بسياري‌ از بهترين‌ ايده‌ها كه‌ حاوي‌ نگرشها و عامل‌ نوآوريها در سازمان‌هستند، به‌ دليل‌ تعارض‌ ذاتي‌ با مدلهاي‌ ذهني‌ غالب‌ هيچگاه‌ مجال‌ و عرصه‌ طرح ‌جدي‌ را نمي‌يابند. رهبران‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ بايد مهارت‌ نمايان‌ ساختن‌ ومحك‌زدن‌ مدلهاي‌ ذهني‌ بدون‌ برانگيختن‌ رويه‌هاي‌ دفاعي‌ را بياموزند. در اين‌مسير سنج‌ (1990) چهار توصيه‌ اساسي‌ دارد:
الف‌- توجه‌ داشتن‌ به‌ جهشهاي‌ انتزاعي‌: ذهن‌ ما تقريباً با سرعت‌ نور فعاليت‌ مي‌كند.ولي‌ نكته‌ طنزآميز اين‌ است‌ كه‌ اين‌ امر اغلب‌ سرعت‌ يادگيري‌ ما را كم‌ مي‌كند، زيرا ما اغلب‌ چنان‌ با سرعت‌ به‌ سمت‌ تعميم‌ واقعيات‌ جهش‌ مي‌كنيم‌ كه‌ هيچوقت ‌به‌ فكر آزمون‌ اين‌ تعميمها نمي‌افتيم‌. اشتباه‌ اساسي‌ زماني‌ اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ ما اين‌ تعميمهاي‌ ذهني‌ را با داده‌هايي‌ كه‌ زيربناي‌ آنها را تشكيل‌ مي‌دهند، اشتباه‌مي‌گيريم‌. زماني‌ كه‌ رئيس‌ بخش‌ فروش‌ شركت‌ با دستپاچگي‌ اعلام‌ مي‌كند كه‌:«مشتريان‌ اساساً براي‌ كيفيت‌ اهميتي‌ قائل‌ نيستند، بلكه‌ براي‌ آنها قيمت‌ مهم‌است‌»، آنچه‌ واقعاً اتفاق‌ افتاده‌ اين‌ است‌ كه‌ سه‌ مشتري‌ عمده‌ به‌طور پياپي‌ شرط ارائه‌ تخفيفات‌ عمده‌ در قيمتها را براي‌ ارائه‌ سفارش‌ خود عنوان‌ كرده‌اند. متأسفانه‌ رئيس‌ بخش‌ فروش‌ با فرافكني‌ اين‌ فرض خود كه‌ مشتريان‌ نگران‌ قيمتها هستند، تمام‌ تلاش‌ خود را براي‌ ارائه‌ تخفيفات‌ مورد نظرش‌ به‌ مشتريان‌بكار مي‌گيرد، بدون‌ توجه‌ به‌ اينكه‌ ممكن‌ است‌ به‌ دليل‌ خدمات‌ نامناسب‌ و ياكيفيت‌ پايين‌ اصولاً اين‌ مشتريان‌ در آينده‌ از شركت‌ خريد نكنند.
ب‌- ايجاد تعادل‌ بين‌ دو برخورد پرسشگري‌(62)  و جانبداري‌(63) : اغلب‌ مديران‌ مهارت‌ ويژه‌اي‌در تركيب‌ كردن‌ و آراستن‌ نظرهاي‌ خود و ارائه‌ آنها به‌ زيردستان‌ همراه‌ بااصرار فراوان‌ براي‌ مورد پذيرش‌ قرارگرفتن‌ اين‌ افكار، دارند. در حالي‌ كه‌ اين‌مهارت‌ در جاي‌ خود بسيار ارزشمند است‌، ممكن‌ است‌ با مواجهه‌ مديران‌ بامسائل‌ پيچيده‌تري‌ كه‌ نياز به‌ يادگيري‌ همگاني‌ افراد دارد، اين‌ مهارت‌ جلب‌حمايت‌ آثار مخرب‌ ضد بهره‌وري‌ داشته‌ باشد. سنج‌ (1990) ضمن‌ تصريح‌ براهميت‌ هر دو نوع‌ مهارت‌ پرسشگري‌ و جانبداري‌ براي‌ استفاده‌ مؤثر از هر يك‌از اين‌ مهارتها سه‌ توصيه‌ مهم‌ ارائه‌ مي‌دهد.
به‌ نظر او مديران‌ به‌ هنگام‌ استفاده‌ از مهارت‌ جانبداري‌ بايد قادر باشند:
- استدلالها و داده‌هايي را‌ كه‌ آنان‌ را به‌ نظر خاصي‌ رسانده‌ است‌، تشريح‌ كنند؛
- ديگران‌ را براي‌ آزمون‌ اين‌ نظرها‌ مورد تأكيد تشويق‌ كنند؛
- ديگران‌ را به‌ ارائه‌ نظرهاي متفاوت‌ تشويق‌ كنند.
همچنين‌ براي‌ استفاده‌ از مهارت‌ پرسشگري‌ - به‌ معني‌ جويا شدن‌ ازنظر‌ افراد - مديران‌ بايد بتوانند:
- به‌ جاي‌ اينكه‌ تنها نظر خود را تكرار كنند و در تلاش‌ تفهيم‌ تفاوت‌ ديدگاههايشان‌ به‌ ديگران‌ باشند، بطور فعال‌ در جهت‌ فهم‌ ديدگا‌ههاي ‌ديگران‌ تلاش‌ كنند؛
- نگرش‌ خود را نسبت‌ به‌ افراد و ديدگاههايشان‌ به‌ روشني‌ بيان‌ كنند؛
- در صورت‌ به‌ بن‌بست‌ رسيدن‌ فرايند پرسشگري‌، به‌ دليل‌ عدم‌ برخورد مناسب‌ سايرين‌، نظر افراد را در مورد اشكالات‌ منطقي‌ يا داده‌هاي‌ مورداستفاده‌ جويا شوند.
 

ج‌- تمايز قائل‌شدن‌ ميان‌ نظريه‌ مورد ادعا(64)  و نظريه‌ مورد استفاده‌(65) : بيشتر انسانها مي‌خواهند چنين‌ فكر كنند كه‌ ديدگاههاي‌ خاصي‌ نسبت‌ به‌ مسائل‌ دارند، اما اعمال‌ آنها اغلب‌ حاكي‌ از ديدگاههاي‌ عميق‌تري‌ است‌. توجه‌ به‌ فاصله‌ ميان‌ نظريه‌هاي مورد ادعا و نظريه‌هاي‌ مورد استفاده‌ براي‌ يادگيري‌ عميق‌تر بسياركليدي‌ است‌، كه‌ البته‌ اين‌ امر تا حدود زيادي‌ با استفاده‌ از تعامل‌ با ديگران‌ ممكن‌خواهد بود.

د- شناسايي‌ و خنثي‌كردن‌ رويه‌هاي‌ دفاعي‌(66) : اصطلاح‌ «رويه‌هاي‌ دفاعي‌» به‌ معني‌عادات‌ ملكه‌ شده‌ افراد براي‌ محافظت‌ از خودشان‌ در مقابل‌ سرزنش‌ ديگران‌ به‌هنگام‌ ارائه‌ ديدگاه‌هايشان را پيتر سنج‌ از كريس‌ آرجريس‌ اقتباس‌ كرده‌ است‌.رويه‌هاي‌ دفاعي‌ از سالهاي‌ آغازين‌ زندگي‌ اجتماعي‌ افراد و به‌ دليل‌ فشارهايي‌كه‌ اطرافيان‌ در مقابل‌ ارائه‌ پاسخهاي‌ نامتعارف‌ ولي‌ صحيح‌ از طرف‌ فرد به‌ او وارد مي‌كنند، شكل‌ مي‌گيرد. متأسفانه‌ با ورود افراد به‌ سازمان‌، اين‌ قبيل‌فشارها تشديد مي‌شود و در نتيجه‌ پوسته‌ قوي‌تري‌ رويه‌هاي‌ دفاعي‌ را در برمي‌گيرد به‌ گونه‌اي‌ كه‌ روز به‌ روز دستيابي‌ به‌ مدلهاي‌ ذهني‌ افراد براي‌ نمايان‌ساختن‌ آنها مشكل‌تر و يادگيري‌ سازماني‌ بيش‌ از پيش‌ تضعيف‌ مي‌شود. رهبران‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ در درجه‌ اول‌ بايد رويه‌هاي‌ دفاعي‌ مورد استفاده‌خود را شناسايي‌ و خنثي‌ كنند. يكي‌ از بهترين‌ ابزارها براي‌ اين‌ كار استفاده‌ ازمكانيزم‌ خودگشودگي‌(67)  است‌.

 

تفكر سيستمي‌

ادبيات‌ مديريت‌ امروز مشحون‌ از دستوراتي‌ براي‌ مديران‌ مبني‌ بر كمك‌به‌ مردم‌ براي‌ ديدن‌ تصاوير هرچه‌ بزرگتر و كاملتري‌ از واقعيت‌هاي‌ پيراموني‌است‌. اما مهارتهاي‌ واقعي‌ كه‌ رهبران‌ بايد براي‌ اين‌ امر كسب‌ كنند به‌ خوبي‌درك‌ نشده‌ است‌. پيتر سنج‌ (1990) كليه‌ اين‌ مهارتها را تحت‌ عنوان‌ تفكر سيستمي‌ مي‌نامد. به‌ نظر او رهبران‌ موفق‌ متفكرين‌ سيستمي‌ بسيار قابلي‌ هستند. آنها به‌ جاي‌ تمركز بر روي‌ وقايع‌ روزمره‌ بر روندهاي‌ بطئي‌ و نيروهاي‌ اصلي‌ تغيير متمركز مي‌شوند، به‌ عبارت‌ ديگر در سلسله‌ مراتب‌ سه‌گانه‌ واقعيتها - كه‌ قبلاً توضيح‌ داده‌ شد - توجه‌ رهبران‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده ‌بيشتر معطوف‌ به‌ سطوح‌ بالاتر يعني‌ «الگوهاي‌ رفتاري‌» و «ساختار سيستمي‌» است‌. رهبران‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ در قالب‌ مهارتهاي‌ كليدي‌ زير مهارت ‌پايه‌اي‌ تفكر سيستمي‌ را كسب‌ مي‌كنند.
 

الف‌- ديدن‌ روابط في‌مابين‌ اجزاء به‌ جاي‌ ديدن‌ چيزها و فرايندها به‌ صورت‌ جداگانه‌: اغلب‌ما به‌ گونه‌اي‌ شرطي‌ شده‌ايم‌ كه‌ در زندگي‌ عادت‌ به‌ تمركز بر روي‌ چيزها و ديدن‌ دنياي‌ بيرون‌ به‌ صورت‌ تصاوير ايستا داريم‌. اين‌ نحوه‌ نگرش‌ به‌ جهان‌ ما را به‌ سمت‌ ارائه‌ توصيفي‌ خطي‌ از پديده‌هاي‌ سيستمي‌ سوق‌ مي‌دهد. براي‌ مثال‌در يك‌ مسابقه‌ تسليحاتي‌ ميان‌ دو كشور همسايه‌ هر طرف‌ درگيري‌ چنين‌متقاعد مي‌شود كه‌ ديگري‌ علت‌ مسئله‌ است‌. در نتيجه‌ هر يك‌ از دو كشورعكس‌العمل‌ خود در قبال‌ تحرك‌ كشور مقابل‌ را به‌ صورت‌ يك‌ واقعه‌ مجزا (ايزوله‌) در نظر مي‌گيرد، در صورتي‌ كه‌ در واقع‌ اين‌ عكس‌العمل‌ جزيي‌ از يك ‌فرايند است‌.

ب‌- پرهيز از سرزنش‌ يكديگر: اغلب‌ انسانها در برخورد با مشكلات‌ تمايل‌ به‌ فرافكني‌ يعني‌ نسبت‌ دادن‌ آن‌ به‌ عوامل‌ بيروني‌ و ديگران‌ دارند. اما برخلاف‌ تصور ما، اغلب‌ مشكلات‌ سازماني‌ ناشي‌ از عدم‌ كفايت‌ افراد نيست،‌ بلكه‌ مشكل‌ اساسا ًريشه‌ در طراحي‌ ضعيف‌ سيستمها دارد. تفكر سيستمي‌ به‌ ما مي‌آموزد كه‌ هيچ‌ چيزي‌ در بيرون‌ وجود ندارد و خود ما و علت‌ مشكلاتمان‌ جزيي‌ از يك‌ سيستم ‌هستيم‌.

ج‌- تفكيك‌ ميان‌ پيچيدگي‌ تفصيلي‌(68)  و پيچيدگي‌ پويا(69) : برخي‌ از انواع‌ پيچيدگي‌ به‌ لحاظ استراتژيكي‌ از مابقي‌ پيچيدگيها اهميت‌ بيشتري‌ دارند. پيچيدگي‌ تفصيلي‌ ناشي ‌از تعداد زياد متغيرها است‌، در حاليكه‌ پيچيدگي‌ پويا زماني‌ به‌ وجود مي‌آيد كه‌علت‌ و معلول‌ از نظر زمان‌ و فضا از يكديگر دور باشند و تبعات‌ حاصل‌ در طول ‌زمان‌ تأثير و تأثرات‌ علت‌ و معلولي‌ براي‌ شركت‌كنندگان‌ در سيستم‌ مشخص‌نباشد. اهرم‌ مديريتي‌ اعمال‌ تغييرات‌ گسترده‌ در سيستم‌ در اغلب‌ موارد در درك‌ پيچيدگي‌ پويا نهفته‌ است‌، نه‌ در پيچيدگي‌ تفصيلي‌.

د- تمركز بر موقعيتهاي‌ داراي‌ قدرت‌ اهرمي‌ زياد: برخي‌ به‌ غلط تفكر سيستمي‌ را «علم‌جديد محنت‌بار» ناميده‌اند، چرا كه‌ معتقدند تفكر سيستمي‌ به‌ رهبران‌ سازمان‌مي‌آموزد كه‌ راه‌حلهاي‌ معمول‌ و مشخص‌ اغلب‌ ناكارآمد هستند و در بهترين‌حالت‌ اوضاع‌ را در كوتاه‌مدت‌ به‌ سمت‌ بهبود مي‌برند، در حاليكه‌ در دراز مدت‌ كمكي‌ به‌ حل‌ مسائل‌ نمي‌كنند. اما تفكر سيستمي‌ به‌ ما مي‌آموزد كه‌ اعمال ‌كوچك‌ در صورتي‌ كه‌ در زمان‌ و مكان‌ مناسب‌ انجام‌ شوند، مي‌توانند پيشرفتهاي‌ چشمگير و ديرپايي‌ را سبب‌ شوند. اين‌ عقيده‌ در تفكر سيستمي‌ به‌اصل‌ «قدرت‌ اهرمي‌»(70)  شناخته‌ شده‌ است‌ و چنين‌ بيان‌ مي‌شود: راه‌حل‌ برخورد با يك‌ مسئله‌ مشكل‌ اغلب‌ در يافتن‌ محل‌ اعمال‌ قدرت‌ اهرمي‌ است‌، جايي‌ كه‌ اعمال‌ يك‌ تغيير كوچك‌ با حداقل‌ تلاش‌ دست‌اندركاران‌ منجر به‌ يك‌ پيشرفت‌ بارز و طولاني‌ مدت‌ مي‌شود.
 

ه'- احتراز از راه‌حلهاي‌ عارضه‌مدار(71) : فشارهاي‌ موجود براي‌ مداخله‌كردن‌ درسيستمهاي‌ مديريتي‌ كه‌ به‌ درستي‌ عمل‌ نمي‌كنند، مي‌تواند براي‌ مديران‌ غرق‌كننده‌ باشد. متأسفانه‌، به‌ دليل‌ تفكر خطي‌ كه‌ در بيشتر سازمانها حاكم‌ است‌، اين‌مداخله‌ها اغلب‌ به‌ جاي‌ تمركز بر علتهاي‌ اصلي‌، متوجه‌ راه‌حلهاي‌ عارضه‌مدار هستند. اين‌ نوع‌ برخورد تنها در كوتاه‌مدت‌ از فشار ناشي‌ از وجود مسئله‌مي‌كاهد ولي‌ در درازمدت‌ مسائل‌ با قدرت‌ بيشتري‌ مجدداً بروز مي‌كند. يكي‌ ازمشكل‌ترين‌ وظايف‌ رهبران‌ اجتناب‌ از مداخله‌ در مسائل‌ بر مبناي‌ راه‌حلهاي‌ساده‌ و سريع‌ و اعمال‌ فشار بر افراد براي‌ ارائه‌ راه‌حلهاي‌ اساسي‌تر مي‌باشد.
 

تسلط و يا قابليتهاي‌ شخصي‌(72) : تسلط را مي‌توان‌ به‌ معني‌ احراز برتري‌ بر افراد واشياء تلقي‌ نمود. اما از سوي‌ ديگر تسلط به‌ معني‌ سطح‌ خاصي‌ از مهارت‌ نيز بكار برده‌ مي‌شود. معنايي‌ كه‌ پيتر سنج‌ از تسلط اراده‌ كرده‌ است‌، دقيقاً همين‌معناي‌ دوم‌ است‌. «تسلط و قابليتهاي‌ شخصي‌ عبارتست‌ از نظامي‌ كه‌ طي‌ آن‌ فرد به‌ صورت‌ مستمر ديدگاههاي‌ شخصي‌ خود را روشن‌تر و عميق‌تر مي‌نمايد،انرژي‌ و توان‌ خود را متمركز مي‌كند، صبر و بردباري‌ خود را گسترش‌ مي‌دهد و بالاخره‌ اينكه‌ واقعيات‌ را منصفانه‌ و بي‌غرض‌ در مي‌يابد. با چنين‌ تعريفي‌، تسلط و تواناييهاي‌ شخصي‌ يكي‌ از اركان‌ اساسي‌ در سازمانهاي‌ يادگيرنده‌است‌، ركن‌ روحاني‌ آن‌“ (پيتر سنج‌، 1377، صص‌ 14-15).
نظم‌ تسلط شخصي‌ كار خود را با روشن‌ ساختن‌ چيزهايي‌ كه‌ واقعاً براي‌ما حائز اهميتند، آغاز مي‌كند به‌ نحوي‌ كه‌ ما را قادر سازد در آن‌ جهت‌ زندگي ‌كنيم‌ و به‌ بالاترين‌ و عاليترين‌ تمايلات‌ و خواسته‌هايمان‌ خدمت‌ نماييم‌.


يادگيري‌ تيمي‌ (73) : سازمانهاي‌ امروزي‌ از ايجاد نظم‌ يادگيري‌ تيمي‌، چيزي‌ كه‌ دربسياري‌ از رشته‌هاي‌ ورزشي‌ يكي‌ از اصول‌ اوليه‌ و بديهي به‌ شمار مي‌رود، عاجزند. مثالهاي‌ بسياري‌ وجود دارد كه‌ در آن‌ آگاهي‌ تيم‌ فراتر از آگاهي ‌اعضاي‌ آن‌ بوده‌ است‌ و افراد در بازيهاي‌ تيمي‌ ظرفيت‌ خارق‌العاده‌اي‌ براي ‌عمليات‌ هماهنگ‌ بروز داده‌اند. يادگيري‌ تيمي‌ با گفتگو يا «ديالوگ»(74)  آغازمي‌شود. «ديالوگوس‌» در ريشه‌ يوناني‌ به‌ معني‌ سيلان‌ آزاد معاني‌ در اذهان ‌گروهي‌ از افراد است‌ به‌ نحوي‌ كه‌ گروه‌ به‌ كشف‌ حقايقي‌ نايل‌ شود كه‌ افراد به ‌تنهايي‌ توان‌ آنرا نداشته‌ باشند. يادگيري‌ تيمي‌ حائز اهميت‌ بسيار است‌، چرا كه‌ تيمها سنگ‌ بناي‌ يادگيري‌ در سازمانهاي‌ مدرن‌ را تشكيل‌ مي‌دهند، نه‌ افراد. تا زماني‌ كه‌ تيمها ياد نگيرند، سازمان‌ نيز قادر به‌ يادگيري‌ نخواهد بود.

 

ابزارهاي‌ جديد

توسعه‌ مهارتهايي‌ كه‌ برشمرده‌ شد، نيازمند ابزارهاي‌ جديدي‌ است‌. اين ‌ابزارها تواناييهاي‌ مفهومي‌ رهبر را توسعه‌ مي‌بخشد و ارتباطات‌ و پرسشگري ‌جمعي‌ را در سازمان‌ پرورش‌ مي‌دهد. برخي‌ از ابزارهايي‌ كه‌ سنج‌ (1990و1377) بدانها اشاره‌ مي‌كند، در ادامه‌ مورد بررسي‌ قرار مي‌گيرند.
 

الگوهاي‌ سيستمي‌ پايه(75)

يكي‌ از مهمترين‌ و ثمربخش‌ترين‌ نكات‌ و نظرگاههايي‌ كه‌ تفكر جوان ‌سيستمي‌ بدست‌ مي‌دهد، آن‌ است‌ كه‌ الگوهايي‌ با ساختاري‌ خاص‌ به‌ صورت‌منظم‌ و مكرر بروز مي‌كنند. اين‌ الگوهاي‌ پايدار و اصلي‌ سيستمي‌ كليد درك‌ و فهم‌ رفتارهاي‌ شخصي‌ در زندگي‌ روزمره‌ افراد و نيز رفتارهاي‌ سازماني ‌هستند. الگوهاي‌ نسبتاً كمي‌ براي‌ توصيف‌ طيف‌ وسيعي‌ از مسائل‌ و وضعيتهاي‌ مديريتي‌ وجود دارد. شناخت‌ و ادراك‌ الگوهاي‌ پايه‌اي‌ سيستمي، ‌سادگي‌ دلپذيري‌ را وراي‌ مشكلات‌ به‌ ظاهر پيچيده‌ مديريت‌، بدست‌ مي‌دهد. هر قدر بيشتر در مورد الگوهاي‌ پايه‌اي‌ فرا بگيريم‌، حركت‌ سريعتري‌ به‌ سمت‌ حل ‌يكي‌ از پيچيده‌ترين‌ مشكلات‌ مديريت‌ خواهيم‌ داشت‌. مشكل‌ در واقع‌ اين‌ است‌ كه‌مديران‌ تصور مي‌كنند با تخصصي‌تر كردن‌ و ريزتر كردن‌ دانش‌ در شركت ‌خود، راه‌حل‌ مسائل‌ را بهتر و سريعتر خواهند يافت‌.
از بسياري‌ جهات‌، بزرگترين‌ رسالت‌ تفكر و نگرش‌ سيستمي‌ وحدت‌بخشيدن‌ به‌ دانشهاي‌ بشري‌ در زمينه‌هاي‌ مختلف‌ علوم‌ است‌. الگوهايي‌ يكسان‌در رشته‌هاي‌ مختلف‌ علوم‌ وجود دارند كه‌ دائماً تكرار مي‌شوند، اما به‌ دليل‌پيچيدگي‌ ظاهري‌ مسائل‌ خاص‌ هر علم‌، ما از مشاهده‌ و درك‌ اين‌ الگوهاي‌ پايه‌اي ‌عاجزيم‌. هدف‌ اصلي‌ از آموختن‌ الگوهاي‌ سيستمي‌ آرايش‌ مجدد ادراك‌ است، ‌به ‌طوري‌ كه‌ بتوان‌ هرچه‌ بيشتر و دقيق‌تر ساختارها و اهرمهاي‌ ايجاد مشكلات ‌و مسائل‌ را درك‌ كرد. در ادامه‌ هفت‌ الگوي‌ اصلي‌ سيستمي‌ مورد بررسي‌ قرارمي‌گيرند.

الف‌- فرايند ايجاد تعادل‌ همراه‌ با تأخير(76)
دراين‌ الگوي‌ پايه‌اي‌، تصميم‌گيرندگان‌ متوجه‌ تأخيرهاي‌ زماني‌ كه‌ درطول‌ حركت‌ به‌ سمت‌ هدف‌ وجود دارد، نمي‌شوند. در نتيجه‌، آنها از هدف‌ عبورمي‌كنند (يعني‌ به‌ سطح‌ عملكردي‌ فراتر از هدف‌ دست‌ مي‌يابند) و حتي‌ ممكن ‌است‌ چرخه‌هاي‌ تكرار شونده‌اي‌ را ايجاد كنند. به‌ عنوان‌ يك‌ مثال‌ كلاسيك‌مي‌توان‌ از انبوه‌سازان‌ مسكن‌ ياد كرد كه‌ در زمان‌ رشد مناسب‌ بازار به‌ صورت‌پياپي‌ پروژه‌هاي‌ جديدي‌ را آغاز مي‌كنند، تا بالاخره‌ زماني‌ فرا مي‌رسد كه‌ بازار اشباع‌ مي‌شود، ولي‌ آنها هنوز تعداد زيادي‌ پروژه‌ ساختمان‌سازي‌ نيمه‌كاره ‌دارند.

ب‌- محدوديتهاي‌ رشد(77)
در اين‌ الگو يك‌ چرخه‌ مداوم‌ رشد با رسيدن‌ به‌ يك‌ محدوده‌ خاص‌ خود به ‌خود متوقف‌ مي‌شود يا حتي‌ جهت‌ معكوس‌ رشد را در پيش‌ مي‌گيرد. محدوده ‌مورد اشاره‌ مي‌تواند محدوديت‌ در منابع‌ و يا پاسخهاي‌ خارجي‌ يا داخلي‌ به‌فرايند رشد باشد. اغلب‌ شركتهاي‌ توليدي‌ حداقل‌ يكبار با الگوي‌ محدوديت‌ رشد مواجه‌ شده‌اند، زماني‌ كه‌ چرخه‌ عمر محصول‌ جديد شركت‌ قبل‌ از مرحله‌ برنامه‌ريزي‌شده‌ و در كمال‌ ناباوري‌ به‌ علت‌ كيفيت‌ و خدمات‌ ضعيف‌ ارائه‌ شده‌به‌ سرعت‌ به‌ نقطه‌ اوج‌ خود مي‌رسد.

ج‌- انتقال‌ فشار(78)
يك‌ راه‌حل‌ كوتاه‌مدت‌ و مقطعي‌ براي‌ تصحيح‌ يك‌ مشكل‌ مورد استفاده‌ قرار مي‌گيرد، و بر اساس‌ شواهد چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ نتايج‌ رضايت‌بخشي ‌نيز به‌ همراه‌ داشته‌ باشد. هرچه‌ از اين‌ فرايند تصحيحي‌ بيشتر و بيشتر استفاده‌ مي‌شود، معيارهاي‌ تصحيحي‌ اساسي‌ و بلندمدت‌ كمتر مورد استفاده‌قرار مي‌گيرند. در طول‌ زمان‌، ممكن‌ است‌ مكانيزمهاي‌ راه‌حل‌ اساسي‌ تضعيف‌يا خنثي‌ شوند و تصميم‌گيرندگان‌ سازماني‌ را هرچه‌ بيشتر به‌ سمت‌ استفاده‌ از راه‌حل‌ عارضه‌ مدار سوق‌ دهد. به‌ عنوان‌ مثال‌ كلاسيكي‌ از اين‌ الگو، مي‌توان‌استفاده‌ از كاركنان‌ ستاد منابع‌ انساني‌ شركت‌ براي‌ حل‌ مشكل‌ كاركنان‌ محلي‌ ومحروم ‌ماندن‌ مديران‌ از حل‌ مشكل‌ و در نتيجه‌ عدم‌ توسعه‌ مهارتهاي‌ ارتباطي‌آنها را ذكر كرد.

د- اهداف‌ تحليل‌ رفته‌(79)
استفاده‌كنندگان‌ از اين‌ الگو دستورالعمل‌ ساده‌اي‌ را بكار مي‌برند، وقتي‌هيچيك‌ از راه‌حلها توفيقي‌ براي‌ شما به‌ همراه‌ نداشت‌، سطح‌ استانداردهاي‌ خود را پايين‌ بياوريد. اين‌ الگو مانند الگوي‌ انتقال‌ فشار است‌ با اين‌ تفاوت‌ كه‌ در اينجاراه‌حل‌ كوتاه‌مدت‌ شامل‌ تحليل‌ رفتن‌ يك‌ هدف‌ اساسي‌ مانند استانداردهاي ‌كيفيت‌ است‌. به‌ عنوان‌ مثال‌ مي‌توان‌ از شركتي‌ ياد كرد كه‌ براي‌ حل‌ مشكل‌ پخش ‌محصولات‌ خود دائماً زمان‌ تحويل‌ اعلام‌شده‌ كالاهايش‌ را بالا مي‌برد.
ه'- گسترش‌ تدريجي‌(80)
دو نفر و يا دو سازماني‌ كه‌ هر يك‌ نگاه‌ و پيشرفت‌ خود را وابسته‌ به‌داشتن‌ يك‌ مزيت‌ نسبي‌ در برابر ديگري‌ مي‌دانند، دائماً در برابر پيشرفتهاي ‌طرف‌ مقابل‌ عكس‌العمل‌ نشان‌ مي‌دهند. هرگاه‌ يك‌ طرف‌ پيشي‌ بگيرد، طرف‌ ديگر احساس‌ خطر مي‌كند و در نتيجه‌ با قدرت‌ تهاجمي‌ بيشتري‌ نسبت‌ به‌ رقيب ‌براي‌ تحكيم‌ مزيتش‌ تلاش‌ مي‌كند، كه‌ اين‌ امر به‌ نوبه‌ خود موقعيت‌ فرد يا سازمان‌ اول‌ را دچار مخاطره‌ مي‌كند؛ مثال‌ آشناي‌ اين‌ الگو گسترش‌ توان‌ نظامي ‌و حضور فيزيكي‌ اتحاد جماهير شوروي‌ و ايالات‌ متحده‌ آمريكا در زمان‌ جنگ ‌سرد است‌.

و- تراژدي‌ منابع‌ مشترك‌(81)
افراد يا سازمانهايي‌ كه‌ از منبع‌ مشترك‌ محدودي‌ استفاده‌ مي‌كنند تا زماني‌ كه‌ به‌طور جدي‌ با كاهش‌ و نقصان‌ در منبع‌ مواجه‌ نشوند، به‌طور فزاينده‌اي‌ در استفاده‌ از اين‌ منبع‌ مشترك‌ به‌ رقابت‌ مي‌پردازند. مثال‌ اين‌ الگو بخشهايي‌ از يك‌ سازمان‌ هستند كه‌ نيروهاي‌ فروشنده‌ مشتركي‌ دارند و براي‌استفاده‌ از اين‌ فروشندگان‌ در جهت‌ فروش‌ هرچه‌ بيشتر به‌ رقابت‌ مي‌پردازند، تا زماني‌ كه‌ بالاخره‌ روزي‌ نيروهاي‌ فروشنده‌ به‌ علت‌ كار زياد از پا دربيايند.

ز- رشد و سرمايه‌گذاري‌ كمتر از حد موردنياز(82)

فرايند رشد همواره‌ به‌ سمت‌ يك‌ هدف‌ مشخص‌ حركت‌ مي‌كند. اين‌ هدف ‌را مي‌توان‌ از طريق‌ سرمايه‌گذاري‌ در جهت‌ توسعه‌ «ظرفيت‌» كه‌ مي‌تواند توسط شركت‌ و يا افراد انجام‌ شود، حذف‌ نمود و يا اينكه‌ سطح‌ آن‌ را فراتر از سطح تعريف‌شده‌ موجود قرار داد. به‌ اين‌ معني‌ كه‌ مي‌توان‌ با سرمايه‌گذاري‌ كافي‌ و به‌موقع‌ در جهت‌ توسعه‌ ظرفيت‌، فرايند رشد را بدون‌ آنكه‌ حدي‌ براي‌ آن‌ متصورباشيم‌، به‌ پيش‌ برد. اما نكته‌ ظريفي‌ كه‌ در اين‌ ميان‌ وجود دارد، اين‌ است‌ كه‌سرمايه‌گذاري‌ مزبور بايستي‌ داراي‌ دو خصيصه‌ مهم‌ باشد. اول‌ اينكه‌ بايستي‌«به‌ موقع‌» باشد و دوم‌ اينكه‌ «به‌ ميزان‌ كافي» سرمايه‌گذاري‌ شود. در غير اين‌صورت‌ سرمايه‌گذاري‌ انجام‌ شده‌ نيازها و خواسته‌هاي‌ موجود را برآورده نخواهد نمود. اغلب‌ اوقات‌، براي‌ اينكه‌ سرمايه‌گذاري‌ كمتري‌ صورت‌ پذيرد (شايد به‌ دليل‌ محدودبودن‌ منابع‌) اهداف‌ كليدي‌ و استانداردهاي‌ عملكرد درسطح‌ پايين‌تري‌ در نظر گرفته‌ مي‌شوند.


زماني‌ كه‌ چنين‌ اتفاقي‌ مي‌افتد و اهداف‌ مهم‌ و كليدي‌ در يك‌ سطح‌ پايين‌تري‌ نسبت‌ به‌ حالت‌ نرمال‌ تنظيم‌ مي‌گردند، به‌ همان‌ نسبت‌ سطح‌ انتظارات ‌و توقعات‌ نيز كاهش‌ مي‌يابد و همين‌ توقعات‌ عليرغم‌ سطح‌ عملكرد پايين‌برآورده‌ مي‌شوند و موجبات‌ رضايت‌ خاطر مديران‌ را نيز فراهم‌ مي‌آورند. مثال‌ كلاسيك‌ از اين‌ الگو در مورد شركتهايي‌ است‌ كه‌ زماني‌ يك‌ رشد خوب‌ را تجربه ‌كرده‌اند و بعد از آن‌ كيفيت‌ و خدمات‌ آنها به‌ شدت‌ دچار ضعف‌ شده‌ است‌ و قادربه‌ توليد بازگشت‌ سرمايه‌ كافي‌ براي‌ سرمايه‌گذاري‌ در طرحهاي‌ بازسازي‌خود نبوده‌اند.
 

ترسيم‌ شقوق‌ متعارض‌ استراتژيك(83)

تيمهاي‌ مديريتي‌ عموماً در مواجهه‌ با موارد متعارض‌ اصولي‌ وحدت‌ نظر و يكپارچگي‌ خود را از دست‌ مي‌دهند. به‌ عنوان‌ مثالي‌ از شقوق‌ متعارض ‌اصولي‌ نحوه‌ برخورد سازندگان‌ اتومبيل‌ آمريكايي‌ با انتخاب‌ قيمت‌ پايين‌ -كيفيت‌ بالا را مي‌توان‌ ذكر كرد. سالهاي‌ متمادي‌، اكثريت‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ مديران‌ صنايع‌ آمريكا چنين‌ فرض‌ مي‌كردند كه‌ انتخاب‌ يكي‌ از دو شق‌ ضروري‌ است‌. تعجب‌ برانگيز نيست‌ كه‌ بدانيم‌ تحت‌ فشارهاي‌ كوتاه‌مدتي‌ كه‌ به‌ اين‌ مديران ‌وارد مي‌آمد، ترجيح‌ اكثريت‌ آنان‌ از بين‌ دو شق‌ قيمت‌ پايين‌ و كيفيت‌ بالا مورد اول‌ بود. شركتهايي‌ كه‌ كيفيت‌ بالا را انتخاب‌ مي‌كردند، اغلب‌ خود را متوجه ‌دستيابي‌ به‌ محدوده‌ بسيار كوچكي‌ از بازار با ويژگي‌ كيفيت‌ و قيمت‌ بالا مي‌دانستند. متأسفانه‌ اين‌ نوع‌ نگرش‌ در صنايع‌ اتومبيل‌سازي‌ آمريكا آنان‌ رادر مقابل‌ رقباي‌ خارجي‌ - خصوصاً ژاپنيها - كه‌ به‌ دنبال‌ بهبود كيفيت‌ درمحدوده‌ مناسبي‌ از قيمت‌ بودند، كاملاً بي‌دفاع‌ گذاشت‌. پيتر سنج‌ (1990) بااقتباس‌ از هامپدن‌ - ترنر(84) يك‌ فرايند هفت‌ مرحله‌اي‌ را براي‌ مقابله‌ با شقوق ‌متعارض‌ در سازمان‌ ارائه‌ مي‌دهد:

مرحله‌ اول‌ - فراخواني‌ شقوق‌ متعارض‌(85): اين‌ مرحله‌ شامل‌ تعيين‌ ارزشهاي‌ متعارضي ‌است‌ كه‌ دو شاخه‌ اصلي‌ شقوق‌ متعارض‌ را تشكيل‌ مي‌دهند؛ مثل‌ قيمت‌ درتعارض‌ با كيفيت‌.

مرحله‌ دوم‌ - نگاشت‌ (بازنمايي‌)(86): در اين‌ مرحله‌ ارزشهاي‌ متعارض‌ در قالب‌ دو محور مشخص‌ مي‌شوند. اين‌ كار به‌ مديران‌ كمك‌ مي‌كند تا مشخص‌ كنند كه‌خود يا سازمانشان‌ را بر روي‌ محورها در كجا مي‌بينند.

مرحله‌ سوم‌ - فرايندي‌ كردن‌(87): منظور از فرايندي‌ كردن‌ خلاص‌ شدن‌ از نامها براي‌تشريح‌ محورهاي‌ شقوق‌ متعارض‌ است‌. استفاده‌ از وجه‌ مصدري‌ يا اسم ‌مصدر به‌ جاي‌ يك‌ نام‌ آنرا تبديل‌ به‌ فرايند مي‌كند به‌ اين‌ معني‌ كه‌ در آن‌ وجه‌حركتي‌ را لحاظ مي‌كند. براي‌ مثال‌: «كنترل‌ مركزي‌ در مقابل‌ كنترل‌ محلي‌» تبديل‌به‌ «قدرتمندسازي‌ دفاتر ملي‌» و «رشد دادن‌ دفاتر محلي» مي‌شود. اين‌ عمل‌،يعني‌ بيان‌ شقوق‌ متعارض‌ در قالب‌ وجه‌ مصدري‌، از شدت‌ تعارض‌ ضمني‌ ميان‌ دو شق‌ متعارض‌ مي‌كاهد، در نتيجه‌ مي‌توان‌ به‌ طور آزاد اشكال‌ مختلفي‌ ازتركيب‌ دو شق‌ را در نظر گرفت‌؛ مثلاً: «قدرتمندسازي‌ خدمات‌ ملي‌ كه‌ موجب ‌انتفاع‌ شاخه‌هاي‌ محلي‌ دولت‌ شود».
 

مرحله‌ چهارم‌ - چارچوب‌ دادن‌ / بافت‌دادن‌(88): در اين‌ مرحله‌ به‌ منظور تعديل‌ ساختار نامتجانس‌ و متباين‌ ميان‌ ارزشهاي‌ متفاوت‌ بايد هر يك‌ را به‌ ترتيب‌ چارچوب‌ يا متن‌ ديگري‌ قرار داد. بدين‌ ترتيب‌ با جابجا شدن‌ نوبتي‌ ارزشها در قالب‌ «تصوير- زمينه‌» هر نوع‌ تلاش‌ ضمني‌ يا ناخودآگاه‌ در راستاي‌ تصور برتري‌ ذاتي‌ براي‌يك‌ ارزش‌ نسبت‌ به‌ ديگري‌ خنثي‌ مي‌شود و زمينه‌ ذهني‌ براي‌ ارائه ‌استراتژي‌هاي‌ خلاقه‌ در جهت‌ بهبود مداوم‌ به‌ وجود مي‌آيد.
 

مرحله‌ پنجم‌ - ايجاد توالي‌ زماني‌‌(89): منظور از ايجاد توالي‌ زماني‌ شكستن‌ حصار تفكر ايستا است‌. اغلب‌ ارزشهايي‌ از قبيل‌ هزينه‌ پايين‌ و كيفيت‌ بالا به‌ اين‌ دليل‌ متضاد به‌ نظر مي‌رسند كه‌ ما به‌ آنها برحسب‌ نقطه‌اي‌ از زمان‌ نگاه‌ مي‌كنيم‌، نه ‌برحسب‌ يك‌ فرايند مداوم‌؛ براي‌ مثال‌، استراتژي‌ سرمايه‌گذاري‌ در تكنولوژي‌ فرايندي‌ جديد و توسعه‌ فرهنگ‌ مسئوليت‌پذيري‌ در ميان‌ كارگران‌ ممكن‌ است‌ در كوتاه‌مدت‌ نياز به‌ هزينه‌ گزاف‌ و زمان‌ زيادي‌ داشته‌ باشد، در عين‌ حال‌ همين ‌استراتژي‌ مي‌تواند در بلندمدت‌ درآمدهاي‌ سرشاري‌ را نصيب‌ شركت‌ كند.

مرحله‌ ششم‌ - نوسان‌ كردن‌ / تناوب‌ داشتن‌‌(90): برخي‌ اوقات‌ مسير استراتژيك‌ به‌ سمت‌ بهبود دو ارزش‌ به‌ ظاهر متباين‌ شامل‌ دوره‌هايي‌ مي‌شود كه‌ براي‌ مدتي‌ هر دو ارزش‌ رو به‌ نقصان‌ مي‌گذارند، در حاليكه‌ ممكن‌ است‌ يادگيري‌ سازماني‌ در سطح‌ عميقتري‌ در حال‌ شكل‌گيري‌ باشد كه‌ به‌ نوبه‌ خود باعث‌ رشد ارزشها درسطحي‌ بسيار فراتر شود.
 

مرحله‌ هفتم‌ - ايجاد ويژگي‌ هم‌افزايي‌‌(91): در اين‌ مرحله‌ تلاش‌ مي‌شود تا در راستاي‌ هر دو محور مربوط به‌ ارزشهاي‌ متعارض‌ ويژگي‌ هم‌افزايي‌ ايجاد شود.
 

روش‌ ستون‌ سمت‌ چپ‌‌(92) براي‌ نمايان‌كردن‌ مدلهاي‌ ذهني‌

ستون‌ سمت‌ چپ‌ تكنيكي‌ قوي‌ ولي‌ مقدماتي‌ براي‌ نمايان‌ ساختن‌ و درك ‌چگونگي‌ عملكرد مدلهاي‌ ذهني‌ در شرايط خاص‌ است‌. اين‌ تكنيك‌ راههايي‌ را كه ‌ما بوسيله‌ آن‌ شرايط را دستكاري‌ مي‌كنيم‌، از احساس‌ و تفكر واقعي‌ ماجداسازي‌ و بازشناسي‌ مي‌كند، يا به‌ عبارت‌ ديگر تأثير خواسته‌ ما را در شرايط تشكيل‌ مدلهاي‌ ذهني‌ روشن‌ مي‌كند. تمرين‌ و ممارست‌ در روش‌ ستون‌ سمت‌چپ‌ مي‌تواند به‌ مديران‌ نشان‌ دهد كه‌ مدلهاي‌ ذهني‌ چگونه‌ فعالانه‌ در عرصه‌ تصميم‌گيريها و ارتباطات‌ روزمره‌ عمل‌ مي‌كنند. پيتر سنج‌ (1990,1377) اشاره‌مي‌كند كه‌ اين‌ روش‌ را از آرجريس‌ اقتباس‌ كرده‌ است‌ و در دوره‌هاي‌ آموزشي ‌و كارهاي‌ مشاوره‌اي‌ در سازمانها با موفقيت‌ از آن‌ استفاده‌ مي‌كند. اين‌ روش‌ باانتخاب‌ يك‌ وضعيت‌ خاص‌ شروع‌ مي‌شود كه‌ در آن‌ فرد تحليل‌گر با شخص‌ يااشخاص‌ ديگري‌ ارتباط متقابلي‌ ايجاد مي‌كند. تحليلگر جريان‌ ارتباط را در سمت‌ راست‌ كاغذ مي‌نويسد و در سمت‌ چپ‌ روبروي‌ هر يك‌ از جملات‌ خود در اين‌ارتباط آن‌ چيزي‌ را كه‌ دقيقاً به‌ آن‌ فكر مي‌كند، مي‌نويسد. در تمام‌ مراحل، ‌تحليلگر جملاتي‌ را كه‌ در رابطه‌ با افكارش‌ در ستون‌ سمت‌ چپ‌ مي‌نويسد به‌زبان‌ نمي‌آورد.
در مثال‌ واقعي‌ كه‌ پيتر سنج‌ (1990, 1377) ارائه‌ كرده‌ است‌ گفتگوي‌ وي‌ بايك‌ همكار در رابطه‌ با نحوه‌ ارائه‌ نتايج‌ پروژه‌ مشتركشان‌ در قالب‌ تكنيك‌ستون‌ سمت‌ چپ‌ مستند شده‌ است‌. در اينجا تحليلگر (پيتر سنج‌) دو فرض‌ كليدي‌در رابطه‌ با دوستش‌ داشته‌ است‌: اول‌ اينكه‌ او از اعتماد به‌ نفس‌ كافي‌ برخوردار نيست‌ و ديگر اينكه‌ همكارش‌ انگيزه‌ لازم‌ را براي‌ ادامه‌ كار ندارد. تحليلگر گفتگوي‌ خود و همكارش‌ را پس‌ از جلسه‌ ارائه‌ نتايج‌ پروژه‌ توسط فرد همكار براي‌ مديران‌ ارشد سازمان‌ - كه‌ تحليلگر در آن‌ جلسه‌ شركت‌ نداشته‌ است‌ - به‌صورت‌ زير مستند كرده‌ است‌:
- سنج‌: جلسه‌ چگونه‌ برگزار شد؟
- همكار: خوب‌ ، من‌ نمي‌دانم‌. خيلي‌ زود است‌ كه‌ در مورد نتايج‌ آن‌ بتوان‌قضاوت‌ كرد. خصوصاً اينكه‌ تحقيق‌ ما در 1زمينه‌ جديدي‌ انجام‌ مي‌شود.
- سنج‌: خوب‌، فكر مي‌كني‌ كه‌ ما حالا بايد چه‌ كار كنيم‌؟ من‌ معتقدم‌ مطالبي‌كه‌ تو گفته‌اي‌ بسيار مهم‌ است‌.
- همكار: من‌ خيلي‌ مطمئن‌ نيستم‌. بايد صبر كنيم‌ و ببينيم‌ چه‌ اتفاقي‌مي‌افتد.
- سنج‌: ممكن‌ است‌ حق‌ با تو باشد، اما من‌ فكر مي‌كنم‌، ما بجاي‌ صبركردن‌بايد كاري‌ بكنيم‌.
بازنويسي‌ گفتگوي‌ بالا با استفاده‌ از تكنيك‌ ستون‌ سمت‌ چپ‌ چنين‌ خواهدبود:
 

چيزي‌ كه‌ من‌ (تحليلگر) فكر مي‌كنم

مطالبي‌ كه‌ رد و بدل‌ شده‌ است‌

همه‌ مي‌گويند كه‌ افتضاح‌ بوده‌ است‌

سنج‌: جلسه‌ چگونه‌ برگزار شد؟

آيا او به‌ راستي‌ نمي‌داند كه‌ جلسه‌ چقدر بد بوده‌ است‌؟ ‌يا اينكه‌ نمي‌خواهد با واقعيت‌ روبرو شود؟

همكار:خوب‌،من‌ نمي‌دانم‌. خيلي‌ زود است‌ كه‌ در مورد نتايج‌ آن‌ بتوان‌ قضاوت‌ كرد. خصوصاً اينكه‌ تحقيق ما در زمينه‌ جديدي‌ انجام‌ مي‌شود.

سنج‌: خوب‌، فكر مي‌كني‌ ما حالا بايد چه‌ كار كنيم‌؟ من‌ معتقدم‌ مطالبي‌ كه‌ تو گفته‌اي‌ بسيار مهم‌ است‌.

او واقعاً از روبروشدن‌ با واقعيت‌ مي‌ترسد. اگر او تنها
.كمي‌ اعتماد به‌ نفس‌ بيشتري‌ داشت‌ ممكن‌ بود از
موقعيتي‌ اينچنيني‌ درس‌ بگيرد.
 

همكار: من‌ خيلي‌ مطمئن‌ نيستم‌. بايد صبر كنيم‌ و ببينيم‌ چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد.

من‌ نمي‌توانم‌ باور كنم‌ كه‌ او متوجه‌ نباشد كه‌ ارائه‌ نامناسب‌ نتايج‌ چه‌ خسارتي‌ در مسير اجراي‌ پروژه‌ به‌ ما تحميل‌كرده‌ است‌. ما بايد راهي‌ براي‌ به‌ جنب‌وجوش‌ درآوردن اين‌ آدم‌ پيدا كنيم‌.

سنج‌: ممكن‌ است‌ حق‌ با تو باشد، اما من‌ فكر مي‌كنم‌ ما بجاي‌ صبر كردن‌ بايد كاري‌ بكنيم.‌

 

روش‌ ستون‌ سمت‌ چپ‌ در نمايان‌ كردن‌ فرضيات‌ پنهان‌ و مخفي‌ و چگونگي‌ تأثير آنها در رفتار ما هميشه‌ موفق‌ است‌. ممكن‌ است‌ دو فرض‌ اساسي‌تحليلگر در مثالي‌ كه‌ ذكر شد - يعني‌ اعتماد به‌ نفس‌ پايين‌ و انگيزه‌ ناكافي‌ فرد همكار - صحت‌ داشته‌ باشند، اما هر دو در مباحثه‌ دروني‌ فرد تحليلگر حاضرندو در نحوه‌ برخورد او با شرايط كاملاً تأثير دارند.
 

نقد نظريه‌ پيتر سنج‌

نظريه‌ پيتر سنج‌ درباره‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ با وجود ارائه‌ جنبه‌هايي ‌بديع‌ و جذاب‌ كه‌ آرزوي‌ هر مديري‌ را در ساختن‌ چنين‌ سازماني‌ بر مي‌انگيزد، تا حدود زيادي‌ آرمان‌گرايه‌ و داراي‌ تعابير و اصطلاحات‌ رمزآلود است‌. درتعريفي‌ كه‌ از پيتر سنج‌ (1990) در مورد سازمان‌ يادگيرنده‌ نقل‌شد، او‌ سازمان‌يادگيرنده‌ را جايي‌ مي‌داند كه‌ مردم‌ به‌ طور مداوم‌ ظرفيتهاي‌ خود را براي‌ خلق ‌نتايجي‌ كه‌ واقعاً مي‌خواهند توسعه‌ مي‌دهند، جايي‌ كه‌ الگوهاي‌ جديد و گسترش‌ يابنده‌اي‌ از تفكر پرورش‌ مي‌يابند، جايي‌ كه‌ خواست‌ و اراده‌ جمعي‌ به‌ جنبش‌ وتحرك‌ در مي‌آيد و بالاخره‌ جايي‌ كه‌ آدميان‌ مي‌آموزند كه‌ چگونه‌ همراه‌ بايكديگر بياموزند. در تعاريفي‌ كه‌ ساير نويسندگان‌ ارائه‌ كرده‌اند نيز كمابيش‌چنين‌ تصويري‌ از سازمان‌ يادگيرنده‌ ارائه‌ شده‌ است‌. عليرغم‌ جالب‌ توجه‌ ودلپذير بودن‌ اين تعريف‌، سنج‌ اساساً چهارچوب‌ منظمي‌ براي‌ عملي‌ ساختن‌ آن ‌ارائه‌ نمي‌كند. توصيه‌هاي‌ او براي‌ بسياري‌ از مديران‌ دور از دسترسند وسئوالهاي‌ فراواني‌ بي‌پاسخ‌ مي‌مانند؛ براي‌ مثال‌، چگونه‌ مديران‌ خواهند دانست‌كه‌ چه‌ موقع‌ سازمان‌ تبديل‌ به‌ يك‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ شده‌ است‌؟ چه‌ تغييرات‌اصولي‌ در رفتار مجموعه‌ افراد سازمان‌ لازم‌ است‌؟ چه‌ سياستها و برنامه‌هايي‌بايد به‌ اجرا دربيايند؟ مديران‌ بايد چگونه‌ از وضعيت‌ موجود به‌ وضعيت‌ آينده‌برسند؟


بسياري‌ از بحثهايي‌ كه‌ در مورد سازمان‌ يادگيرنده‌ انجام‌ مي‌شود باظرافت‌ از زير اين‌ سؤالات‌ سنگين‌ شانه‌ خالي‌ مي‌كنند. به‌ عقيده‌ گاروين‌ (1993)سه‌ موضوع‌ مهم‌ وجود دارد كه‌ نظريه‌ پيتر سنج‌ به‌ آنها نپرداخته‌ است‌ درحاليكه‌ اين‌ موضوعات‌ براي‌ كاربردي‌ ساختن‌ مؤثر نظريه‌ سازمانهاي ‌يادگيرنده‌ ضروري‌ هستند. اولين‌ موضوع‌ پرداختن‌ به‌ معنا‌(93) و مفهوم‌ سازمان ‌يادگيرنده‌ است‌. براي‌ عملي‌ ساختن‌ اين‌ نظريه‌ به‌ تعريفي‌ كاربردي‌ و با مباني‌صحيح‌ نياز است‌. دومين‌ مورد پرسش‌ از مديريت‌‌(94) است‌. مديران‌ نياز به‌ راهنماهاي‌ عملي‌ واضح‌ همراه‌ با توصيه‌هاي‌ كاربردي‌ اصولي‌ به‌ جاي‌ نكته‌هاي‌اغراق‌آميز دارند. موضوع‌ سوم‌ اندازه‌گيري‌‌(95) است‌. براي‌ اطمينان‌ از وقوع‌يادگيري‌ در سازمان‌ نيازمند به‌ ابزارهايي‌ براي‌ اندازه‌گيري‌ و ارزيابي‌ نرخ‌ و سطح‌ يادگيري‌ هستيم‌.
 

معناي‌ واقعي‌ سازمان‌ يادگيرنده‌

مرور مختصر معدود تعاريفي‌ كه‌ از ميان‌ تعاريف‌ متعدد صاحبنظران ‌براي‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ در ابتداي‌ اين‌ مقاله‌ ارائه‌ شد، اين‌ نكته‌ اساسي‌ را به‌ذهن‌ متبادر مي‌كند كه‌ ميان‌ اين‌ صاحبنظران‌ توافق‌ جمعي‌ بر روي‌ معناي‌سازمان‌ يادگيرنده‌ وجود ندارد. اغلب‌ محققين‌ يادگيري‌ سازماني‌ را فرايندي‌مي‌دانند كه‌ در طول‌ زمان‌ گسترش‌ مي‌يابد و آن‌ را با اخذ دانش‌ و بهبود كارايي ‌ارتباط مي‌دهند، اما اين‌ محققين‌ در مورد ديگر موضوعات‌ مربوط به‌ مفهوم‌سازمان‌ يادگيرنده‌ چنين‌ توافقي‌ ندارند؛ براي‌ مثال‌، برخي‌ از آنها بر اين‌ باورندكه‌ تغيير رفتاري‌ براي‌ يادگيري‌ لازم‌ است‌، در حالي‌ كه‌ گروهي‌ ديگر بر اين‌عقيده‌ اصرار دارند كه‌ به‌ وجود آمدن‌ راههاي‌ جديد تفكر كفايت‌ مي‌كند.
برخي‌ فراوري‌ اطلاعات‌ را به‌ عنوان‌ مكانيزمي‌ معرفي‌ مي‌كنند كه‌ از طريق‌آن‌ يادگيري‌ اتفاق‌ مي‌افتد، اما ديگران‌ بينش‌ مشترك‌، رويه‌هاي‌ سازماني‌ وحافظه‌ را پيشنهاد مي‌كنند. علاوه‌ بر اين‌ موارد عده‌اي‌ بر اين‌ باورند كه‌يادگيري‌ سازماني‌ در ميان‌ كليه‌ افراد مشترك‌ است‌، در حاليكه‌ ديگران‌ معتقدند كه يادگيري‌ فرايند اكتساب‌ فردي‌ است‌. چگونه‌ مي‌توان‌ در ميانه‌ اين‌ تنوع‌ شديد نگرشها به‌ تعبيري‌ مشترك‌ دست‌ يافت‌. گاروين‌ به‌ عنوان‌ اولين‌ قدم‌ تعريف‌ زيررا پيشنهاد مي‌كند:
”سازمان‌ يادگيرنده‌ سازماني‌ است‌ كه‌ در خلق‌، اكتساب‌ و انتقال‌ دانش‌ ودر تعديل‌ رفتارش‌ در جهت‌ انعكاس‌ دانش‌ و بينش‌ جديد مهارت‌دارد“(Garvin,1993:80).
زيربناي‌ تعريف‌ گاروين‌ اين‌ واقعيت‌ ساده‌ است‌ كه‌: اگر سازمان‌ بخواهد ياد بگيرد، ايده‌هاي‌ جديد نقش‌ اساسي‌ را بازي‌ مي‌كنند. گاهي‌ اين‌ ايده‌ها در داخل‌ سازمان‌ از طريق‌ بارقه‌هاي‌ بينش‌ و خلاقيت‌ ايجاد مي‌شوند و برخي‌ از اوقات‌ نيز منشاء شكل‌گيري‌ آنها در خارج‌ از سازمان‌ است‌ و توسط افرادي‌ ازداخل‌ سازمان‌ از اين‌ منشاء بيروني‌ اخذ مي‌شوند. صرف‌نظر از منشاء پيدايش‌اين‌ ايده‌هاي‌ خلاقه‌، آنها مسببين‌ اصلي‌ پيشرفت‌ و بهبود سازماني‌ هستند. اماايده‌هاي‌ نوين‌ به‌ تنهايي‌ يك‌ سازمان‌ يادگيرنده‌ را ايجاد نمي‌كنند. بدون‌توأم‌شدن‌ اين‌ ايده‌ها با تغييرات‌ اساسي‌ در شيوه‌هاي‌ انجام‌ كار، تنها ظرفيت ‌بهبود در سازمان‌ ايجاد مي‌شود. شايد تعجب‌انگيز باشد، اما با اين‌ آزمون‌ به ‌ظاهر ساده‌ مشخص‌ مي‌شود كه‌ بسياري‌ از سازمانهايي‌ كه‌ به‌ نظر برخي‌ ازصاحبنظران‌ سازمانهايي‌ يادگيرنده‌ هستند، متأسفانه‌ يا خوشبختانه‌، ديگرسازمان‌ يادگيرنده‌ نخواهند بود. به‌ عنوان‌ مثال‌، دانشگاهها عموماً در خلق‌ يااكتساب‌ دانش‌ جديد پيشتاز هستند، اما اغلب‌ آنها در بكارگيري‌ اين‌ دانش‌ براي‌بهبود كارهاي‌ خودشان‌ كمتر توفيق‌ مي‌يابند. از اينرو با توجه‌ به‌ نكته‌اي‌ كه‌ درتعريف‌ گاروين‌ نهفته‌ است‌ اغلب‌ دانشگاهها سازمان‌ يادگيرنده‌ نيستند.
 

مديريت‌ در سازمانهاي‌ يادگيرنده‌

سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ واقعي‌ به‌طور فعالانه‌اي‌ با طراحي‌ اصولي‌ و نه‌ برمبناي‌ شانس‌ و تصادف‌ فرايند يادگيري‌ را مديريت‌ مي‌كنند. سازمانهاي‌يادگيرنده‌ مديريت‌ فرايند يادگيري‌ را از طريق‌ پنج‌ فعاليت‌ عمده‌ زير انجام‌مي‌دهند: حل‌ مسئله‌ به‌ طريق‌ سيستماتيك‌، آزمايش‌ كردن‌ با شيوه‌هاي‌ جديد،يادگيري‌ از تجارب‌ و گذشته‌ سازمان‌، يادگيري‌ از تجارب‌ و شيوه‌هاي‌ نوين ‌مورد استفاده‌ ديگر سازمانها، و انتقال‌ سريع‌ و مؤثر دانش‌ در پيكره‌ سازمان‌. باايجاد سيستمها و فرايندهايي‌ كه‌ از اين‌ فعاليتها پشتيباني‌ به‌ عمل‌ آورند و آنهارا در بافت‌ عمليات‌ روزمره‌ سازمان‌ نهادينه‌ كنند، سازمانها مي‌توانند يادگيري ‌را با اثربخشي‌ بيشتري‌ مديريت‌ كنند.

1- حل‌ مسأله‌ به‌ طريق‌ سيستماتيك‌: اين‌ فعاليت‌ كه‌ اولين‌ و زيربنايي‌ترين‌ فعاليت براي‌ مديريت‌ فرايند يادگيري‌ سازماني‌ است‌ تا حد زيادي‌ مبتني‌ بر فلسفه‌ وشيوه‌هاي‌ مديريت‌ كيفيت‌ است‌. ايده‌هاي‌ زيربنايي‌ و پذيرفته‌شده‌ در اين‌ فعاليت‌عبارتند از:
- اعتماد كردن‌ به‌ شيوه‌هاي‌ عملي‌، به‌ جاي‌ حدس‌ و گمانه‌زني‌، براي‌ تجزيه‌ وتحليل‌ مسائل‌. اين‌ ايده‌ اولين‌ بار توسط پروفسور ادوارد دمينگ‌‌(96) تحت‌عنوان‌ چرخه‌ «برنامه‌، اجرا، آزمون‌، عمل»‌(97)معرفي‌ شده‌ است‌، ولي‌ شكل‌آشناي‌ آن‌ همان‌ ايده‌ «توليد فرضيه‌ - آزمون‌ فرضيه‌»‌(98) است‌.
- پافشاري‌ بر استفاده‌ از داده‌ها (ي‌ معتبر) براي‌ تصميم‌گيري‌ به‌ جاي‌ مفروضات‌ و حدسياست‌ ذهني‌.
- استفاده‌ از ابزارهاي‌ آماري‌ ساده‌ (از قبيل‌: هيستوگرام‌، چارتهاي‌ پارتو، نمودار علت‌ - معلولي‌ و ...) براي‌ سازماندهي‌ داده‌ها و استنتاج‌ نتايج‌.
بسياري‌ از برنامه‌هاي‌ آموزشي‌ مديران،‌ كه‌ غالباً توسط شركتهاي‌ مشاوره‌ مديريت‌ طراحي‌ و ارائه‌ مي‌شوند، عمده‌ تمركز خود را متوجه‌ آموزش ‌تكنيك‌هاي‌ حل‌ مسئله‌ همراه‌ با مثالهاي‌ عملي‌ مي‌نمايند. اما نكته‌ بسيار مهم‌ اين‌است‌ كه‌ براي‌ به‌ وقوع‌ پيوستن‌ يادگيري‌ دقت‌ و صحت‌ دو عامل‌ بسيار مهم‌ هستند. از اينرو مديران‌ و كاركنان‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ بايد در شناخت‌ و حل ‌مسائل‌ واقعي‌ و مبتلابه‌ سازمان‌ درگير شوند. آنها بايد هميشه‌ با خود اين‌پرسش‌ را مطرح‌ كنند كه‌ «از كجا معلوم‌ كه‌ نتيجه‌اي‌ كه‌ به‌ آن‌ رسيده‌ايم‌ واقعاًدرست‌ باشد؟»، و در اين‌ پرسش‌ نيز اين‌ فرض‌ را در ذهن‌ داشته‌ باشند كه‌ براي‌وقوع‌ يادگيري‌ واقعي‌ به‌ اندازه‌ كافي‌ نزديك‌ بودن‌ لزوماً به‌ اندازه‌ كافي‌ خوب‌بودن‌ را به‌ همراه‌ ندارد.
 

2 - آزمايش‌ كردن‌(99): اين‌ فعاليت‌ شامل‌ كاوش‌ و آزمون‌ سيستماتيك‌ دانش‌ جديد است‌. گاروين‌ (1993) تأكيد بسيار زيادي‌ بر استفاده‌ از روش‌ علمي‌ درآزمايش‌كردن‌ دارد. تفاوت‌ اساسي‌ ميان‌ آزمايش‌كردن‌ و فرايند حل‌ مسئله‌ دراين‌ است‌ كه‌ آزمايش‌ با فرصت‌ برانگيخته‌ مي‌شود و متوجه‌ توسعه‌ افقهاي‌جديد فراسوي‌ سازمان‌ است،‌ در حالي‌ كه‌ حل‌ مسئله‌ معطوف‌ به‌ مسائل‌ ومشكلات‌ جاري‌ سازمان‌ است‌. آزمايش‌ كردن‌ دو شكل‌ عمده‌ دارد: برنامه‌هاي‌مداوم‌(100)و پروژه‌هاي‌ نمايشي‌(101).

- برنامه‌هاي‌ مداوم‌؛ معمولاً شامل‌ رشته‌اي‌ از آزمايشهاي‌ كوچك ‌هستند كه‌ براي‌ ايجاد بهره‌ فزاينده‌ در دانش‌ طراحي‌ شده‌اند. اين‌ برنامه‌ها حامي‌اصلي‌ اغلب‌ برنامه‌هاي‌ بهبود مداوم‌ مي‌باشند و استفاده‌ از آنها معمولاً در سطح‌ پايين‌ فرايندي‌ سازمانها شايع‌ است،‌ برنامه‌هاي‌ مداوم‌ در چند ويژگي‌ وجه‌اشتراك‌ دارند. اولاً، وجهه‌ همت‌ اصلي‌ اين‌ برنامه‌ها تلاش‌ براي‌ ايجاد جريان ‌يكنواختي‌ از ايده‌هاي‌ جديد به‌ سمت‌ داخل‌ سازمان‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌،برنامه‌هاي‌ مداوم‌ موفقيت‌آميز نياز به‌ يك‌ سيستم‌ انگيزشي‌ حامي‌ خطرپذيري‌ هستند. كارمندان‌ بايد چنين‌ احساس‌ كنند كه‌ منافع‌ حاصل‌ از آزمايش‌كردن ‌بيش‌ از هزينه‌هاي‌ آن‌ است‌؛ در غير اين‌ صورت‌ آنها همكاري‌ نخواهند كرد. اين‌ضرورت‌، يعني‌ ايجاد يك‌ سيستم‌ انگيزشي‌ مشوق‌ خطرپذيري‌، مديران‌ را در تصميم‌گيري‌ دچار مخاطره‌اي جدي‌ مي‌كند. آنها از يك‌ طرف‌ بايد قابليت‌ حسابرسي‌ و كنترل‌ بر روي‌ آزمايشها را حفظ كنند و از طرف‌ ديگر بايد شديداً مراقب‌ لطمه‌خوردن‌ خلاقيتهاي‌ افراد بر اثر تنبيه‌هاي‌ معمول‌ در قبال‌خطاهايشان‌ باشند. و بالاخره‌ نكته‌ نهايي‌ اينكه‌ برنامه‌هاي‌ مداوم‌ نياز به‌ مديران‌و كارمنداني‌ دارند كه‌ در جهت‌ كسب‌ مهارتهاي‌ لازم‌ براي‌ انجام‌ و ارزيابي‌آزمايشها آموزش‌ ديده‌ باشند.
- پروژه‌هاي‌ نمايشي‌؛ اغلب‌ بزرگتر و پيچيده‌تر از آزمايشهاي‌ مداوم ‌هستند. اين‌ پروژه‌ها شامل‌ تغييرات‌ كلي‌ در سيستم‌ مي‌باشند كه‌ در يك‌ مقطع ‌زماني‌ مشخص‌ با هدف‌ توسعه‌ تواناييهاي‌ جديد سازماني‌ انجام‌ مي‌شوند. پروژه‌هاي‌ نمايشي‌ در چند ويژگي‌ مشتركند.
- اين‌ پروژه‌ها اغلب‌ اولين‌ پروژه‌هايي‌ هستند كه‌ اصول‌ و رويكردهايي‌ راكه‌ سازمان‌ قصد دارد در آينده‌ در ابعادي‌ وسيعتر اتخاذ كند، شكل‌ مي‌دهند و به‌ همين‌ دليل‌ بيشتر تلاشهايي‌ از نوع‌ انتقالي‌ هستند تا غايت‌گرا و شامل«يادگيري‌ در عمل‌» به‌ مقياس‌ وسيعي‌ مي‌باشند.
- اين‌ پروژه‌ها به‌طور ضمني‌ خطوط راهنماي‌ سياستگذاري‌ و قواعد تصميم‌گيري‌ براي‌ پروژه‌هاي‌ بعدي‌ را پايه‌گذاري‌ مي‌كنند. به‌ همين‌ علت‌ است‌كه‌ مديران‌ بايد نسبت‌ به‌ سنتهايي‌ كه‌ رواج‌ مي‌دهند، حساس‌ باشند و درصورتي‌ كه‌ قصد بنانهادن‌ هنجارهاي‌ جديدي‌ را دارند، بايد پيامهاي‌ قوي‌ و صريحي‌ را براي‌ زير مجموعه‌ خود ارسال‌ كنند.
- پروژه‌هاي‌ نمايشي‌ اغلب‌ با آزمونهاي‌ جدي‌ در رابطه‌ با تعهد از طرف‌كاركناني‌ كه‌ مي‌خواهند بدانند آيا قوانين‌ واقعاً تغيير كرده‌اند، مواجه‌ مي‌شوند.
- اين‌ پروژه‌ها به‌ طور معمول‌ توسط تيمهاي‌ چند كاركردي‌ كه‌ به‌ يك ‌مدير ارشد گزارش‌ مي‌دهند، توسعه‌ مي‌يابند.
- در صورتي‌ كه‌ دستاوردهاي‌ پروژه‌هاي‌ نمايشي‌ به‌ همراه ‌استراتژيهاي‌ واضحي‌ براي‌ انتقال‌ يادگيري‌ ارائه‌ نشوند، تأثير محدودي‌ برروي‌ كل‌ سازمان‌ خواهند داشت‌.

3- يادگيري‌ از تجارب‌ قبلي‌: سازمانها بايد ضمن‌ مرور موفقيتها و شكستهايشان‌،آنها را به‌طور سيستماتيك‌ ارزيابي‌ كرده‌ و درسهاي‌ حاصل‌ از اين‌ تجربيات‌ را به‌ شكلي‌ كه‌ كاملاً در دسترس‌ كاركنان‌ باشد، ذخيره‌ كنند. متأسفانه‌، بسياري‌ ازمديران‌ امروزي‌ نسبت‌ به‌ گذشته‌ سازمان‌ بي‌تفاوت‌ هستند و حتي‌ در بعضي‌موارد در برابر آن‌ موضعي‌ خصمانه‌ اتخاذ مي‌كنند. تنها ارمغان‌ اين‌ برخورد مديران‌ از دست‌دادن‌ دانشي‌ است‌ كه‌ در صورت‌ برخورد صحيح‌ مي‌توانستند آنرا كسب‌ كنند. در قلب‌ چنين‌ رويكردي‌ در قبال‌ تجربيات‌ گذشته‌ سازمان‌، چنانكه‌ يكي‌ از متخصصين‌ ذكر كرده‌ است‌، توجه‌ به‌ تفاوت‌ ميان‌ شكست‌ مولد(102)در مقايسه‌ با موفقيت‌ غيرمولد(103) است‌. شكست‌ مولد تجربه‌اي‌ است‌ كه‌ منجر به‌بينش‌، درك‌ و افزايش‌ سطح‌ دانش‌ سازمان‌ مي‌شود. در مقابل‌، موفقيت‌ غيرمولد زماني‌ اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ چيزي‌ به‌ خوبي‌ پيش‌ مي‌رود اما هيچكس‌ نمي‌داند چگونه‌ و يا چرا.

4- يادگيري‌ از ديگران‌: بديهي‌ است‌ كه‌ يادگيري‌ سازماني‌ نمي‌تواند كاملاً متكي‌ برداخل‌ سازمان‌ باشد. گاهي‌ اوقات‌ قويترين‌ بينشها را بايد با نگاهي‌ به‌ محيط وكسب‌ ايده‌ و چشم‌انداز جديد از آن‌ بدست‌ آورد. مديران‌ روشنفكر مي‌دانند كه‌حتي‌ سازمانهايي‌ با كسب‌وكار كاملاً متفاوت‌ مي‌توانند منابع‌ غني‌ ايده‌هاي‌جديد براي‌ تفكر خلاق‌ باشند. تعبير علمي‌ كه‌ مي‌توان‌ براي‌ فعاليت‌ اخذ ايده‌ و بينش‌ از ساير سازمانها به‌ كار برد «الگو برداري‌»(104) است‌. الگوبرداري‌ عبارتست‌ از يك‌ جستجوي‌ مداوم‌ و تجربه‌ يادگيري‌ براي‌ كسب‌ اطمينان‌ از اينكه‌ بهترين‌شيوه‌هاي‌ موجود مورد استفاده‌ از محيط كسب‌وكار شناسايي‌، تجزيه‌ وتحليل‌، اخذ و اجرا شده‌اند. بيشترين‌ منافعي‌ كه‌ در نتيجه‌ الگوبرداري‌ عايد سازمان‌ مي‌شود ناشي‌ از مطالعه‌ روشها، به‌ معني‌ شيوه‌هاي‌ انجام‌ كار، ودرگير شدن‌ مديران‌ صف‌ در اين‌ فرايند است‌. متأسفانه‌ هنوز نيازمنديهاي‌اجرايي يك‌ برنامه‌ الگوبرداري‌ موفق‌ براي‌ اغلب‌ مديران‌ ناشناخته‌ مانده‌ است‌. الگوبرداري‌ يك‌ گردشگري‌ صنعتي،‌ به‌ معني‌ مجموعه‌ بازديدهاي‌ موقتي‌ ازشركتهايي‌ كه‌ از اقبال‌ عمومي‌ برخوردارند و يا جوائز كيفي‌ دريافت‌ كرده‌اند، نيست‌. در حقيقت‌ الگوبرداري‌ فرايندي‌ منظم‌ است‌ كه‌ با يك‌ جستجوي‌ كامل‌براي‌ تعيين‌ بهترين‌ سازمانهايي‌ كه‌ روشهاي‌ خود را انسجام‌ بخشيده‌اند، شروع‌مي‌شود، با مطالعه‌ دقيق‌ روشهاي‌ خود سازمان‌ ادامه‌ مي‌يابد، از طريق‌ بازديد مصاحبه‌هاي‌ سيستماتيك‌ از محل‌ اجراي‌ روشها به‌ پيش‌ مي‌رود، و در نهايت‌ با يك‌ تجزيه‌ و تحليل‌ نتايج‌، ارائه‌ توصيه‌ها و اجراي‌ آنها پايان‌ مي‌يابد.
راه‌ ديگري‌ كه‌ براي‌ كسب‌ چشم‌اندازي‌ خارجي‌ به‌ عنوان‌ منبع‌ ايده‌هاي‌ جديد مي‌تواند مورد استفاده‌ قرار بگيرد، مطالعه‌ مشتريان‌ است‌. گفتگو با مشتريان‌ قطعاً فرايند يادگيري‌ را برمي‌انگيزد. مشتريان‌ مي‌توانند اطلاعات‌ روزآمدي را‌ در رابطه‌ با محصول‌، مقايسه‌ رقابتي‌، بينش‌ لازم‌ براي‌ تغيير اولويتها و بازخور بلاواسطه‌ در رابطه‌ با كيفيت‌ خدمات‌ براي‌ سازمان‌ فراهم‌ آورند. منبع‌ كسب‌ ايده‌هاي‌ خارجي‌ هرچه‌ كه‌ باشد، نكته‌ مهمي‌ كه‌ بايد به‌ آن‌ توجه‌داشت‌ اين‌ است‌ كه‌ يادگيري‌ تنها در يك‌ محيط پذيرنده‌(105) به‌ وقوع‌ مي‌پيوندد.مديران‌ نبايد در مقابل‌ انتقادات‌ و اخبار ناخوشايند از موضعي‌ تدافعي‌ برخورد كنند. هرچند اين‌ نوع‌ برخورد چالشي‌ جدي‌ فراوري‌ مديران‌ قرار مي‌دهد، توجه‌به‌ آن‌ براي‌ موفقيت‌ بسيار اساسي‌ است‌. سازمانهايي‌ كه‌ در برخورد بامشتريان‌ اين‌ پيش فرض‌ را داشته‌ باشند كه‌: «حتماً حق‌ با ماست‌، و آنها حتماً اشتباه‌ مي‌كنند». و يا در مواجهه‌ با ديگر سازمانها از اينكه‌ «آنها چيزي‌ به‌ مانخواهند آموخت‌» مطمئن‌ هستند، تقريباً راه‌ يادگيري‌ را به‌ روي‌ خود مي‌بندند. مديران‌ سازمانهاي‌ يادگيرنده‌ از مهارت‌ ايجاد ارتباطات‌ باز و گوش‌ شنوا درمقابل‌ پيامهاي‌ خارجي‌ استفاده‌ بسياري‌ مؤثري‌ مي‌كنند.

5- انتقال‌ دانش‌: براي‌ خارج‌شدن‌ يادگيري‌ از حالت‌ يك‌ قضيه‌ محلي‌ در نقطه‌ وقوع ‌آن‌، سازمان‌ بايد سيستمها و مكانيزمهاي‌ مناسبي‌ را براي‌ گسترش‌ سريع‌ و اثربخش‌ دانش‌ در كل‌ پيكره‌ خود تدارك‌ ببيند. ايده‌ها زماني‌ حداكثر تأثير را دارند كه‌ به‌ طور گسترده‌اي‌ به‌ اشتراك‌ گذاشته‌ شوند. مكانيزمهاي‌ متنوعي‌براي‌ گسترش‌ دانش‌ در سازمان‌ وجود دارند؛ از قبيل‌: گزارشهاي‌ نوشتاري‌، سمعي‌ يا بصري‌، بازديد محلي‌، گردشهاي‌ جمعي‌، برنامه‌هاي‌ چرخش‌ شغلي‌، برنامه‌هاي‌ آموزشي‌ و برنامه‌هاي‌ استانداردسازي‌. عمومي‌ترين‌ اين‌ مكانيزمها گزارشها و گردشهاي‌ جمعي‌ هستند. گزارشها با اهداف‌ متعددي‌ تهيه‌ مي‌شوند: آنها يافته‌هايي‌ را خلاصه‌ مي‌كنند، چك‌ليستهايي‌ از بايدها ونبايدها را ارائه‌ مي‌كنند و فرايندها و وقايع‌ مهم‌ را تشريح‌ مي‌كنند. گردشهاي‌جمعي‌ براي‌ سازمانهايي‌ كه‌ داراي‌ واحدهايي‌ بزرگ‌ و پراكنده‌ از نظرجغرافيايي‌ هستند، بسيار مناسب‌ به‌ نظر مي‌رسند. گزارشها و گردشهاي‌جمعي‌ با وجود عموميتي‌ كه‌ دارند، نسبتاً وقت‌گير و هزينه‌بر مي‌باشند.صرف‌نظر از اين‌ نقطه‌ ضعف‌، اساساً جزئيات‌ بسياري‌ در انتقال‌ مفاهيم‌ وتجربيات‌ مديريتي‌ وجود دارند و برقراري‌ ارتباط دست‌ اول‌ با افراد صاحب‌ اين‌ دانش‌ تنها راه‌ يادگيري‌ آن‌ است‌. جذب‌ واقعيتها از طريق‌ مطالعه‌ يا مشاهده‌ آنها چيزي‌ است‌ و تجربه‌ كردن‌ دانش‌ دست‌ اول‌ نهفته‌ در اين‌ واقعيتها چيز ديگر.
در بسياري‌ از سازمانها، خصوصاً آن‌ دسته‌ از سازمانهايي‌ كه‌ داراي ‌بخشهاي‌ با تخصص‌ ويژه‌ هستند، افراد متخصص‌ آموخته‌هاي‌ خود را به‌عنوان‌ گوهري‌ گرانبها حفظ مي‌كنند و از انتشار آن‌ هراس‌ دارند. در سازمانهاي ‌يادگيرنده‌ با هدف‌ به‌ اشتراك‌ گذاشتن‌ و تكثير اين‌ ثروت‌ تأكيد ويژه‌اي‌ بر انتقال ‌آن‌ به‌ بخشهاي‌ مختلف‌ سازمان‌ وجود دارد. انتقال‌ دانش‌ تخصصي‌ ممكن‌ است‌ به‌ صورت‌ بخش‌ به‌ بخش‌ و توسط مديران‌ سطوح‌ عالي‌، مياني‌ يا صف‌ انجام‌ گيرد. در اين‌ حالت‌ مديري‌ كه‌ در يك‌ بخش‌، واحد يا اداره‌ از سازمان‌ تخصصي ‌را كسب‌ كرده‌ است‌ به‌ بخش‌، واحد يا اداره‌ ديگري‌ منتقل‌ مي‌شود تا تجربه‌هاي ‌اندوخته‌ خود را در اختيار ديگران‌ قرار دهد. حالت‌ ديگري‌ از انتقال‌ تخصصي‌ مي‌تواند با جابجايي‌ افراد متخصص‌ از واحدهاي‌ صف‌ به‌ واحدهاي‌ ستادي ‌سازمان‌ صورت‌ پذيرد. در اين‌ مورد مديران‌ با تجربه‌ تخصص‌ ويژه‌ خود را كه‌از ساليان‌ متمادي‌ كار مستقيم‌ در واحدهاي‌ صف‌ كسب‌ كرده‌اند به‌ همراه‌ خودبه‌ ستاد سازمان‌ مي‌برند تا در آنجا اين‌ تخصص‌ در خدمت‌ تدوين‌ استانداردها، سياستها و يا برنامه‌هاي‌ آموزشي‌ جديد قرار گيرد.
يكي‌ ديگر از ابزارهاي‌ قدرتمند انتقال‌ دانش،‌ آموزش‌ و تحصيل‌ دانش‌است‌. اما براي‌ دستيابي‌ به‌ حداكثر ميزان‌ اثربخشي‌، اين‌ آموزش‌ بايد به‌ وضوح‌ در صحنه‌ عمل‌ به‌ كار گرفته‌ شود. متأسفانه‌ اغلب‌ افرادي‌ كه‌ وظيفه‌ خطيرآموزش‌ را برعهده‌ دارند، چنين‌ فرض‌ مي‌كنند كه‌ فراگيران‌ به‌ خودي‌ خود دانش‌جديد را به‌ كار خواهند بست‌ و از فعاليت‌ اصلي‌ آموزش‌ يعني‌ هدايت‌ قدم‌ به‌ قدم ‌فراگيران‌ براي‌ تمرين‌ آموخته‌هايشان‌ غفلت‌ مي‌كنند. نكته‌ بسيار اساسي‌ درآموزش‌ توجه‌ به‌ مسئله‌ انگيزش‌ است‌. در صورتي‌ كه‌ كارمندان‌ بدانند كه‌برنامه‌ها يا ساير كارهايي‌ كه‌ در طول‌ دوره‌ آموزشي‌ تهيه‌ مي‌كنند موردارزيابي‌ قرار گرفته‌ و به‌ اجرا گذاشته‌ مي‌شوند، به‌ احتمال‌ بسيار بيشتري‌ دريادگيري‌ پيشرفت‌ خواهند كرد.
 

اندازه‌گيري‌ يادگيري‌:

مديران‌ هميشه‌ اين‌ درس‌ را به‌ خاطر دارند كه‌: «اگر نتوانيد اندازه‌ بگيريد، نمي‌توانيد مديريت‌ كنيد». به‌طور مرسوم‌ براي‌ اندازه‌گيري‌ يادگيري‌ در سازمان ‌از دو مفهوم‌ «منحني‌هاي‌ يادگيري»(106) و «توابع‌ بهبود توليد»(107) ياد مي‌شود، دومفهومي‌ كه‌ تاريخ‌ ابداعشان‌ به‌ دهه‌ 1920 ميلادي‌ بر مي‌گردد. در اين‌ دوران ‌توليدكنندگان‌ متوجه‌ شدند كه‌ با افزايش‌ حجم‌ كلي‌ توليد هزينه‌هاي‌ سرانه‌ توليد به‌ نحو چشمگيري‌ كاهش‌ مي‌يابند. اين‌ اصل‌ به‌ نحو ديگري‌ نيز قابل‌ بيان‌ بود: باافزايش‌ دانش‌ فني‌ توليد در هزينه‌هاي‌ ثابت،‌ حجم‌ توليد افزايش‌ مي‌يافت‌. كار عمده‌اي‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ انجام‌ شد، مطالعه‌ رابطه‌ هزينه‌هاي‌ توليد و تجربه ‌نيروي‌ كار در صنايع‌ مختلف‌ بود كه‌ نتايج‌ آن‌ در قالب‌ منحني‌هاي‌ يادگيري‌عرضه‌ شد. كاربرد اين‌ مطالعات‌ در سالهاي‌ دهه‌ 1970 كه‌ در سطح‌ وسيعترصنعت‌ به‌طور عام‌ انجام‌ شد، صاحبنظران‌ را به‌ اين‌ نتيجه‌ رساند كه‌ صنايع‌به‌طور كلي‌ با منحني‌هاي‌ تجرب(108)مواجه‌ هستند. منحني‌هاي‌ تجربه‌ بيانگر اين‌اصل‌ هستند كه‌ با رشد صنايع‌ و توليد كلي‌ آنها هزينه‌ها و قيمتهاي‌ محصولات‌آنها به‌ اندازه‌ مشخص‌ و قابل‌ تعييني‌ نزول‌ مي‌كنند.
با وجود اينكه‌ امروزه‌ نيز از منحني‌هاي‌ تجربه‌ و يادگيري‌ به‌طور وسيعي‌استفاده‌ مي‌شود، به‌ نظر گاروين‌ (1993) اين‌ منحنيها براي‌ اندازه‌گيري‌ يادگيري‌سازماني‌ كفايت‌ نمي‌كنند. به‌ عقيده‌ او اين‌ منحني‌ها تنها بر يك‌ معيار خروجي‌(مثل‌ هزينه‌ يا قيمت‌) تمركز دارند و از يادگيري‌ كه‌ بر ديگر متغيرهاي‌ رقابتي ‌مانند كيفيت‌، خدمات‌، يا معرفي‌ محصولات‌ جديد تأثير مي‌گذارد، غفلت‌ مي‌كنند. منحنيهاي‌ تجربه‌ و يادگيري‌ فقط يك‌ عامل‌ پيش‌برنده‌ يادگيري‌ يعني‌ حجم‌ كلي‌توليد را در نظر مي‌گيرند و احتمال‌ وقوع‌ يادگيري‌ در صنايع‌ بالغ‌ (از نظر چرخه‌ عمر) كه‌ خروجي‌ يكنواختي‌ دارند، و نيز احتمال‌ اينكه‌ يادگيري‌ به‌ دليل ‌محركهاي‌ ديگري‌ از قبيل‌ تكنولوژي‌ يا رقابت‌ در محيط صنعت‌ اتفاق‌ بيفتد راحذف‌ مي‌كنند.

گاروين‌ (1993) معيار جديدي‌ را كه‌ توسط شركت‌ «آنالوگ‌ ديوايسز»(109)توسعه‌ داده‌ شده‌ است‌، معرفي‌ مي‌كند. اين‌ معيار كه‌ منحني‌ نيمه‌ عمر(110)ناميده‌مي‌شود به‌ منظور مقايسه‌ نرخهاي‌ بهبود داخلي‌(111) طراحي‌ شده‌ است‌. منحني‌ نيمه‌ عمر زماني‌ را كه‌ طول‌ مي‌كشد تا در يك‌ معيار كارايي‌ بخصوص‌ 50 درصد بهبود مشاهده‌ شود، اندازه‌گيري‌ مي‌كند. در نمايش‌ گرافيكي‌ منحني‌ نيمه‌ عمر، معيار كارايي‌ (نرخ‌ محصولات‌ معيوب‌، عرضه‌ به‌ موقع‌، زمان‌ رساندن‌ محصول‌به‌ بازار و ...) بر روي‌ محور عمودي‌ و در مقياس‌ لگاريتمي‌ مشخص‌ و از سوي‌ديگر زمان‌ بر روي‌ محور افقي‌ نمايش‌ داده‌ مي‌شود. هرچه‌ شيب‌ منحني‌ بيشترباشد، نشانگر يادگيري‌ سريعتر است‌. منطقي‌ كه‌ اين‌ منحني‌ بر آن‌ بنا شده‌ بسيار سرراست‌ و ساده‌ است‌. شركتها، بخشها يا واحدهايي‌ كه‌ در زمان‌كمتري‌ پيشرفت‌ مي‌كنند، نسبت‌ به‌ رقبايشان‌ سريعتر مي‌آموزند. هدفي‌ كه‌ بااندازه‌ بخصوص‌ 50 درصد مشخص‌ شده‌ از نتايج‌ تجربي‌ مطالعه‌ بهبود فرايندها در طيف‌ وسيعي‌ از شركتها استخراج‌ شده‌ است‌. مزيت‌ اساسي‌ منحني‌هاي‌ نيمه‌ عمر انعطاف‌پذيري‌ آنهاست‌. برخلاف‌ منحني‌هاي‌ يادگيري‌ و تجربه‌، منحنيهاي‌ نيمه‌ عمر قابل‌ پياده‌كردن‌ براساس‌ هر نوع‌ معيار خروجي‌هستند. علاوه‌ بر اين‌، آنها را مي‌توان‌ به‌ راحتي‌ عملياتي‌ كرد و به‌ ابزاري‌ براي‌مقايسه‌ عملكرد گروهها تبديل‌ نمود.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:52  توسط رسول میرزائی فر  | 

مديران آينده نگر

مديران آينده نگر

[ 14 Apr 2005 ]   [ سيدمهدي هاشمي جيردهي ]   [ اقتصاد فراصنعتی ]


امروزه هيچ كشوري از نفوذ پيشرفتهاي حيرت انگيز فناوري اطلاعات و ارتباطات و بيوتكنولوژي و نانوتكنولوژي مصون نيست. انقلاب جهاني فناوري در دهه هاي اخير با تغييرات اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فردي در سراسر جهان همراه بوده است. مانند انقلابهاي كشاورزي و صنعتي در گذشته، اين انقلاب فناوري نيز از پتانسيل دگرگون سازي كيفيت زندگي و طول عمر، تحول در كار و صنعت، تغيير و تبديل ثروت، جابجايي قدرت در سطح ملتها و افزايش تنش و تعارض برخــــوردار است. دستاوردهاي بشر در عرصه هاي مختلف علوم مانند بيوتكنولوژي، نانوتكنولوژي، فناوري مواد و فناوري اطلاعات و ارتبــــاطات به شناخت بيشتر بشر از ارگانيسم هاي زنده و چگونگي فعاليت، بهبود و كنترل آن - توليد محصولات، قطعات و سيستم هاي ارزانتر، هوشمندتر، چندمنظوره، سازگار با محيط زيست، تغيير شيوه توليد و... شده است. رهاورد بشر در دهه هاي اخير بويژه شبكه جهاني اينترنت در مقوله فناوري ارتباطات باعث گرديده شيب منحني رشد علم و فناوري در سالهاي اخير به شدت زياد و به صورت يك منحني متمايل به عمود تبديل گردد كه نشان از كوتاهتر شدن هرچه بيشتر چرخه زماني توليد علم است. بنابراين، ما در جهاني زندگي مي كنيم كه ويژگي بارز آن، 1 - تغييرات شتابنده 2 - غيرقابل پيش بيني بودن آينده است. اين ويژگيها از اصول پارادايم نوين مديـــــريت يعني مديريت در محيط پويا و بي ثبــــات و غيرقابل پيش بيني را نيز شامل مي شود.

حال اين سوال مطرح است كه مديران در قبال اين تغييرات شتابنده محيطي چه وظايفي دارند؟ ضرورت آينده پژوهي و آينده نگري در مديريت چيست؟ مديران در محيطي كه متغيرها به صورت غيرخطي بر همديگر تاثير مي گذارند چه نقشي دارند؟

در دنياي رقابتي امروز، با سرعت روزافزون تغييرات تكنولوژيك، سيستم هاي علم و فناوري بايستي آمادگي لازم را براي پاسخ به تغييرات اقتصادي و اجتماعي داشته باشد. در اين ميان فرصتي ساختاريافته براي نگاه به آينده و بررسي نقش علم و فناوري در آينده بايستي در هر جــامعه اي مغتنم شمرده شود. بحث آينده نگري فناوري پاسخي به نيازهاي بخش مديريتي كشور است كه با هدف روزآمد كردن دانش مديريت در كشــور، سياستگذاري، تصميم گيري و تدوين استراتژي هاي بلندمدت ملي و فراملي برنامه ريزي مي گردد.

آينده نگري تلاشي سيستماتيك براي بررسي درازمدت آينده علم، فناوري، اقتصاد، محيط و جامعه به منظور شناسايي پديده هاي نوظهور و حوزه هاي زيربنايي تحقيقات استراتژيك است كه بيشتري منافع اقتصادي و اجتماعي را دربرداشته باشد. بنابراين، درجهان امروز آينده پژوهي و آينده نگري يك ضرورت است. پيش بيني مي گردد كه در هزاره سوم، زمينه براي مطالعات آينده نگر و آينده پژوهانه افزايش پيداكند و انديشمندان احساس مي كنند كه گويي يك جاذبه مغناطيسي، تحولات پيرامون آنها را به سمت آينده سوق مي دهد.
محورهاي دانش آينده نگري و آينده پژوهي عبارتند از: 1 - پايش الگوهاي نوظهور؛
2 - برون يابي مانند تحليل روند فناوري - تحليل فيشر - تحليل گومپرز؛
3 - تحليلهاي چرخه اي مانند تحليل تشابه - تحليل رونــــد تاخيري - ماتريس هاي ريخت شناسي
4 - تحليل هدف مانند تحليل محتوي - تحليل پروانه اي عوامل
5 - همگرايي شهودي مانند پيمايش دلفي و كنفرانس گروه اسمي، با به كارگيري اين موارد مي توان مصاحبه هاي ساخت يافته و غيرساخت يافته خود را براي تغييرات عميق و گسترده محيطي و شكل بخشيدن به آينده آماده كرد.

از اين رو مديران، بويژه مديران اقتصادي كشور بايستي ضمن الـــزام به تجهيز علم آينده شناسي و آينده نگري، هنر مديريت در محيط بي ثبات و پويا و چگونگي برخورد با پديده تغيير و بهره برداري از آن را بياموزند. داشتن نگرش عميق و ژرف نگري از تحولات شتابنده محيطي و كلان نگري كه حاصل توجه عميق به آينده است نياز مديران كشور است. مديران قرن بيست ويكم منتظر نمي مانند تا فرصت به سراغ آنان برود بلكه تغيير سكه اي است كه دو رو دارد كه يك روي آن فرصت و روي ديگر آن تهديد است. مديران عصر حاضر بايستــي ضمن دارابودن توانايي شناسايي و بهره برداري از فرصتها، هنر تبديل تهديد به فرصت را نيز بدانند. هنر بهره برداري از تغيير ناشي از انقلاب فناوري مهمترين هنر مديران امروز است. همه چيز درجهان درحال دگرگوني و تغيير است. به قول مايكل دل تنها چيز ثابت خود تغيير است. در اين ميان آشنايي با تئوري هاي انديشمندان مديريت بويژه آنان كه در عرصه تغيير صاحب نظر هستند در كيفيت هدايت بنگاههاي اقتصادي حائزاهميت است. دوتن از اين انديشمندان و مديران موفق چارلز هندي و گرو هستند كه به ترتيب با بيان تئوري منحني زيگمايي و نقطه چرخش راهبردي، مديران را با چگونگي برخورد با پديده تغيير و مديريت تغيير با توجه به سمت وســـــوي آينده كسب و كار آشنا مي سازند. اندي گرو در بيان نقطه چرخش راهبردي معتقد است هر كسب و كار در برخورد با محيط بي ثبات در يك دو راهي سقوط صعود و پيشرفت قرار مي گيرد و نيروهاي ششگانه مايكل پورتر« را عامل برهم زدن تعادل و تغيير در نقطه چرخش راهبردي مي داند. اين نيروها عبارتند از:

1 - نيروي رقيبان موجود؛ 2 - نيروي مشتريان؛ 3- نيـــــــروي رقيبان پنهان؛ 4 - نيروي تامين كنندگان؛ 5 - نيروي سازندگان جانشين؛ 6 - نيروي تكميل كنندگان.

پورتر اشاره مي كند كه مديران بايستي در اين نقطه بتوانند سازمان را به سمت پيشرفت و ترقي هدايت كنند.
منابع در دفتر مجله موجود است.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:49  توسط رسول میرزائی فر  | 

□ برنامه ريزي و برنامه ریزی استراتژیک چيست؟

□ برنامه ريزي چيست؟

برنامه‌ريزي عبارتست از فرايندي داراي مراحل مشخص و به هم پيوسته براي توليد يك خروجي منسجم در قالب سيستمي هماهنگ از تصميمات. برنامه بياني روشن، مستند و مشروح از مقاصد و تصميمات است.

 

□ ارتباط بين مديريت و برنامه ريزي

برنامه ريزي يكي از وظايف مديريت است. هر مديري با پنج وظيفه برنامه ريزي سازماندهي بكارگماري رهبري و كنترل روبروست.

 

□ انواع برنامه ريزي

از جنبه ماهيت، برنامه‌ريزي داراي انواع برنامه‌ريزي فيزيكي، سازماني، فرايند، مالي، وظيفه‌اي و عمومي است. از جنبه افق زماني، برنامه‌ريزي را مي‌توان در قالب برنامه‌ريزي كوتاه‌مدت، برنامه‌ريزي ميان مدت و برنامه‌ريزي بلندمدت دسته‌بندي كرد.

 

□ برنامه ريزي چگونه انجام مي‌شود؟

بيشتر برنامه‌ريزي‌ها بر اساس ديدگاه عقلايي، داراي شكل آرمان‌ها و اهداف- طرح‌ها و اقدامات- منابع موردنياز هستند. در اين مدل‌ها ابتدا آرمان‌ها و اهداف سازمانها تبيين شده، سپس طرح‌ها و اقدامات لازم تعيين و در نهايت منابع موردنياز براي انجام پروژه برآورد مي‌گردند.

 

□ برنامه ريزي و تغيير

تغيير در شرايط محيط، سياست‌ها، نگرش‌ها، ديدگاه‌ها، ساختارها، نظام‌ها و . . . عواملي هستند كه بر آرمان‌ها و اهداف برنامه‌ريزي تأثير گذاشته كه در نهايت باعث تغيير برنامه مي‌گردند. برنامه‌ريزي در شكل اشاره شده در فوق ظرفيت و توانايي مقابله با چنين تغييراتي را نداشته و منجر به شكست مي‌گردد. اين شرايط موجب رشد اين تفكر شد كه در برنامه‌ريزي بايد بتوان با تغييرات، جهت حركت سازمان را تغيير داد و جهت و رفتار جديدي را در پيش گرفت. اين نگرش زمينه‌ساز ابداع برنامه‌ريزي استراتژيك شد. بر خلاف برنامه‌ريزي سنتي كه در آن آرمان‌ها و اهداف تعيين مي‌شوند در برنامه ريزي استراتژيك، هدف تبيين و تدوين استراتژي است. بسته به نوع، تنوع و ماهيت تغييرات موجود در محيط مي‌توان تركيبي از برنامه‌ريزي سنتي و برنامه‌ريزي استراتژيك را به كار برد.

 

□ برنامه ريزي بلند مدت و برنامه ريزي استراتژيك

دو عبارت برنامه ريزي استراتژيك و برنامه ريزي بلند مدت اغلب به جاي يكديگر بكار مي‌روند اما داراي تفاوتهاي اساسي هستند. برنامه‌ريزي بلند مدت بر ديدگاه عقلايي (آرمان‌ها و اهداف- طرح‌ها و اقدامات- منابع موردنياز) استوار شده است. در برنامه ريزي بلند مدت نقش تغيير و تأثير محيط كمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد.

برنامه ريزي استراتژيك بر تغيير و شرايط محيطي متمركز مي‌شود و براي برخورد با آنها استراتژي‌هاي مناسب اتخاذ مي‌كند.

استراتژي برنامه، موضع، الگوي رفتاري، پرسپكتيو، سياست يا تصميمي است كه سمت و سوي ديدگاه‌ها و جهت حركت سازمان را نشان مي‌دهد. استراتژي مي‌تواند تحت سطوح سازماني، وظايف و محدوده زماني متفاوت تعريف شود.

برنامه‌ريزي استراتژيك گونه‌اي از برنامه‌ريزي است كه در آن هدف، تعريف و تدوين استراتژي‌هاست. از آنجايي كه استراتژي مي‌تواند عمر كوتاه يا بلند داشته باشد برنامه‌ريزي استراتژيك مي‌تواند برنامه‌ريزي بلند‌مدت يا كوتاه‌مدت باشد اما رويكردي متفاوت دارد.
 

□ مزاياي برنامه ريزي استراتژيك

مديران را به سازمان علاقمند مي‌كند. تغييرات محيطي را به سازمان نشان مي‌دهد. در كسب درك روشن از سازمان به مديران كمك مي‌كند. ديدي هدفمند از مسائل مديريت ارائه مي‌دهد. باعث هماهنگي و تفاهم در سازمان مي‌شود. آينده‌نگري را در مديران تقويت مي‌كند. فرصت‌هاي پيش روي سازمان را مشخص مي‌كند. قالبي براي اجراي برنامه و كنترل فعاليتها ايجاد مي‌كند.

 

□ برنامه ريزي استراتژيك چگونه انجام مي‌شود؟

برنامه ريزي استراتژيك يك فرايند است. اجراي اين فرايند بايد بر اساس مراحل مشخص و از پيش تعيين شده انجام شود. تعريف مراحل در قالب مدل انجام مي‌شود. بسته به نوع سازمان، شرايط حاكم بر آن و . . . مدل‌هاي مختلفي از برنامه‌ريزي استراتژيك توسعه داده شده است. هر فرايند برنامه ريزي استراتژيك بايد بر اساس يكي از اين مدل‌ها اجرا شود.

 

□ برنامه ريزي استراتژيك در سازمانهاي دولتي عمومي و غير انتفاعي چه ملاحظاتي دارد؟

سازمانهاي دولتي عمومي يا غير انتفاعي ويژگيهايي دارند كه آنها را از سازمانهاي خصوصي و مبتني بر سود و درآمد متمايز مي‌سازند. مدل‌هاي برنامه ريزي استراتژيك اين سازمانها بايد قادر باشد اين ويژگي‌ها را در نظر گيرد. چند مدل برنامه ريزي استراتژيك براي اين گونه سازمانها توسعه داده شده است اما بيشتر آنها كارايي لازم را نداشته و مناسب سازمانهاي دولتي عمومي يا غير انتفاعي ايران نيستند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:48  توسط رسول میرزائی فر  | 

مديريت منابع انساني و ضرورت حرفه اي شدن

مديريت منابع انساني و ضرورت حرفه اي شدن


اشاره
گروهي از انديشمندان دانش مديريت با تاكيد بر اهميت جايگاه انسان در فرايند ايجاد تحولات بر اين باورند كه واحدهاي توسعه منابع انساني سازمانها و بنگاهها، بايد نقش كليدي معماري را در تحول و توسعه ايفا كنند.

درواقع تحولاتي كه امروز در عرصه مديريت داخلي و بين المللي روي داده است، رويكرد به حرفه اي شدن بحث توسعه منابع انساني را در مراكز و پايگاههاي مديريتي، علمي و دانشگاهي غني تر و پررنگ تر كرده است. به عنوان مثال سبكهاي مديريتي به طور مشخص به سمت سبكهاي تفويضي و مشاركتي گرايش يافته و ساختارهاي سازماني نيز به سوي ساختارهاي باز و آزاد همراه با روابط افقي حركت كرده است؛ مزيت رقابتي پايدار سازمانها در منابع انساني ماهر و انگيزه مند متمركز شده است؛ سازمانها بــه سمت سازمانهاي يادگيرنده و انعطاف پذير سوق داده شده اند و درعين حال رويكردها به سوي كارآفريني و خلاقيت گرايش پيدا كرده اند. درمجموع مباحث سرمايه هاي انساني و فكري و نرم افزاري در عرصه مديريت حرف اول را بــــر زبان مي آورد. اين تحولات مديريتي پرشتاب و فراگير باعث شده است كه ضرورت رويكرد حرفه اي شدن در حوزه منابع انساني بيشتر احساس شود.

از سوي ديگر حرفه اي كردن حوزه منابع انساني باعث مي شود كه اين حوزه جايگاه واقعي خود را در سازمانها و بنگاهها ارتقا دهد و درواقع بين اهميت منابع انساني و جايگاه مديريت منـــابع انساني به عنوان فرايندي كه عهده دار تامين، نگهداري، پرورش و برانگيختن كاركنان و افزايش بهره وري آنهاست، تناسب و هماهنگي لازم برقرار كند.

اگرچه جايگاه مديريت منابع انساني در سازمانهاي ما چندان شايسته نيست و هنوز ملزومات حرفه اي شدن مديران منابع انساني به طور كامل فراهم نشده است، ولي باتوجه به نقش كليدي مديريت منابع انساني و ضرورت حرفه اي شدن آن و نيز نزديك شدن برگزاري دومين كنفرانس منابع انساني، تدبير برپايه رسالت خود ضمن دعوت از چندتن از صاحبنظران و مديران حوزه منابع انساني به بررسي خصوصيات حرفه، ابعاد مختلف حرفه اي شدن حوزه مديريت منابع انسانـــي، فرايندهاي مختلف اين حوزه و آسيب شناسي آن و نيز چگونگي مشاركت سازمانها در فرايند حرفه اي شدن منابع انساني پرداخته است.

باتوجه به اهميت و تازگي موضوع موردبحث و حجم مطالب و نيز ديدگاهها و نظرات شركت كنندگان در بحث، مباحث ميزگرد در دو شماره تقديم علاقه مندان مي شود. ضمن سپاس از ميهمانان شركت كننده، بخش نخست ميزگرد ازنظر گرامي تان مي گذرد.

دكتر رحيميان: به نام خدا. ميزگرد امروز از سري ميزگردهاي تدبير است كه درباره حـــرفه اي شدن مديريت منابع انساني در كشور برگزار مي شود. اين ميزگرد به طور مشخص با يك رويداد حرفه اي و علمي در كشور؛ يعني «دومين كنفرانس ملي مديريت منابع انساني همراهي دارد. اميدواريم در اين ميزگرد از نظرات حاضرين بهره بگيريم و اظهارنظرها و بحثهاي مستند اين ميزگرد بتواند زمينه و بستر لازم را براي نگاه حرفه اي به مديريت منابع انساني در كشور فراهم كند.

واقع مطلب اين است كه رفتار ما با منابع انساني مان با مجموعه اي از سعي و خطا همراه بوده است و اگر منصفانه بگوييم اين سعي و خطاها ما را به واقعيت هايي شيرين و تلخ رسانده است. در جاهايي كه اين واقعيت ها شيرين بوده است، نتايج مثبتي از رفتارمان با منابع انساني داشته ايم و در مواردي كه منفي و تلخ بوده است و يا مدلهاي درستي را در مفهوم غلط به كار برده ايم نتيجه منفي گرفته ايم. درواقع سليقه مدير بوده است كه به دليل قدرت خود يك سياست خاص را اعمال كرده و اين سياست احتمالاً غيركارامد از آب درآمده است. به همين جهت در تجربه منابع انساني كشورمان از طيف بسيــار موفق تا طيف بسيار ناموفق همه گونه داريم و در سينه هاي جمع حاضر موارد متعددي وجود دارد كه مي تواند درجاي خود در اين طيف قرار گيرد.

نهضت حرفه اي شدن در علوم انساني و اجتماعي به خوبي بعد از علوم رياضي، مهندسي، پزشكي و علوم پايه مطرح شد. زماني يك فرد مي توانست معلم شود، چون يك خانم خانه دار بود. تقاضاي شغل معلمي مي كرد و از او هم استقبال مي كردند. اما درحال حاضر بـــه راحتي كسي نمي تواند معلم شود. در ايالت مريلند براي اينكه فرد تدريس كند حتماً بايد گواهينامه تدريس داشته باشد.براي دريافت اين گواهينامه، فرد بايد1/5 برابر فوق ليسانس واحــد بگذراند تا به او يك معلم حرفه اي بگويند. اين را جزو مجموعه نهضت حرفه اي شدن در تعليم و تــــربيت قلمداد مي كنند.

در حوزه جامعه شناسي و مشاوره هم بحث به همين منوال است. مشاوران روانشناسي بايد پروانه و مجوز فعاليت داشته باشند و كلينيك مشاوره را با مجوز داير كنند. آنها مسئوليت اجتماعي، حرفه اي، كشوري، مالياتي و غيره دارند تا بتوانند مشاوره بدهند. مشاوره هاي غيرحرفه اي، امروز در جامعـه بين المللي معتبر نيست و چندان مورداستقبال قرار نمي گيرد.

درهمين راستا بحث حرفه اي شدن در مديريت منابع انساني مطرح مي شود. يك زماني هر مدير عاملي اين تصور را داشت كه با آدمهــــــاي مختلف مي تواند كار كند. ولي مي بينيم كه به طور روزافزون مديران عامل بنگاهها و شركتها بخصوص آنهايي كه پيشينه علوم انساني و اجتماعي كمتري دارند، از بحثهاي رفتار سازماني لذت بيشتـــــــري مي بـــرند و به دانش منابع انساني بيشتـر علاقه مند مي شوند.

اين موارد به ما مي گويد كه ما بسيار نياز به حرفه اي شدن منابع انساني در كشور داريم. در اين صورت بايد ساختار آن درست شود، ابعاد حقوقي آن تبيين شود و ابعاد علمي، آموزشي، مهارت آموزي و دانش آموزي آن مطرح شود كه در ميزگرد امروز اشاراتي به آنها خواهيم داشت.

محورهاي عمده ميزگرد از اين قرار است:
1 - بررسي ابعاد مختلف حرفه اي شدن حوزه مديريت منابع انساني
2 - ضرورت حرفه اي شدن حوزه مديريت منابع انساني، ازجمله داشتن انجمن هاي صنفي و حرفه اي، برگزاري كنفرانسها، داشتن نظامنامه حرفه اي و صدور گواهينامه هاي صلاحيت حرفه اي، تدوين مدل قابليتهاي مديريتي ويژه اين حوزه و...
3 - آسيب شناسي وضعيت اين حوزه و تجارب، قابليتها و شايستگي هاي مديران و دست اندركاران ذي ربط در سازمانهاي كشور
4 - چگونگي مشاركت در فرايند حرفه اي شدن مديريت منابع انساني در سازمانهاي دولتي و سازمانهاي صنعتي. در مورد محور چهارم خواهش من اين است كه دوستان ولو به صورت پيشنهادي راهكار ارائه بدهند و بگويند چه كار كنيم كه مشاركت در اين فرايند در كل صنعت اعم از بخش خصوصي و دولتي تقويت شود.
5 - نقش سازمانها و تشكلهاي غيردولتي (NGO) در توسعه مديريت منابع انساني
6 - معرفي ابعاد و اهداف برگزاري كنفرانس ملي توسعه منابع انساني و تاسيس انجمن ملي مديريت منابع انساني و ارتباط اين دو با فرايند حرفه اي شدن اين حوزه
7 - نقش تكنولوژي اطلاعات و ارتباطات (ICT) در حرفه اي شدن مديريت منابع انساني.
دكتـــر طباطبايي: بحثهاي زيادي براي حرفه اي شدن حوزه منــــابع انساني مطرح مي شود. نكاتي را آقاي دكتر رحيميان مطرح كردند كه روندهــا را به خوبي نشان مي داد. حركت مديريت و توسعه منابع انساني حداقل از بسياري از رشته هاي علوم پايه، پزشكي و رياضي عقب تر است و واقعيت هم اين است كه اين روند بايد براي مديريت منابع انساني هم طي شود. بخصوص دركشور ما كه اين بخش با مشكلات بيشتري روبروست؛ زيرا هرچه موضوع انتزاعي تر شده جنبه انسانــــي پيدا مي كند و با سيستم هاي پيچيــــده اي كه در لايه هاي فرهنگي داريم، كار مشكلتر مي شود.

اتفاقاتي روي داده كه توجه به بحث توسعه منابع انساني را پررنگ مي كند. به طوري كه صاحبنظران مي گويند واحدهاي توسعه منابع انساني نقش معماري را در توسعه بايد ايفا كنند. يعني هم در تدوين استراتژي سازمان و هم در هدايت وراهبري كاركنان، ايجاد انگيزه، اعتماد و شرايط و محيط مناسب و حتي ايجاد شرايط براي خلاقيت و سرمايه هاي فكري، نقش اصلي را بايد ايفا كنند.

تحولات نوين مديريتي
چه اتفاقاتي روي داده است كه ما اين نقش را پررنگ مشاهده مي كنيم. من به برخي از اين اتفاقات اشاره مي كنم. سبكهاي مديريتي ما نشان مي دهد كه به طــور مشخص به سمت سبكهاي تفويضي و مشاركتي رفته ايم. و اين حركت، شعار نيست. بايد سبكهاي مديران ما اين گونه باشد. دسترسي به اطلاعات كاملاً جنبه همگاني پيدا كرده است. يعني درجايي كه همه اطلاعات دست همه آدمهاست، درواقع هدايت انسانها خيلي پيچيده تر است و شرايط خاصي دارد. ساختارهاي سازماني بدون استثنا به سمت ساختارهاي باز و آزاد و با روابط افقي حركت مي كنند. از لحاظ استراتژي هاي فرهنگي، سازمانها به سمت سازمانهاي يادگيرنده و انعطاف پذير گرايش پيدا مي كنند. تكنولوژي، غيرتكراري و از طريق خدمات مهندسي است و حالت تفسيرگرايانه دارد. براين اساس تكنولوژي ديگر جنبه سخت افزاري ندارد و تفسير آن معمولاً در حوزه هاي مديريت منابع انساني بايد صورت گيرد.

مدلهاي مديريت استراتژيك كاملاً جنبه رقابتي پيدا كرده است و نقش انسانها حرف اول را مي زند. سيستم ها به سمت باز گرايش پيدا كرده است. رويكردها حتي در بحث طراحي استراتژيك، كارآفرين شده است، جنبه مدون دارد و از حالت انفعالي كاملاً خارج شده است. فناوري اطلاعات پيچيده و غيرتكراري شده و مدلهــــاي تصميم گيري، نقش شهروندان و مشتريان نقش اول را دارد، يعني حوزه هاي منابع انساني بايد شهروندان و مشتريان را بشناسند. تعاملات بين كارفرما و مشتري كه در قالب دانش مشتري مطرح است، در حوزه هاي منابع انساني شكل مي گيرد. همين طور مدلهاي پيشرفت شغلي كاملاً حرفه اي شده است. مدلهاي آموزشي در حوزه منابع انساني، تاكيد بر شاخصهاي كيفي و خلاقيت دارد. نقش مدير، مربيگري و كارآفريني است. به همين دليل مديري كه در گذشته به سادگي مي توانست در هر جايي با هر رشته اي كار مديريت كند، الان كاملاً بايد حرفه اي و در سطح عالي ظاهر شود و بتواند كاركردن با انسانها را بلد باشد. به قول راكفلر من آدم و مهنــــدس نمي خواهم، من آدمي مي خواهم كه انسان را بشناسد و بتواند با او كار كند. ماتسوشيتا بزرگترين كارآفرين قرن بيستم اشاره مي كند كه بزرگترين سرمايه يك سازمان، سرمايه انساني آن ســـازمان است كه با اين سرمايه ها بتواند كار كند.

بحث جايگاه نظارت كاملاً جنبه همگاني پيدا كرده است. مشتري حرف اول را در سازمانها مي زند. حتي در سازمانهاي دولتي هم نقش مشتريان پررنگ مي شود. مدلهاي توسعه كشور در ابعاد مختلف جنبه جهان شمول به خودش مي گيرد. اگرچه جنبه هاي فرهنگي مهم است و تعامل در درون مهم است. اما تعامل با جهان و در كنار آن كاملاً طبيعي شده است. به همين جهت مدير بايد يك ديد جهاني نسبت به مسايل و موضوعات حرفه اي خودش داشته باشد و اين نقش در حوزه منابع انساني بسيار پررنگ است. حتي اعتقاد است كه مديران منابع انساني بايد زبانهاي مختلف را بدانند تا بتوانند ارتباط برقرار كنند و اين مساله مي تواند تعاملات را گسترش بدهد. درحد حرفه اي شدن در حوزه منابع انساني در بعضي كشورها روي عواملي نظير چندنژادي، چند زبانه بودن و ديدن كشورهاي مختلف به عنوان اولويت براي انتخاب مدير تاكيد شده است.

در مباحثي نظير يادگيري سازماني، مشاغل، قلمرو قدرت و اقتدار سازمانها خلاقيت انساني و حضور انسان آن قدر پررنگ شده است كه مي گويند عوامل ديگر را در كنار آن قرار ندهيد. اينجاست كه بحث سرمايه هاي فكري و انساني حرف اول را مي زند، به طوري كه از نخست وزير ژاپن سوال مي كنند كه عامل موفقيت را در ژاپن چه مي دانيد؟ ايشان در يك كلمه مي گويد آموزش. درواقع نخست وزير ژاپن آموزش و توسعه را در اين مفهوم خلاصه مي كند. به اين ترتيب اهميت حوزه هاي منابع انساني را درجاي جاي شركتها و موسسات دولتي و خصوصي ژاپن مي توان مشاهده كرد.

اين مقدمه را من به اين دليل عرض كردم كه تحولاتي در جهان اتفاق افتاده است كه ما را وارد حرفه اي شدن منابع انساني مي كند.
اين امر مدتهاست در دنيا آغاز شده و در كشور ما البته شايسته است كه توجه عميق تري به مساله حرفه اي شدن منابع انساني شود. من اجـــازه مي خواهم بقيه عرايضم را در نوبت بعدي عرض كنم.
آقاي فخاريان: بنده برحسب حوزه تخصص و كاري خودم، علاقه مند هستم كه دو مبحث را درچارچوب سرفصل هايي كه مطرح شد درميان بگذارم. يكي نقش حوزه حسابداري در اندازه گيري و انعكاس ارزشهاي منابع انساني است و ديگر اينكه شايد غني ترين و بيشترين تجربه را نيروهاي انساني در حوزه حسابداري در كشورمان و جهان در شكل دادن به حرفه اي نمودن منابع انساني داشته اند.

مقدمتاً بايد اشاره كنم كه ما حسابداران ناگزيريم كه با استفاده از كميت و اعداد و ارقام با دقت بيشتري صحبت كنيم. حسابداران وظيفه دار انعكاس پايداري شركتها هستند. پايداري يكي از عمده مباحثي است كه ذهن مديران بنگاهها و حسابداران را نيز به خود مشغول كرده است.

دوستان تجربه انرون (ENRON) را خوب مي دانند، تجربه بزرگي در عدم ايفاي نقش درست حسابداران در انعكاس شفاف واقعيت ها بود. البته تجارب موفق هم بوده است و اين تجارب جمع بندي شده و دراختيار همه مجامع و بنگاههاي اقتصادي قرار داده شده است. شايد بحث پايداري شركتها بتواند يكي از بحثهاي آتي بخش ميزگرد مجله تدبير باشد. سازمانهاي ما هم در ايران با آن درگير هستند. به هرحال حسابداران از يك جايگاه ويژه برخوردارند به خاطر اينكه مورداعتماد مردم هستند؛ مردمي كه دسترسي به اطلاعات درون سازمانها ندارند.

داراييهاي غيرمشهود
يكي از وظايفي كه امروز برعهده حسابداران گذاشته شده و بسيار هم كار دشواري است، اندازه گيري و انعكــاس دارايي هاي غيرمشهود است. شما سرمايه هاي فيزيكي را خيلي راحت اندازه گيري مي كنيد، ولي نكته جالب اين است كه براساس تحقيقات انجام شده امروز در كشورهاي پيشرفته به طور ميانگين آنچه كه در دفاتر و حسابها در مورد ارزش شركتها به صورت رقم بيان مي شود، بيش از 15 درصــد ارزش شركتها را بيان نمي كند. به عبارت ديگر شما تفاوتهاي قابل ملاحظه اي بين ارزش دفتري شركت و ارزش بـــازار آن مي بينيد. اين مساله درمورد شركتي مثل مايكروسافت چيزي حدود 14 برابر است؛ يعني حسابدار چيزي حدود 7 درصد ارزش شركت را منعكس مي كند.

بنابراين آنچه كه در بازار ارزش دارد، 14 برابر ارزشي است كه ما در دفاتر منعكس مي كنيم. حاصل اين تحقيق، تفاوت اساسي را در نيروهاي انساني و سرمــايه هاي فكري مي داند كه در اين سازمانها وجود دارند، ولي ما آنها را انــــــدازه گيري نمي كنيم. بنابراين آنچه كــــه منشاء ثروت و درآمدزايي و ارزش زايي در شركتي مثل مايكروسافت است، در و ديوار و ساختمان نيست، بلكه سرمايه هاي انساني است. درمجموع شركتهايي كه محصولات فكري دارند و موجب ايجاد رضايت براي مشتــري مي شوند، از چنين موقعيتي برخوردارند.

يكي از دغدغه هاي مهم حرفه حسابداري در سطح جهاني اين است كه شيوه هايي را ابداع كنيم كه اينها را منعكس كند. بازار سرمايه سيال است و يكي از معيارهايي كه براي صاحب سرمايه مطرح است، اين است كه ارزشهاي نيروي انساني هستند كه بقا و تداوم به سودآوري و رشد بنگاههــا مي دهد. من فكر مي كنم اين جنبه قضيه امروز در سازمانها بسيار پراهميت شده است و حسابداران هم در اين زمينه نقش مهمي دارند.

دكتر رحيميان: براي نشان دادن ارزش واقعي شركتها، معمولاً حسابداران حرفه اي از چه شيوه هايي بهره مي گيرند؟
آقاي فخاريان: معمولاً ما گزارشهايي كه به استفاده كنندگان بيروني از رويدادهاي شركتها مي دهيم، درقالب صورتهاي مالي پايان دوره است كه عبارت است از سود و زيان، ترازنامه و گردش نقدينگي. ايـــن گزارشها عمدتاً سرمايه هاي فيزيكي و سرمايه گذاري هاي شركت و درواقع مستند به يك سري اسناد و مدارك است.

يكي از ويژگيهاي حسابداري متكي بودن اطلاعاتش به مستندات است. اگر سندي نباشد، ثبتي نمي تواند انجام شود. درحالي كه در سازمانها امري مثل رضايت مندي مشتريان از شركت، ارزش است. تعداد مشتريان وفادار يك ارزش است و مــا اين را محاسبه نمي كنيم. امروز با نظرسنجي از مشتريان و با شيوه هاي علمي بررسي مي شود كه مشتريان چقدر به ما پاي بند هستند و چقدر رضايت دارند، و درنتيجه چه ميزان براي ما ارزش دارند.

به طورطبيعي شركت الف كه از مشتريان رضايتمند و وفادار برخودار است و شركت ب كه مشتريانش گله مند هستند و روز به روز تعداد آنها كاهش مي يابند از يك ارزش برخوردار نيستند. درحالي كه شركت ب ممكن است از لحاظ سرمايه فيزيكي خيلي قوي تر و بزرگتر هم باشد. يا رضايت مندي كاركنان، روحيه و انگيزش و تعلق خاطري كه كاركنان ما دارند، معمولاً در مفهومي تحت عنوان چرخش كاركنان (LABOR TURNOVER) انعكـــاس مي يابد.

دوستان به خوبي استحضار دارند كه جايگزيني نيروها بسيار هزينه زاست و آثار زيانباري براي سازمان دارد. نرخ چرخش كاركنان ما اگر پايين باشد، يك ارزش است و تبلوري است از رضايت خاطر كاركنان به ما و ميزان ابتكاراتي كه به خرج مي دهند. همين طور سطح دانش و خلاقيت آنها. چون صرف تعداد كاركنان كه مطرح نيست، ميزان انگيزه اي كه آنها براي ابراز خلاقيت ها دارند، تمـــاماً مي تواند اندازه گيري شود و در ارزشهاي جامعه اي كه از اين اطلاعات استفاده مي كند، درج شود.

دكتر طباطبايي: آيا امتياز هم جزو اينهاست؟
آقاي فخاريان: بله. البته امتياز جزو مواردي است كه مستند است و ما خيلي پيچيدگي نداريم. سرفصل هايي مثل نيروي انساني، سرمايه فكري و رضايت مندي مشتري و اعتماد كاركنان تاكنون در گزارشها نمي آمده و جزو دارايـــــــي هاي نامشهود است و تدابيري مي انديشند كه با شيوه هايي مناسب و قابل قبول آنها را محاسبه و منظور كنند. يكي از بحثهاي مطرح امروز دنيا اين است كه معيارهاي مالي خيلي سنجه هاي مناسبي براي اندازه گيري عملكرد، پيشبرد استراتژي و غيره نيست. آقاي كاپلان كه جزو صاحبنظران حسابداري مديريت دردنياست و همواره مبتكر و مبدع بسياري از نظريه ها در حسابداري مديريت است مفهومي را به نام «ارزيابي متوازن» مطرح كرده است. يكي از محورهاي چهارگانه اي كه ايشان براي اندازه گيري موفقيت سازمان و تحقق استراتژي مطرح كرده، نيروي انساني است. اين كار را هم براساس يك موردكاوي روي 12 شركت بزرگ آمريكايي و اروپايي انجام داده است. ايشان يادگيري و رشدكاركنان را، يكي از معيارهاي مهم براي گزارشگري تشخيص داده و منظور كرده است.

اجازه مي خواهم اين مطالب را به عنوان مقدمه بحث بنده بپذيريد. بقيه مطالب را در ادامه بحث به اطلاع عزيزان خواهم رساند.
دكتر رحيميان: بحث به جاي خوبي رسيده است. مي بينم افقهايي دارد روشن مي شود كه در كشور ما لااقل دغدغه آنها وجود دارد.

دكتر ابوالعلايي: من فكر مي كنم ما هم در سطح دنيا و هم در كشور خودمان با وضعيت متناقضي روبرو هستيم كه شايد حرفه اي شدن مديريت منابع انساني بتواند از ابعاد اين تناقض كم كند. تناقض اين است كه يك اتفاق نظر نزديك به اجماع وجود دارد كه منابع انساني بسيار سرنوشت ساز است يا حتي تنها مزيت رقابتي پايدار سازمانها را بايد در منابع انساني ماهر و باانگيزه جستجو كرد. اما جايگاه واحد سازماني يا حوزه اي كه عهده دار مديريت اين منبع مهم و استراتژيك است در سازمانها چندان شايسته نيست و شايد حرفه اي كردن مديريت منابع انساني بتواند اين جايگاه را در سازمانها ارتقا دهد و بين اهميت منابع انساني و جايگاه مديريت منابع انساني به عنوان فرايندي كه عهده دار تامين و نگهداري و پرورش و برانگيختن كاركنان و ارتقاي بهره وري آنهاست تناسب برقرار كند.

من در بخش اول عرايضم مي خواهم، اول حرفه و خصوصيات آن و بايدها و نبايدهايي را كه براين حرفه حاكم است تعــــريف كنم. ما اگر بخواهيم حرفه اي كردن يا حرفه اي شدن مديريت منابع انساني را بررسي كنيم بايد از چه ابعاد به آن نگاه كنيم و درحال حاضر اين حوزه چه كمبودهايي دارد و اين شكاف را چگونه بايد با الگوبرداري از ساير حرفه ها مثل حسابداري، طبابت، وكالت برطرف كرد.

ويژگيهاي حرفه
در بررسي اجمالي به نظر من يك حرفه بايد يازده خصوصيت داشته باشد تا حرفه مفهوم پيدا كند:
1 - اينكـــه يك خانواده از مشاغل بايد مجموعه اي مدون از دانش داشته باشد كه هم قابل آموزش دادن است و هم قابل يادگرفتن و هم قابل آزمودن و تست كردن. تا وقتي اين BODY OF KNOWLEDGE براي حرفه فراهم نشود و اتفاق نظر درموردش وجود نداشته باشد تصور اينكه آن حوزه يك حرفه است، مشكل است.

2 - اينكه مجامع صنفي و حرفه اي مقتدر و با نفوذي در آن حرفه وجود داشته باشد كه خيلي از اصول، ضوابط و استانداردهاي آن حرفه را آن مجامع تعريف و تحميل كنند به نحوي كه حـــرفه اي هايي كه در چارچوب آن حرفه در سازمانهاي مختلف مشغول كارند همه استانداردهاشان را از سازمانها نگيرند، بلكه بسياري از استانداردهاي مربوط به حرفه شان يا رفتارشان را از انجمن ها و مجامع صنفي بگيرند، صرف نظر از اينكه در چه سازماني و در چه فرهنگي كار مي كنند.

3 - بحث گواهينامه هاي حرفه اي، يكي ديگر از خصوصيات يك حرفه است كه نشان دهنده صلاحيت حرفه اي افراد در يك حرفه است. گاهي اين گواهينامه ها به صورت موقت صادر مي شود و لازم است كه با فاصله زماني معمولاً 2 تا 3 سال تجديد شود، گاهي به صورت دائم و گاهي هم در سطوح مختلف صادرمي شود. به عنوان مثال در آمريكا انجمن مديريت منابع انساني (S.H.R.M) دو نوع گواهينامه حرفـــه اي براي كساني كه مايلند در اين حرفه حضور داشته باشند و در نقش مدير در سطوح مختلف سازمانها انجام وظيفه كنند صادر مي كند. يكي گواهينامه مقدماتي به اسم R.H.R و يك گواهينامه پيشرفته تر به نام S.P.H.R. من در سايت انجمن مديريت منابع انساني نگاه كردم ديدم در بسياري از آگهي هاي استخدام كه سازمانهاي بزرگ آمريكايي چاپ كردند و در آنها نيازهاي خودشان را به مديران متخصص منابع انساني مطرح كردند، اشاره كردند كسي كه به دنبالش مي گردند بايد گواهينامه R.H.R يا S.P.H.R به عنوان يك گواهينامه حرفه اي در حوزه مديريت منابع انساني داشته باشد.

4 - ويژگي بعدي داشتن كدهاي اخلاقي يا آيين هاي رفتار حرفه اي است كه حرفه ها معمولاً براي خودشان مجموعه اي از اصول و ارزشهاي اخلاقي را تدوين و اعلام مي كنند و كساني كه عضو آن حرفه يا عضو انجمن هاي حرفه اي هستند ملزم هستند كه آن اصول و ارزشهاي اخلاقي را رعايت كنند. در بعضي از انجمن ها حتي براي كساني كه اين ارزشها و كدهاي اخلاقي را رعايت نمي كنند، جرايمي مثل قطع عضويت در انجمن حرفه اي و نظاير آن درنظر گرفته مي شود.

5 - ويژگي بعدي داشتن يك مدل شايستگي است. به اين معني كه اگر كسي مايل است وارد اين حوزه حرفه اي شود و سپس ارتقا پيدا كند بايد مجموعه اي از حـــداقل قابليتها و شايستگي هاي اوليه و تكميلي را داشته باشد. بعضي از اين قابليتها از جنس استعداد و هوشمندي است و پاره اي ديگر از جنس دانش و مهارت كه مي شود آنها را از طريق آموزش به دست آورد. در آگهي هاي استخدام كه عرض كردم تقريباً من 250 آگهي استخدام مدير و متخصص منابع انساني را از طريق سايت اين انجمن نگاه كردم و مشاهده كردم تركيبي از هر دو قابليت اعلام و درخواست شده است. يعني به دنبال مدير يا متخصص مي گشتند كه بعضي از استعدا دها و هوشمنديهاي شخصي را داشته باشد به اضافه مجموعه اي از دانش و مهارتي كه مستند به گواهينامه حرفه اي است.

6 - ويژگي بعدي اينكه افرادي كه در يك حرفه مشغول به كار هستند، معمولاً به صورت طولاني در آن حرفه باقي مي مانند و كار راهه شغلي و تخصصي شان را عوض نمي كنند و اين مساله مي تواند شاهدي باشد بـــراي اينكه حوزه اي كه مي خواهيم بررسي كنيم حرفه است يا خير؟ مثلاً يك حسابدار يا حسابرس معمولاً تمام طول كارراهه شغلي اش را به صورت يك نردبان طي مي كند.

در استانداردهاي ملي ما از كمك حسابرس شروع مي شود، بعد حسابرس، حسابرس ارشد، سرپرست، سرپرست ارشد، مدير، مدير ارشد، و فرد تمام طول خدمتش را در اين حرفه مي گذراند.
7 - ويژگي بعدي درون زايي است. به اين معني كه مديران ارشد آن حرفه از بين كساني كه سالهاي قبل به عنوان كارشناس در پله هاي پايين نردبان قرار گرفتند و وارد حرفه شدند معمولاً انتخاب مي شوند. به تعبير ديگر هرچقدر مديران ارشد منابع انساني، سابقه مديريت عملياتي در سطوح پايين يا سابقه كارشناسي در حوزه منابع انساني داشته باشند، مي شود تلقي كرد كه اين حوزه به يك حرفه نزديك مي شود.

8 - خصوصيت بعدي، استانداردهاي عملكرد است؛ يعني اينكه بتوانيم تشخيص بدهيم كسي كه در اين حرفه است آيا درست و مطابق انتظارات عمل كرده است؟ به عبارت ديگر مجموعه اي از انتظارات و استانداردهايي است كه مي توان براساس آنها در مورد عملكرد افراد حرفه قضاوت كرد. يا همان طور كه آقاي فخاريان فرمودند مشهود بودن نتايج. مثلاً اگر شركت انرون دچار آن گرفتاري مي شود، اين يك شاهد و قرينه اي است كه نشان مي دهد اگر ملاحظات حرفه اي حسابداري و حسابرسي زيرپا گذاشته شود، يا كدهاي اخلاقي توسط افراد حرفه اي ذي ربط مــورد بي اعتنايي قرار گيرد، چنين نتايج مشهود منفي به بار خواهد آورد و افكار عمومي جامعه را عليه شركت، بسيج خواهد كرد.

9 - ويژگي بعدي نسبت بالاي عضويت شاغلان يك حرفه در انجمن هاي حرفه اي است. يعني هرچه تعداد كساني كه در يك حوزه كاري قرار دارنـــــد و عضو انجمن هاي حرفه اي اند بيشتر شود، مي توان آن حوزه را حرفه اي تر تلقي كرد.
10 - ويژگـــي ديگر داشتن برنامه ها و دوره هاي آموزشي منظم و مرحله اي است و درواقع حرفه ها براي خودشان برنامه هاي آموزشي دارند. برنامه ها هم منظم و هم مــرحله اي است، يعني با پيشرفت فرد در كار راهه شغلي اش در درون حرفه، برنامه هاي آموزشي مرتب و مكملي عرضه مي شود.
11 - آخرين ويژگي اين است كه معمولاً حرفه ها يك مجموعه قابل الگوبرداري دارند كه افرادي كه كه وارد حرفه مي شوند، مي توانند از آن الگوها استفاده كنند.
براي اينكه نگاهي داشته باشيم به اينكه امروز در دنيا حوزه مديريت منابع انساني چقدر حرفه اي هست يا نيست؟ يا چقدر بااين ويژگيها و انتظاراتي كه عرض كردم نزديك است، در مورد بعضي از اين خصوصيات مطالبي را عرض مي كنم.

آمار و اطلاعات نشان مي دهد كه حوزه منابع انساني در دنيا در حال گذار است و به تدريج به يك حرفه تبديل مي شود. منتها به نظر مي رسد ما در سازمانهاي كشورمان با اين مرحله گذار هنوز فاصله زيادي داريم. انجمن مديريت منابع انساني در آمريكا براساس نياز در سال 1958 تاسيس شد. در سال 1976 نيز فدراسيون جهاني انجمن هاي مديريت منابع انساني تاسيس شد. در حال حاضر 58 كشور دنيا عضو اين فدراسيون هستند و اين امر نشان دهنده اقبالي است كه حوزه منابع انساني به حرفه اي شدن دارد. در كشورهاي آمريكا، انگلستان و كانادا انجمن هاي حرفه اي در حوزه منابع انساني وجود دارد كه هركدام بيش از ده هزار عضو دارند. اين آمار نشان دهنده گسترش انجمن هاي صنفي است. بيش از نيمي از اين انجمن هاي حرفه اي منابع انسانـــي دوره هاي آموزشي برگزار مي كنند كه منجر به صدور گواهينامه مي شود. برگزاري دوره هاي آموزشي منجر به صدور گواهينامه بيش از بيست سال در كشورهاي عضو فدراسيون سابقه دارد. يعني اين كشورها بيش از بيست سال پيش به اين نتيجه رسيدند كه افراد براي اينكه به عنوان مدير يا متخصص حرفه اي وارد حوزه منابع انساني شوند بايد مجموعه اي از آموزشها را بگذرانند و در آزمونهايي شركت كنند، اگر موفق شدند مي توانند به صورت موقت، گواهينامه صلاحيت براي ورود به آن حرفه را به دست بياورند. تا الان نزديك بيش از 110 هزار نفر از كشورهاي عضو اين فدراسيون جهاني گواهينامه دريافت كرده اند. 54 درصد از انجمن هاي عضو اين فدراسيون، برنامه هاي مستمر آموزشي دارند. بيش از3/4 انجمن هاي عضو فدراسيون اصول راهنماي رسمي در مورد كدهاي اخلاقي شان را منتشر كرده اند. 1/4 انجمن ها هم جرايمي را براي اعضايي كه در رعايت كدهاي اخلاقي كوتاهي مي كنند اعمال مي كنند.

در آمريكا، سهم مديران ارشد حوزه منابع انساني كه اسمشان جزو 5 نفر حقوق بگير اول شركت قرار دارد، ظرف سه سال گذشته از 3/7 درصد به نزديك 8 درصد رسيده است. معني اين امر آن است كه سازمانهاي آمريكايي براي مديران شايسته و واحد صلاحيت حوزه منابع انساني حاضرند حقوق بيشتري بپردازند و براي اينكه مديران ارشد و شايسته را در حوزه منابع انساني جذب كنند. از طريق سايتهاي مختلف به جستجو مي پردازند.

متوسط سابقه كار كارشناسان ارشد منابع انساني در شركتهاي اروپايي 15 سال در همين حوزه است. يعني اين گروه از كارشناسان به طور متوسط ظرف 15 سال پله هاي همين حوزه را به تدريج طي كرده و رشد كردند. حدود 60 درصد از كارشناسان ارشد يا مديران منابع انساني در كشورهاي اروپايي از بين كارشناسان جوان و كم سابقه همين حوزه بعضاً از درون سازمان خودشان يـا بيرون انتخاب شدند و 60 درصد از همان كار راهه شغلي رشد كردند. نزديك 10 درصد از اعضاي هيات هاي مديره در كشورهاي اروپايي متخصصان منابع انساني اند. وقتي مشاغل همتراز با عضويت در هيات مديره را اضافه كنيم، مثلاً قائم مقامي مديرعامل يا معاونت ارشد مديرعامل، اين نسبت به 60 درصد مي رسد. يعني 60 درصد شركتهاي بزرگ اروپايي در مديريت ارشدشان يك نماينده از حوزه منابع انساني دارند و اين مي تواند جايگاه سازماني اين حوزه را تقويت كند. حدود1/4مديران ارشد منابع انساني شركتهاي اروپايي عضو انجمن هاي حرفه اي منابع انساني كشور خودشان هستند.

مواردي كه عرض كردم مروري بود براي اينكه بدانيم منظورمان از حرفه چيست؟ وقتي به دنبال حرفه اي كردن يا حرفه اي شدن مديريت منابع انساني هستيم، به چه ابعادي بايد توجه كنيم.

من در بخش بعدي به مديريت منابع انساني در سازمانهاي كشور، و نقش هاي نويني كه مديران منابع انساني برعهده دارند مي پردازم و اينكه اصولاً براي ايفاي آن نقشها چاره اي نيست جز اينكه ما هم تمام آن يازده خصوصيت را در سازمانهاي كشورمان تثبيت كنيم، مخصوصاً افرادي كه وارد حوزه منابع انساني مي شوند و مي خواهند در اين حوزه باقي بمانند در شركتها بايد حتماً متصف به قابليتها و ملتزم به آن كدهاي اخلاقي باشند.

مهندس غفاري: در پاسخ به اين سوال كه چرا حوزه مديريت منابع انساني در كشور ما حــرفه اي نيست بايد گفت به دليل اينكه هنوز ملزومات حرفه اي شدن مديران منابع انساني بـه طور كامل فراهم نشده است. از اين رو است كه خيلي افراد به خودشان ايــــــن اجازه را مي دهند كه علي رغم نداشتن صلاحيت لازم در حوزه منابع انساني دخالت بكنند.

مثلاً در حوزه مالي يا فني، كسي حاضر نيست بدون تخصص دخالت كند، ولي در حوزه منابع انساني به راحتي همه مداخله دارند زيرا بحث منابع انساني را عمومي مي دانند.

براي اينكه با مقدمه اي بحث را شروع كنم، بايد عرض كنم تحقيقي كه درسال 1996 از 702 شركت انجام شد نشان مي داد كه با بهبود سيستم هاي منابع انساني به ازاء هر پـــرسنل، 41 هزار دلار در هريك از شركتهاي مورد تحقيق، حقوق صاحبان سهام افزايش يافته است. يك پژوهش ديگر در يكصد شركت آلماني حاكي است كــه يك رابطه قوي بين سرمايه گذاري در حوزه منابع انساني و افزايش ارزش سهام اين شركتها وجود دارد. قابل توجه است كه اين شركتها در ده رشته مختلف فعاليت مي كردند وفعاليت آنها به رشته خاصي مربوط نمي شد.

بنابراين در عصري كه ما قرار داريم دارايــي هاي نامحسوس مانند رشد دانش در كاركنـــان و سازمانها ثروتهاي بزرگ را توليد مي كند، اينجاست كه حوزه منابع انساني بايد رسالت خود را پيدا كرده و نقش خود را ايفا كند.

من آماري را در جلسه شوراي سياستگذاري دومين كنفرانس منابع انساني خدمت دوستان شركت كننده ارائه نمودم كه براساس اين آمار در سال 1996، بانك جهاني طي يك بررسي حدود 192 كشور عضو را به سه گروهA ،B وC تقسيم كرده است. گروه Aكشورهاي داراي منابع طبيعي و گروه Bكشورهاي فاقد صادرات مواد خام و گروه C هم كشورهاي توسعه يافته را تشكيل مي دادند.

در گروه Aكه 63 كشور را در بر مي گيرد و ايران هم در اين حوزه قرار دارد و كشورهاي درحال توسعه ناميده مي شوند، منابع ايجاد ثروت بين سه عنصر منابع انساني، منابع فيزيكي و منابع طبيعي به اين صورت تقسيم شده است: 36 درصد منابع انساني، 20 درصد منابع فيزيكي و 44 درصد منابع طبيعي. در كشورهاي گروه Bكه يكصد كشور را شامل مي شود و فاقد صادرات مواد خام هستند 56 درصد منابع انساني، 16 درصد منابع فيزيكي و 28 درصد منابع طبيعي به چشم مي خورد. در كشورهاي توسعه يافته كه 29 كشور هستند ايجاد ثروت اين گونه تقسيم شده است: 67 درصد منابع انساني، 16 درصد منابع فيزيكــي و 17 درصد منابع طبيعي. طبق آمار بالاترين درصد نقش ثروت آفريني در حوزه توسعه منابع انساني در كشور ژاپن با 80 درصد مي باشد.

به هرصورت توسعه منابع انساني بدون مديريت حرفه اي تحقق نخواهد يافت و شايد حلقه مفقوده خيلي از كشورهاي درحال توسعه عدم توجه كافي به اين مهم است. به نظر من بهتر است وظايف مديريت منابع انساني را براي حرفه اي شدن مشخص كنيم.

ما با چند شركت محدودي كه در ايران در حوزه H.R.M كار مي كنند و مي خواهيم پژوهشي را انجام بدهيم واقعاً با مشكل و محدوديت كمّي و كيفي مواجه هستيم. براي مثال پژوهشي به نام الگوبرداري(BENCHMARKING) فرايند منابع انساني در ده شركت برتر دنيا داشتيم. اتفاقاً افراد را پيدا كرديم و كارها همه تقسيم شد. سوال اين بود كه فرايندهاي مديريت منابع انساني چيست؟

فرايندهاي اصلي
فرايند مديريت منابع انساني را مي توان در اين 14 فرايند اصلي كه بنده فقط سرفصل هاي آن را مي گويم طبقه بندي كرد: برنامه ريزي منابع انساني، جذب منابع انســاني، توجيه و روانه سازي، آموزش و توسعه مهارتها، طراحي و اجراي مسيرهاي شغلي، طــراحي و اجراي سيستم هاي پرداخت و جبران خدمات، طراحي و استقرار مشاركت كاركنان، طراحي و استقرار سيستم هاي ارزيابي عملكرد، تامين ايمني، بهداشت و سلامت كاركنان، مديريت روابط كار و انضباط، طراحي و استقرار سيستم هاي جايگزين پروري و جانشين پروري، توسعه و تدوين نظامهاي اطلاعاتي منابع انساني، مديريت ارتباطات داخلي، و بالاخره مديريت نرخ خروج از خدمت و منفصلين.

حال اگر ما بتوانيم براي هركدام از اين فرايندها راهكارهاي مناسب و بومي ارائه كنيم خواهيم توانست كه مديريت منابع انساني را به سوي حرفه اي شدن هدايت كنيم. همان طور كه دوستان اشاره كردند مــا نياز داريم كه انجمن هاي حرفه اي، اين مديران را پشتيباني كنند. براي اينكه مديران منابع انساني تبادل تجربيات داشته باشند و آموزشهاي متمركز را ببينند، هيچ جايگاهي وجود ندارد. اولين كنفرانس منابع انساني كه در آبان ماه سال گذشته برگزار شد، اين هدف را دنبال مي كرد كه به حوزه توسعه منابع انساني در كشور سروسامان داده و آنها را داراي پشتوانه علمي كند. دومين كنفرانس منابع انساني، حرفه اي شدن توسعه منابع انساني را در ارديبهشت سال آينده دنبال خواهدكرد.
خوشبختانه استقبال شايان توجهي از كنفرانس شده است. وزارتخانه ها، سازمانها وبنگاههاي دولتي و خصوصي و خصوصاً بخشهاي صنعتي مشاركت بهتر و بالاتري را داشته اند.
اولين پيش كنفرانس اواخر مهرماه طي چندروز در شيراز برگزار شد و استقبال خوبي از آن به عمل آمد. 250 مدير منابع انساني از يكصد سازمان مختلف در كنفرانس شيراز جهت تبادل تجربيات بنگاههاي بزرگ انجام شد و 33 تجربه بسيار موفق به دبيرخانه كنفرانس ارسال شد. هرچند دومين كنفرانس را بايد N.G.O ها برگزار مي كردند، اما سازمان گسترش به دليل خلاء سازمانهاي غيردولتي كنفرانس را برگزار كرد.
خوشبختانه انجمن ملي مديران منابع انساني با پشتيباني سازمان گسترش و با شركت مجمع عمومي حدود سي شركت و بنگاههاي بزرگ كشور تشكيل شده است. اولين مجمع انجمن برگزار شد و هيات مديره آن انتخاب گرديد و انجمن در حال ساماندهي و تنظيم ضوابط و آيين نامه ها و دستورالعمل هاي مربوطه مي باشد و در گردهمايي مهرماه در شيراز عضوگيري را آغاز كرده است. از همين جا يعني ازطريق نشريه وزين تـدبير پيشنهاد مي كنيم كه مديران منابع انساني به هر نحو كه شده است در اين انجمن شركت كنند. البته دو انجمن منابع انساني اراك و تبريز قبلاً به ثبت رسيده است و دبيران هر دو عضو اين انجمن نيز هستند. ارتباط تنگاتنگي بين اينهاست و قرار شده است كه انجمن هــــــاي منابع انساني در شهرستانها شعب انجمن مادر باشند. به هر صورت ما خيلي اميدواريم كه انجمن بتواند حرفه اي گري را در حوزه مديريت منابع انساني دنبال كند و گردهمايي هاي منظمي داشته باشد و مجلات علمي را براي مديران منابع انساني فراهم و ارسال نمايد.

بانك اطلاعات مديران
بحثي كه جا دارد در اينجا مطرح كنم اين است كه در سازمان گسترش كاري انجام داديم كه خوشبختانه نتيجه اش را اين روزهـــا گرفته ايم. ما بانك اطلاعات مديران درست كرديم. براي اين كار، اطلاعات مديران صنعت كشور را جمع كرده و اطلاعات نزديك به 9 هزار نفر را در اين بانك جمع آوري كرديم كه به زودي همه مي توانند از اين بانك استفاده نمايند.
 
بخش دوم و پاياني ميزگرد مديريت منابع انساني و ضرورت حرفه اي شدن حرفه حرفه اي شدن مديريت منابع انساني؛ بستري براي جهان شدن
اشاره
ما در نخستين بخش ميزگرد كه در شماره پيشين به آگاهي خوانندگان رسيد، علاقه مندان با ديدگاهها و نظرات صاحبنظران شركت كننده در ميزگرد پيرامون پاره اي از محورهاي بحث در حوزه حرفه اي شدن مديريت منابع انساني آشنا شدند.

در بخش نخست، شركت كنندگـان در ميزگرد ضمن بيـان ديدگاههـاي خود بر نكتـــه هايي تاكيد داشتند كه اهميت و ضرورت توجه به آنها از منظر مديران ارشد سازمانها و بنگاهها بويژه مديران منابع انساني پوشيده نيست. پاره اي از اين نكات عبارتند از: تحولات مديريتي نشان مي دهد كه ما امروز به حرفه اي شدن منابع انساني در كشور بسيار نيازمنديم؛ توسعه منابع انساني بدون مديريت حرفه اي تحقق نخواهد يافت؛ واحدهاي توسعه منابع انساني بايد نقش معماري را در توسعه ايفا كنند؛ داشتن گواهينـامه هاي حرفــه اي، كدهاي اخــلاقي، برنامـه ها و دوره هاي منظم آموزشي و مدل شايستگي از جمله ويژگيهاي حرفه اي شدن مديريت منابع انساني است؛ و بالاخره پژوهشها نشان مي دهد كه يك رابطه قوي بين سرمايه گذاري در حوزه منابع انساني و افزايش ارزش سهام شركتها وجود دارد.

در جمع بندي بخش نخست نيز براين نكته تاكيد شد كه حوزه منابع انساني در دنيا در حال گذار است و به تدريـج به يك حرفه تبديـل مـي شود.

در شماره حاضر كه بخش دوم و پاياني ميزگرد را در بر مي گيرد استادان و مديران شركت كننده در بحث ضمن پاسخگويي به برخي ديگر از محورهاي كليدي ميزگرد بر اين باورند كه اگر دستگاهها و سازمانها نقش محوري و اهميت حوزه منابع انساني را احساس نكنند، طبيعي است كه حرفه اي شدن به خوبـي تحقق پيدا نخواهد كرد. از ديدگاه عده اي شركت كنندگان حرفه اي شدن، بستر جهاني شدن است و بايد در اين زمينه بويژه از طراحي و اجراي دوره ها و برنامه هاي آموزشي مناسب بهره برد. همچنين براين نكته تاكيد شده است كه ماموريت اصلي مديران منابع انساني بايد فراهم آوردن و حفظ كردن و به روز درآوردن همه قابليت هايي باشد كه سازمان براي برخورد با چالشهاي آينده نيازمند آن قابليتهاست.

با سپاس مجدد از صاحبنظران شركت كننده در ميزگرد و بااميد به اينكه طرح چنين مباحثي خوانندگان تدبير بويژه مديران را به اهميت و جايگاه برجسته حوزه مديريت منابع انساني در سازمانها و بنگاهها واقف كند، بخش پاياني ميزگرد را در پي از نظر مي گذرانيم.

دكتر رحيميان: در بخش اول ميزگرد خوانندگان تدبير با پاره اي از ديدگاهها و نظرات شركت كنندگان در ميزگرد آشنا شدند. در دومين بخش، از دوستان شركت كننده در ميزگرد تقاضا داريم كه باتوجه به وقت جلسه، به گفتگو پيرامون بقيه محورهاي بحث بپردازند.

دكتر طباطبايي:براي بحث حرفه اي شدن تقريباً همه پذيـــرفتيم كه بايد در حوزه منابع انساني حرفه اي شويم. حالا براي حرفه اي شدن در اين حوزه چه كارهايي را مي توان انجام داد؟ از آنجا كه مجله تدبير به عملياتي شدن بحث هم توجهي ويژه دارد، نكته اي كه مطرح مي شود اين است كه چه كار بايد بكنيم و در چه جاهايي بايد حركت كنيم. من در اين زمينه چرخه اي را اعتقاد دارم كه بايد ببينم در اين چرخه چه كارهايي را كرديم و چه كارهايي را بايد بكنيم.

اقدامات عملي
اولين بحث براي حرفه اي شدن، نياز است. يعني احساس نياز در درجه اول بايد براي جامعه به وجود بيايد. يعني اگر دستگاهها و سازمانها احساس نكنند كه اين حوزه داراي اهميت است و نقش محوري و كليدي دارد، طبيعي است كه حرفه اي شدن به خوبي تحقق پيدا نمي كند.دربحث نياز، در درجه اول مفهوم بايد به خوبي شناخته شود.

در بحث مفهوم منابع انساني، رويكردهاي دنيا روندهايشان را معلوم كردند. مثلاً رونـــدهاي آمريكايي و اروپايي مي گويند مديريت منابع انساني و بعداً نه تنها توسعه منابع انساني شان را به عنوان يك سيستم، بلكه واحدهاي تشكيلاتي شان را هم در داخل موسسات خودشان جدا كردند. براين اساس آنها واحدهايي به نام مديريت منابع انساني دارند كه كار جذب، نگهداري، پرداخت و تمـــــام مزاياي ايمني و نگهداري را انجــام مي دهد.
بخشي هم تحت عنوان توسعه منابع انساني دارند كه بيشتر بخش پرورش و بالندگي و رشد و آموزش و خلاقيت هاي نيروي انساني را دنبال مي كند. در مقابل، ژاپني ها هر دو بحث مديريت منابع انساني و توسعه منابع انساني را در يك واحد و دركنار يكديگر قرار داده اند. يك استاد ژاپني در سميناري كه اخيراً در ژاپن برگزار شده بود نسبت به جداشدن اين دو مقوله، اعتراض داشت و مي گفت اين جدايي يك رويكرد آمريكايي و اروپايي است، رويكرد ژاپني هرگز اين گونه نيست. بالاخره ما بايد رويكرد خودمان را در بحث مديريت منابع انساني و به عبارت ديگر مفهومي معلوم كنيم.

نكته ديگر در بحث نياز، داراييهاي نامشهود است. شاخصها و معيارهاي اين مقوله بايد شناخته شود و به مديران معرفي شود.مديران ما بايد بدانند زمين، سرمايه و ماشين و ساختمـــــان با اعداد و ارقام تفهيم مي شوند و اهميت اينها در مقابل انسان بسيار كم است، به طوري كه بيش از 90 درصد دستگاهها، داراييهاي اصلي شان داراييهاي نامشهـــود است كه در نيروي انساني تجلي مي يابد. سازمانهاي ما اساساً اداري و كارگزيني هستند و از نوع سازمانهاي توسعه منابع انساني نيستند. بنابراين در بحث نياز من فكر مي كنم اقداماتي نظير شركت در كنفرانسها، سمينارهـــــاي بين المللي و عضـــــويت در فدراسيونهاي بين المللي، براي آشنايي با مفاهيم دارائيهاي نامشهود ضروري است. اگرچه مديران ما، بحث آموزش و توسعه منابع انساني را در لفظ به كار مي برند، اما درعمل بسياري از آنها هنوز اعتقاد به اين امر ندارند.

در قدم دوم بايد ساختارها را سامان بدهيم. جايگاه قانوني بحث مديريت منابع انساني و توسعه منابع انساني در كشور كاملاً معلوم نيست. اگرچه در برنامه هاي سوم و چهارم هم مفاهيمي در اين زمينه ها داريم. درواقع جايگاه و نقش سازمان مديريت و برنامه ريزي، سازمان گسترش صنايع و نوسازي و سازمانهاي صنعتي در كجاست؟

جايگاه كمرنگ
در برنامه استراتژيك، بحث توسعه منابع انساني بايد بسيار پررنگ و مشخص شود. جايگاه توسعه منابع انساني در دستگاههاي ما بسيار كمرنگ است و حتي در دستگاههاي دولتي گاهي به يك كارشناس و آن هم در واحد تشكيلات و بودجه محدود مي شود. اگرچه بحث توسعه منابع انساني در دولت و دستگاهها مطرح مي شود، ولي تصميمي كه بايد گرفته شود و به جايگاه مناسب تبديل شود، عملاً صورت نگرفته است. همين طور در چند سال اخير مركزي به نام توسعه فناوري و نوسازي در سازمانها پيش بيني شده است، ولي عملاً كار اجرايي چندان انجام نشده است.

به عبارت ديگر اقبال دستگاهها در ايجاد واحد توسعه منابع انساني كه در زيرمجموعه مركز توسعه فناوري و نوسازي پيش بيني شده بسيار كند بوده است، اگرچه مقررات آن هم وجود دارد. چون هنوز بخش اول؛ يعني مفهوم توسعه منابع انساني جايگاه واقعي خودش را در سازمانهاي اداري ما پيدا نكرده است. ضمن اينكه من اعتقاد دارم كه اين جايگاه هم ضعيف است. يعني جايگاه توسعه منــابع انساني بايد بــه طور بسيار مشخص زيرنظر رئيس سازمان پيش بيني شود و بيشترين اهميت را پيدا كند.

در گام بعدي بحثهايي كه پيش مي آيد، يك رشته فرايندهايي است كه بايد شناسايي كنيم. حالا اين موارد را بايد درقالب آن چهارده موردي كه جناب آقاي غفاري اشاره فرمودند يا در قالب مفاهيمي كه ساير دوستان اشاره كردند درحد حرفه اي شدن بررسي و شناسايي كرد.

به نظر من تعيين اصول و ضوابط حرفه اي شدن را طبق 11 اصلي كه جناب آقاي دكتر ابوالعلايي اشاره فرمودند، مي توان در يك نظامنامه مطرح كرد تا ميدان براي كاركردن فراهم شود. شاخصهاي مهم شايستگي و روندهاي رشد كاركنان كه‌ آقاي فخاريان اشاره فرمودند، بايد به نظام اداري معرفي شود. ضوابط صلاحيت كانونهاي حرفه اي و تخصصي و ضوابط و استانداردهاي واحدهاي توسعه منابع انساني بايد تعيين شوند. اين ضوابط بايد در مرحله تدوين فرايندها معلوم شود.
ضوابط و ملاكهاي اخلاقي مديران توسعه منابع انساني بايد تعيين شود، همچنين بحث هوش هيجاني و بحث منشورهاي اخلاق فردي، شغلي و سازماني ضرورتاً نيازمند مركزي است كه اگر يك مدير منابع انساني آنها را رعايت نكرد، درواقع جايي آن مدير را كنترل و هدايت كند.

كمك به انجمن توسعه منابع انساني و حضور فعال در فدراسيونهاي بين المللي از مواردي است كه بايد موردتوجه قرار گيرد.

ما در لايه هاي آن چهارده موردي كه آقاي غفاري فرمودند، بخش حرفه اي شدن را داريم، ولي به شدت در‌تمام بخشهاي آن ضعيف هستيم. براي مثال در آموزش، موسسات مجري آموزش را داريم، ولي موسساتي كه آزمون مهارت برگزار كنند نداريم. درحالي كه بعضي كشورها فقط دو هزار مراكز آزمون دارند. اگر ما نگراني شغل داريم، بايد در اين زمينه ها تلاش بيشتري كنيم. حالا در همه مواردي كه اشاره شد هم در بحث اجرا، هم در بحث تعيين صلاحيت و هم در ارزيابي مي توانــــد انجمن هايي شكل بگيرند، ولي به نظر مي آيد آن نيازي كه بايد در مديران استراتژيك كشور احساس شود، كمتر موردتوجه است. البته طرحهاي انگيزشي مناسب هم مي شــــود پيش بيني كرد. رشته هاي تحصيلي مرتبط با گرايشهاي مختلف نظامهاي مديريت منابع انساني بايد تعريف شود.
در نظام دانشگاهي ما تناسب محتوايي بين آنچه كه تربيت مي كنيم و نياز دستگاهها در بحث توسعه منابع انساني ارتباط نظامدار وجود ندارد. درحال حاضر ما تحصيلات حرفه اي در مديريت منابع انساني نداريم.

در پايان نكته اي را بـــايد اشاره كنم كه آيين نامه تشخيص صلاحيت مشاوران در 83/4/22 ابلاغ شده است كه خوشبختانه به پيشنهاد معاونت توسعه سرمايه انساني و مديريت منــابع انساني در بند 12 خدمات برنامه ريزي آموزش و توسعه منابع انساني شناخته شده است كه در دفتر آموزش و بهســـازي نيروي انساني، اين كار عملاً انجام مي شود. تمام سازمانها و دستگاهها و بخصوص بخش خصوصي كه در اين بخش مي توانند فعاليت كنند، مي توانند آمادگي خودشان را اعلام كنند تا توسط سازمان مديريت و برنامه ريزي براي آنها گواهينامه صادر شود.

البته طراحي و پياده سازي نظامهاي كيفيت، خدمات مديريت و مديريت طرح هم جزء اين بندها آمده است. ولي به طور كاملاً مشخص بحث برنامه ريزي آموزشي و توسعه منابع انساني ازنظر مقررات، مصوبه هيات دولت است. الان ما منتظر طرح مساله توسط بخش خصوصي و حتي بخش دولتي هستيم كه پيشنهاد بدهند تا سازمان صلاحيت آنها را مورد بررسي قرار دهد و به تدريج فعاليتهاي اين بخش به صورت حرفه اي سامان يابد.

دكتر رحيميان: يكي از مفاهيمي كه امروز مطرح است، بحث ارتباط حرفه اي شدن مديريت منابع انساني با جهاني شدن است. عنوان كنفرانس آينده MCE (مركز مديريت اروپا) كه در يونان تشكيل خواهدشدجهاني شدن و منابع انساني است. من فكر مي كنم هرگاه ما از حرفه اي شدن منابع انساني صحبت كنيم، درواقع درباره يكي از پيش نيازهاي جهاني تر شدن نيروي كار ايران و سيستم مديريت كشورمان صحبت كرده ايم. واقع مطلب اين است كه ما اگر بتوانيم به سمت حرفه اي شدن منابع انساني پيش برويم، زمينه جهاني شدن را بيشتر فراهم آورده ايم. چند نكته در اين رابطه قابل طرح است.

حرفه اي شدن؛ بستر جهاني شدن
نكته اول اين است كه ما مي توانيم در گردونه و رقابت شديد صادرات منابع انساني وارد شويم. ما به طور غيرسيستماتيك شاهد مهاجرتها از ايران بوده ايم، ولي شاهد صادرات برنامه ريزي شده نيروي انساني نبوده ايم.
موضوعات زيادي در اين مورد قابل طـــــرح است و من فقط به دو مثال بسنده مي كنم. در زمينه پرستار نياز در دنيا زياد است. در ايران هم خيلي نياز داريم و فرهنگ پرستاري ما خيلي كارامد و اثربخش نيست. يكي از راههايي كه مي شود در مسير حرفه اي شدن، تقـــــويت كرد و از جهت ديگر از حرفه اي هاي مشاغل مختلف دنيا استفاده كرد، اين است كه بتوانيم از ايران پرستار صادر كنيم و از جاي ديگر وارد كنيم. اين مثال در همه مشاغل قابل ذكر است. نتيجه اين خواهدبود كه تبادل فرهنگ كاري بين پرستار ايراني و خارجي به ارتقا و حرفه اي شدن پرستاري در كشور كمك مي كند. نيروي انساني امارات عربي متحده را عربها تشكيل نمي دهند، بلكه يك نيروي وارداتي بسيار گسترده با ويژگيهاي خاص تشكيل مي دهد. البته مشاغل رده پايين اين نيروي وارداتي گسترده، حجيم تر است. اما از آن طرف در ميان آنها سرمايه گذاران خارجي هم وجود دارند.

مثال دوم بحث خدمات هتل هــا است. مي دانيم كه سرويس هاي هتل ها، رضايت بخش نيست. چيزي كه به عنوان يك طرح به ذهن من مي رسد اين است كه خدمه هتل هاي 5 ستاره را از جاهايي مثل هند و پاكستان وارد كنيم، زيرا اين خدمه ضمن تسلط به زبان انگليسي بسيار قانع و كارامد بوده و تجربه كافي نيز دارند. نكته قابل توجه اينكه اين خدمـــه مي توانند از انجمن هاي كشور خودشان گواهينامه صلاحيت كار داشته باشند. اگر در اين وادي حركت كنيم، چه بسا مي توانيم درخدمات و سرويسهايي كه مي دهيم موفق تر باشيم. لازمه اين كار آن است كه ما انجمن هاي حرفه اي در زمينه هتلداري داشته باشيم.

در محيطي كه به شدت به سمت جهاني شدن پيش مي رود، شايد مـا بتوانيم ازطريق حرفه اي شدن، با كشورهاي ديگر همزبان شويم. در همزبان شدن مي توانيم پرستار مبادله كنيم، در قسمت فني، تكنسين ماهر بفرستيم و شغل موردنياز خودمان را وارد كنيم و به اين ترتيب يك بازار كار بسيار ارزشمند براي نيروي كار ايراني فراهم كرده ايم.

يكي ديگر از مقوله هاي موردنياز ما كه در زمينه جهاني شدن بايد در‌آن سرمايه گذاري كنيم و ســازمان گسترش هم در آن زمينه سرمايه گذاري كرده اين است كه بانكهاي اطلاعاتي در شغل هاي مختلف را ايجاد كرده و به روز كنيم. مزيت ايجاد بانكهاي اطلاعاتي اين مي شود كه اولاً يك آمار قابل استفاده داريم كه كميت و كيفيت نيروي كار ما را روشن مي كند و ثانياً با دانستن اين آمار مي توانيم جاهاي خالي و نيروهاي اضافي و شغل هاي مناسب را در دنيا پيدا كنيم. اصولاً لازمه راه انداختن شركتهاي كاريابي يا متصل كردن شبكه كاريابي ايران به شبكه هاي كاريابي جهاني اين است كه حداقل بانك هاي اطلاعاتي روزآمد داشته باشيم. در دنيا شركتهاي كاريابي با بهره گيري از تكنولوژي ارتبـــاطات و اطلاعات(ICT) نــرم افزارهايي دارند، وقتي كه در شــركت A جاي پست سازماني N خالي مي شود، به اين شركت كاريابي اطلاع داده مي شود. اين شركت كاريابي يك بانك پر از نيروهاي متقاضي كار را با رزومه هاي مشخص آماده دارد و اتوماتيك از ميان اين نيروها 5 نفر انتخاب و به شركت متقاضي معرفي مي نمايد. بنابراين شركت متقاضي مي تواند به راحتي نيروي موردنياز خود را براساس كارامدي و مفيدبودن انتخاب كند.

نتيجه اينكه باتوجه به كنفرانس آينده MCE و اينكه جهاني شدن را موضوع اصلي خودش قرار داده، لازم است حرفه اي شدن را يكي از لوازم جهاني شدن بدانيم.

آقاي فخاريان: من اجازه مي خواهم عرايض قبلي خودم را با استفاده از معيارهايي كه آقاي دكتر ابوالعلايي برشمردند ادامه دهم.
به نظرم مي رسد كه حرفه حسابداري نمونه تمام عياري باشد منطبق با معيارهايي كه ايشان فرمودند. حسابداري با دقت تمام، اين معيارهـــا را به كار گرفته است و اين امر شايد به لحاظ اعتماد وسيعي است كه جامعه به او دارد و به اطلاعـــــاتي كـــه حسابدار به او مي دهد تكيه مي كند.

يكي از اين موارد را اگر بخواهم باز كنم و تجارب موجود را هم در ايران و هم در دنيا با شما در ميان بگذارم، شكل گيري انجمن هاي حرفه اي حسابداري است. در انگلستان قدمت اين نوع انجمن ها به حدود يكصـــد سال باز مي گردد. انجمن خبره حسابداران اسكاتلند هفتادمين سال تولد خود را اخيراً جشن گرفت. در كشورهاي ديگر هم به همين ترتيب. بنده به واسطه اينكه ازجــانب ايران، عضو يكي از كميته هاي بين المللي در فدراسيون جهاني حسابداران هستم، مطلع هستم كه تقريباً بدون استثنا در همــه كشورها حداقل يك انجمن حرفه اي حسابداري هست و نيروي متخصص حسابداران را به نوعي تشكل داده است. از گذر اين تشكلها، اين امكان فراهم شده است كه حرفه حسابداري انسجام يابد و قاعده پذير باشد و اعتلا پيدا كند. شايد مهمترين وظيفه اي كه اين انجمن ها برعهده دارند، اعتلا بخشيدن به اين حرفه است.

الگوي تمام عيار
آنچه كه به نام فدراسيون جهاني حسابداران يا ايفك (IFAC) شناخته مي شود الان بالغ بر دوميليون و دويست هزار حسابدار را در سراسر جهان متشكل كرده است. اين نيروي صاحب تخصص ازطريق انجمن هاي خودشان با اين نهاد جهاني مرتبط هستند. من فكـــر مي كنم كه اين فدراسيون يك مصداق و الگوي تمام عيار و جامعي است از آنچه كه در اين ميزگرد به دنبال آن هستيم.

به اين ترتيب هم انجمن هاي حرفه اي كشورهاي متفاوت و هم اين فدراسيون جهاني اين امكان را فراهم كردند كه ابتدا استانداردهاي پذيرفته شده اي را تعريف كنند كه همه حسابداران جهان ملزم به رعايت آن هستند و نتيجه اين شده است كه حسابداران جهان يك زبان واحد دارند.

بنابراين يك سرمايه گذار در ژاپن اگر يك گزارش مالي را از حسابدار خودش بخواند، همان محتوا را دارد كه حسابداري كه در ايران، آمريكا و هر گوشه جهان تهيه مي كند. به لحاظ جهاني شدن تبادل سرمايه، گزارشگري يكسان و با زبان واحد از اهميت ويژه برخوردار شده است. چنين تشكلي اين امكان را فراهم كرده است كه تبادل تجربه به صورت وسيع انجام شود.

امروز ما اگر به سايت ايفك (IFAC) مراجعه كنيم، پايگاهي به نام منبع دانش مي بينيم و تمام حسابداران جهان مي توانند به اين منبع مراجعه كنند و از آخرين دستاوردهاي علمي و تجارب بشري در زمينه حسابداري و حسابرسي برخوردار شوند. به اين ترتيب اين تشكل توانسته است مفهوم اعتلا را در هر كشور به شكل بومي در عرصه جهاني دنبال كند.

آقاي دكتر ابوالعلايي به معيارهايي اشاره كردند كه ممكن است برخي از آنها در حرفه اي خاص اهميت ويژه پيدا كند. مثلاً به نظر ما اخلاق و رعايت اخلاق حرفه اي در حرفه حسابداري يك امر بسيار پراهميتي است و به لحاظ همين اهميت، اساساً موازين اخلاقي را با دقت، انجمن هاي حرفه اي براي خودشان تبيين كردند و براي همه لازم الاجراست و عدم رعايت آنها مي تواند منجر به جدايي فرد از خانواده حرفه اي خودش شود.

اگر ما به دنبال يك الگوي NGO (تشكلها و سازمانهاي غيردولتي) هستيم، در بسياري از كشورها، انجمن هاي حرفه اي حسابداري يك الگوي تمام عيار از NGO به شمار مي رود.

اما به عنوان راهكار من فكر مي كنم به لحاظ اينكه آن معيارهايي كه بايد يك تشكل حـــرفه اي از نيروي انساني و حرفه اي شدن منابع انساني داشته باشد، در انجمن هاي حسابداري كشورمان وجود دارد و ساير نيروها مي توانند از اين الگو استفاده كنند. دوستان استحضار دارند كه ما دو انجمن در زمينه حسابداري در ايران داريم. يكي به نام انجمن حسابداران خبره ايران و ديگري به نام جامعه حسابداران رسمي كه هر دو تشكل هاي معتبر و مستحكمي اند و مي توانند به عنوان الگو به آنها نگاه شود.

بنده به عنوان رئيس شورايعالي انجمن حسابداران خبره ايران اين اطمينان را مي دهم كه انجمن حسابداران خبره ايران با سابقه و تجربه 35 ساله خود آمادگي كامل دارد كه همه نوع همكاري را با ساير مجامع و نهادها درجهت تبديل به نهادهاي حرفه اي منابع انساني داشته باشد و تجارب خود را با آنان در ميان گذارد.

دكتر ابوالعلايي: من فكر مي كنم يكي از عواملي كه مي تواند كمك يا وادار كند كه ما به حوزه منابع انساني نگاه جدي تر داشته باشيم اين است كه راجع به نقشهايي كه مديران منابع انساني دارند بيشتر عميق شويم؛ زيرا اگر اين نقشها به خوبي ايفا شوند و انتظارات به درستي برآورده شوند، مي توانند در سازمانها و كشورها موثر واقع شوند.

يك نمونه عرض كنم. آقاي تارو در سال 1992 در كتاب «رويارويي بزرگ» پيش بيني مي كند كه قرن 21 را كداميك از سه قطب بزرگ اقتصادي دنيا؛ يعني ژاپن، اروپاي متحد و آمريكا اداره خواهندكرد. وي دركتاب خود اين سه قطب بزرگ را از نظر موقعيت اقتصادي، فرهنگي و نظامهاي مديريتي مقايسه مي كند. جالب اينكه يك بخش اساسي از كتاب نيز به تحليل مقايسه اي مديريت منابع انساني بين اين سه قدرت اقتصادي اختصاص دارد. البته صراحت ندارد كه كداميك از اين سه قطب زمام امور جهان را در قرن 21 به دست خواهد گرفت، منتها تلويحاً مي توان استنباط كرد كه نظر مساعدي نسبت به ژاپن دارد و يكي از نقاط قوت ژاپني ها را مديريت منابع انساني مي داند كه مي تواند بهره وري و كيفيت را به مزيت رقابتي سازمانهاي ژاپني تبديل كند.

من فكر مي كنم كه اگر ما بتوانيم نقشهاي جديد، مهم، پيچيده و سرنوشت ساز مديران منابع انساني را بيشتر روشن كنيم و تاثير ايفاي اين نقشها را در سازمانها با شواهد و قرائن و آمار و اطلاعــــات نشان بدهيم، اين امر تصميم گيران ما را وادار مي كند كه به اين حوزه جدي تر نگاه كنند. اگر مديران ارشد ما باور كنند كه حوزه منابع انساني حســاس و متضمن قابليت هاي پيچيده اي است، به راحتي زمام امور واحد منابع انساني شان را به دست هركسي نخواهند سپرد.

نقشهاي جديد
امروز در دنيا براي مديران منابع انساني نقشهايي جديد تعريف شده است كه به عنوان نمونه به چند مورد آنها اشاره مي كنم. اين موارد را هم از آگهي هاي استخدام شركتهاي آمريكايي و اروپايي برداشتم.

شركتي آگهي كرده بود كه به يك شريك استراتژيك براي سازمانش نياز دارد كه حوزه منابع انساني اش را به صورت استراتژيك اداره كند و اطمينان بدهد كه استراتژي هاي سازمان از بابت پشتيباني از سوي حوزه منابع انساني، با كمبودي مواجه نخواهدشد.

شركت ديگري آگهي كرده بود به كسي نيازمند است كه مسئوليت امور مديريت منابع انساني شركت را برعهده بگيرد و بتواند تغييرات و تحولات را در سازمان رهبري كند.

آگهي شركت ديگر حاكي از اين بود كه به مدير ارتباطات داخلي نياز دارد. اين نقش جديدي است كه مديران منابع انساني دارند و بايد تلاش كنند كه بتوانند نظام ارتباطات داخلي سازمانها را برپا، طراحي و اداره كنند.

شركتي آگهي كرده بود كه به مديري احتياج دارد كه اين امكان را فراهم كند كه سرمايه هاي انساني در سازمان باقي بمانند. وظيفه حفظ تعلق خاطر كاركنان با استعداد، الان يكي از وظايفي است كه مديران منابع انساني برعهده دارند. البته تعابير ديگري هم هست مثل معمار اخلاقيات يا معمار ارزشها در سازمان، معمار سرمايه اجتماعي در سازمان و عناوين و نقشهاي ديگري از اين قبيل.

من فكر مي كنم اگر اين نقشها را به عنوان نقشهايي كه مديران منابع انساني مي توانند ايفا كنند مطرح كنيم، بعداً وقتي مي خواهيم كسي را به عنوان مدير منابع انساني منصوب كنيم، قطعاً توجه خواهيم كرد كه اين نقش مهم و حياتي را به كسي بسپريم كه از حداقل قابليت ها، شايستگي ها و زمينه هاي تحصيلي و تجربي برخوردار باشد.

تقسيم وظايف
من با توجه به اشاره آقاي دكتر طباطبايي مبني بر اينكه خيلي از سازمانهاي كشورمان درحد مديريت اداري يا مديريت يا كارگزيني به حوزه منابع انساني نگاه مي كنند، مي خواهم وظايف و نقشهايي كه در مديريت منابع انساني انجام مي شود به سه سطح يا سه بخش تقسيم كنم.

بخش اول قسمت عملياتي و اداري است مثل اجراي فعاليتهاي استخدامي؛ يعني فرايند استخدام در جاي ديگري طراحي شده وكساني كه در واحدهاي اداري و كارگزيني مستقر هستند فقط فرايند را اجرا مي كنند. مثلاً فرم استخدامي را بررسي مي كنند، پرونده پرسنلي تشكيل مي دهند، يا اجراي آموزشها به اين معني كه آموزشهايي را كه جاي ديگري طراحي شده است اجرا مي كنند و براي اجرا معلم، كتــاب و كلاس اختصاص مي دهند، برنامه زمان بندي مي نويسند، ليست هاي حضور و غياب تكميل مي كنند.

يك سطح بالاتـر آن، سطح تخصصي - وظيفه اي است كه در اينجـــا وظايف كمي پيچيده تر و حساس تر است. مثلاً فرض كنيد كه درمــورد فعاليتها و روشهاي آمـــوزش، تصميم گيري كردن كه ما اولويت را به كدام آموزشها بدهيم، يا از چه روشهايي براي آموزش استفاده كنيم، يا انجام مصاحبه استخدامي به عنوان يك كار فني وحساس در فرايند استخدام، از نمونه كارهايي است كه در سطح تخصصي - وظيفه اي انجام مي شود.

بالاتر از اينها سطح استراتژيك است كه در اين سطح طراحي استراتژيك روابط سازمان با كاركنان، و طراحي استراتژيك ارتباطات داخلي در سازمان انجام مي شود. براين اساس چقدر از اطلاعات و سياستهاي سازمان را و با چه ابزاري در سازمان بايد توزيع كرد. كاركنان را چقدر بايد در جريان اخبار و اطلاعات خوب يا بد شركت و سازمان قرار داد. همچنين در اين سطح، طراحي استراتژي آموزش و مديريت برنامه هاي تغيير فرهنگي انجام مي شود.
ملاحظه مي كنيد سطح فعاليتها و نقشها و وظايفي كه در حوزه منابع انساني انجام مي شود خيلي متفاوت و دامنه فعاليتها خيلي وسيع است. در يك سرطيف فعاليتهاي روزمره عملياتي ساده پرداخته مي شود و در سر ديگر طيف فعاليتهايي قرار دارد كه آينده و سرنوشت سازمان به آنها گره مي خورد.

من تصور مي كنم چون تاكنون تعريف ما از واحدهاي منابع انساني در سازمانهاي كشور بيشتر به سمت سطح اول و حداكثر سطح دوم است، طبيعي است كه خيلي در انتخاب افراد و آموزش افرادي كه بناست در اين حوزه مشغول كار شوند حساسيت نشان نمي دهيم. همان طوري كه فرمودند تقريباً هركسي به خودش اين جرأت و جسارت را داده است كه اين حوزه را يك حوزه عمومي تلقي كند و به خودش اجازه دهد سكان اين حوزه را، حتي در سازمانهاي بزرگ به عهده بگيرد.

راهكارها درنتيجـــه پيشنهاد من درمورد حرفه اي شدن مديريت منابع انساني اين است كه درمورد معرفي نقشهاي جديد مديران منابع انساني فعاليت بيشتري صورت بگيرد، و بايد هم كساني كه دراين حوزه هستند و هم مديران ارشدي كه براي اين حوزه تصميم مي گيرند با اين نقشهاي پيچيده و حساس آشنا شوند؛ زيرا هرچقدر نقش پيچيده تر فرض شود، ما در مقابل فردي كه براي ايفاي آن نقش منصوب مي كنيم، حساسيت بيشتري نشان خواهيم داد.

كـــــار ديگري كه مديران منابع انساني مي توانند انجام دهند اين است كه هرچه بيشتر خودشان را با اهداف استراتژيك سازمان پيوند بزنند و به مديريت ارشد سازمانها اثبات كنند كه حوزه منابع انساني مي تواند در خدمت تحقق استراتژي هاي سازمان باشد. فقط اين نيست كه يك نياز و يك خدمت در جايي از سازمان تعريف شود و مديريت منابع انساني واحد سازماني تامين كننده آن نياز شود، بلكه ماموريت اصلي مديران منابع انساني بايد فراهم كــردن و حفظ كردن و به روزآوردن همه قابليت هايي باشد كه سازمان براي برخورد با چالشهاي آينده نيازمند آن قابليتهاست.

راهكار سوم اين است كه مديراني كه الان در حوزه منابع انساني فعاليت دارند خودشان را هرچه بيشتر به قابليت ها و شايستگي هاي موردنياز اين حوزه مجهز كنند. البته ما در كشورمان هنوز مدل شايستگي براي حوزه منابع انساني نداريم. يعني هنوز تعريف نكـــرده ايم كه يك مدير منابع انساني در شركت بزرگ،متوسط و كوچك، بخش دولتي و خصوصي، در صنعت و خدمات بايد واجد چه قابليت هايي باشد، و چه بخشي از اين قابليت ها از نوع استعداد ذاتي و چه بخشي ازطريق آموزشهاي بلند يا كوتاه مدت قابل تامين است، اما به صورت اجمالي مي توان الگوبرداري كرد.

توصيه من اين است كه كساني كه در حوزه منابع انساني فعالند از هر فرصتي براي ارتقاي قابليت هايشان استفاده كنند؛ چون ايفاي نقشهايي كه عرض كردم جز از اين طريق ميسر نيست.

من فكر مي كنم دو دوره آموزشي مقدماتي و عالي مديريت منابع انساني كه الان در سازمان مديريت صنعتي اجرا مي شود، بهترين فرصتهاي موجود هستند. زيرا افرادي كه در اين حوزه فعالند و دغدغه حرفه اي كردن و حـــرفه اي شدن را دارند بايد با استفاده از اين دوره هــا به حداقل صلاحيت هاي حرفه اي دست پيدا كنند و مهياي ايفاي نقشهايي كه عرض كردم بشوند.

چون آقاي دكتر رحيميان اشاره اي به بحث جهاني سازي كردند، من فقط درحد كوتاه عرض كنم كه جذب سرمايه خارجي يكي از دغدغه هاي بخش صنعت و اقتصاد مملكت ماست. سرمايه خارجي براي اينكه وارد يك كشور جديد شود، در ابتدا به وجود بعضي از زمينه ها و امكانات و نظم ها و برنامه ها در حوزه هاي مختلف توجه دارد. به تصور من براي خارجياني كه مي خواهند در صنعت ما سرمايه گذاري كنند بحث منظم بودن مديريت منابع انساني يا با برنامه بودن حوزه مديريت منابع انساني اهميت دارد. با اين تـــوضيح كه در شركتهاي ايراني كه آنها سرمايه گذاري خواهندكرد افراد چگونه استخدام مي شوند، چطور آموزش مي بينند و برانگيخته مي شوند و چطور سرمايه هاي انسانــي در سازمان حفظ مي شود، به عبارتي آنها اطمينان خاطــــــر مي خواهند. بنابراين اگر ما نتوانيم حوزه مديريت منابع انساني سازمان را حرفه اي كنيم و خودمان را به سطح موردنظر سرمايه گذاران كلاس جهاني برسانيم، در اين صورت اين هم يكي از كمبودهايي خواهدبود كه مانع جذب سرمايه هاي جديد مي شود.

يازده خصوصيت يك حرفه نشان مي دهد كه ما فعلاً دركشــورمان مختصري درمورد برنامه هاي آموزشي حوزه منابع انساني و اخيراً هم درمـــورد تاسيس يك مجمع صنفي و حرفه اي قدمهاي اوليه را برداشته ايم، ولي جاي خالي بقيه آن خصوصيات در حوزه منابع انساني متاسفانه هنوز حس مي شود. بنابراين به نظر مي رسد پركردن اين شكاف و تبديل حوزه منابع انساني به يك حرفه در كشورمان، نياز به اهتمام جدي دارد و در اين اهتمام انجمن تازه تاسيس مديريت منابع انساني، سازمانهاي هولدينگ مثل سازمان گسترش و همه كساني كه دغدغه حرفه اي كردن حوزه منابع انساني را دارند نقش اساسي برعهده آنهاست.

دومين كنفرانس توسعه منابع انساني در ارديبهشت سال آينده برگزار خواهدشد و من اميدوارم اين ميزگرد كه به بهانه برگزاري آن كنفرانس تشكيل شده است، بتواند در زمينه معرفي نقشهاي نوين مديران منابع انساني و معرفي اهميت حوزه توسعه منابع انساني قدمهاي اساسي برداشته و درنهايت به فرايند حرفه اي كردن و حرفه اي شدن اين حوزه كمك موثر كند.

مهندس غفاري: مي خواستم در بخش دوم صحبت هايم، با ادبيات موضوع وارد بحث شوم، البته خيلي از مباحث را آقاي دكتر ابوالعلايي ارائه كردند.
همه مديران ما معتقدند سرمايه هاي انساني بزرگترين سرمايه كشور هستند، ولـــي درعمل راه به جايي ديگر برده مي شــــود.

در مباحث تحول استراتژيك مي گويند كه اگر به شما گفتند استراتژي يك سازمان چگونه تدوين شده است، در پاسخ بگوييد در همان فعاليتها كه هزينه مي شود و سرمايه گذاري مـــي گردد، آنجا استراتژي آن سازمــــــان است. در دنيا سرمايه گذاري هاي بزرگي در حوزه توسعــــــه منابع انساني انجام مي شود و درعمل ملاحظه شود در سازمانهاي ما در زمينه توسعه منابع انساني چه ميزان سرمـــــايه گذاري مي گردد؟!.

من در آماري ديدم كه پيش بيني شده است تعداد مدارس كسب و كار (BUSINESS SCHOOL) كه درواقع دانشگاههاي بنگاهها هستند، در سال 2010 به رقم 37 هزار خواهد رسيد. درصورتي كه در ايران اين نوع مدارس انگشت شمارند و جاهايي مثل سازمان مديريت صنعتي، راهبران پتروشيمي و مركز آموزش مديريت دولتي مراكزي هستند كه بسياري از سازمانها و بنگاهها نمي توانند از خدمات آنها بهره مند شوند. اين مساله نشانگر آن است كه ما به توسعه منابع انساني توجه كافي نداريم.

نكته بعد اينكه حوزه توسعه منابع انساني بيشتر به عنوان پشتيبان و سازمان توسعه اي لحاظ مي شود و از آن به عنوان راهبري مهندسي مجدد در سازمانها ياد نمي شود.

انجمن مديريت منابع انساني
درمورد انجمن مديريت منابع انساني بايد عرض كنم كه اين انجمن اميدي را در حوزه منابع انساني ايجاد كرده است. انجمن با مشكلات زيادي ثبت شد. اساسنامه انجمن به تصويب رسيد، هيأت مديره آن انتخاب شد و دبيرخانه آن درحال حاضر در موسسه مطالعات بهره وري منابع انساني قرار دارد. كارهاي مقدماتي و تدوين آئين نامه ها انجام شده و حتي شرايط عضوگيري اعضا هم مشخص شده است. ضمناً علاوه بر مديران منابع انساني، متخصصان، اساتيد و دانشجوياني كه در حوزه منابع انساني كار يا تحليل يا تدريس مي كنند مي توانند عضو انجمن شوند و ما اميدواريم همه اين دوستان در غني تر كردن اين انجمن مشاركت فعال داشته باشند.

درحال حاضر بنگاههاي بزرگي به عنوان هيأت مديره اين انجمن حضور پيدا كردند مثل ايران خودرو، شركت گروه خودروسازي سايپا، از بخش خصوصي گروه بهمن، از بخش دولتي پتروشيمي، از شركتهاي ديگر مديران منابع انساني كمباين و واگن پارس اراك عضو هيأت موسس انجمن مديريت منابع انساني هستند.

من مي خواهم در تدبير به عنوان نشريه اي كه در حوزه مديران اطلاع رساني مي كند درمورد دومين كنفرانس منابع انساني عرض كنم كه اين كنفرانس در ارديبهشت 84 برگزار مي شود. تاكنون بيش از يكصد خلاصه مقاله به دبيرخانه كنفرانس رسيده است. به دليل تعطيلي دانشگاهها در تابستان، نزديك 70 درصد مقالات را بنگاهها ارسال كردند و اميدواريم دانشگاهيان هم با ارسال مقالات علمي برغناي كنفرانس بيفزايند.

انجمن منابع انساني، سايتي را براي ارتباط الكترونيك با مخاطبانش فراهم كرده است. سايت كنفرانس منابع انساني فعال است و شركت همكاران سيستم يكي از حاميان كنفرانس سايتي را با آدرس hrd conft.ir ايجاد كرده وپشتيباني سايت را برعهده گرفته است. من اخيراً به سايت www.shrm.org كه آقاي دكتـــر ابوالعلايـــي فرمودند و يكي از انجمن هاي قديمي منابع انساني است مراجعه و مشاهده كردم كه اعضاي اين انجمن به 190 هزار عضو از صد كشور دنيا افزايش يافته است. ما هم اميدواريم انجمن منابع انساني در كشور ما مورد استقبال مديران منابع انساني و متخصصان و اساتيد اين حوزه قرار گيرد و پشتوانه اي براي سازمانها و بنگاههاي اقتصادي كشور باشد.

اساتيد و اعضاي كميته علمي دومين كنفرانس منابع انساني محورها را تعيين كردند و يكي از محورهاي كنفرانس، حسابداري و حسابرسي سرمايه انساني در سازمانهاست كه آقاي فخاريان هم به آن اشاره داشتند. به نظر من اين موضوع يك تم جديد است كه كنفرانس مطرح خواهد كرد تا از اين طريق بتوانيم به مديران شركتهـــا و سازمانها اعلام كنيم از هزينه هاي توسعه اي واهمه نداشته باشند و اينها را به عنوان سرمايه هاي سازمانها و بنگاهها لحاظ كنند.

دستاوردهاي كنفرانس اول
نكته ديگر اينكه كنفرانس اول توسعه منابع انساني كه درسال گذشته برگزار شد، دستاوردهاي خوبي براي سازمانها و بنگاههاي كشور داشت كه من متناسب با وقت جلسه به چند مورد آنها اشاره مي كنم.

يكي از نتايج اين بود كه سازمانها و بنگاههاي كشور از واحدهاي اداري به واحدهاي توسعه منابع انساني تبديل شدند. درحال حاضر در كشور ما واحدهاي اداري به مفهوم سابق كمتر ديده مي شوند. برخي از مفاهيم كنفرانس اول به صورت عملياتي در بعضي از بنگاهها و سازمانهاي كشور اجرا شده است مثل بحث مديريت دانش و جذب نخبگان كه راههاي بسيار دشواري دارد. يا بحث كانونهاي ارزيابي كه سازمان گسترش و بسياري از سازمانهاي ديگر امسال جذب و ارتقاي نيروهايشان را از طريق كانونهاي ارزيابي انجام دادند و كانونهاي ارزيابي به عنوان يك فعاليت جاري در سازمانها درآمد. دوره عالي منابع انساني كه توسط سازمان مديريت صنعتي ايجاد شده است، دستاورد ديگر آن مي باشد كه با همت ايران خودرو ايجاد شد.

جانشين پروري
نكته ديگري كه شايسته است سازمانهاي بزرگ و حتي سازمان مديريت و برنامه ريزي در حوزه توسعه مديريت به آن توجه كنند، بحث جانشين پروري است. مديران منابع انساني در سازمانها بايد به اين مساله به صورت ويژه توجه داشته باشند. براي جلوگيري از خلاء مديريتي در شركتها، ما در چهار شركت سازمان گسترش؛ يعني ايران خودرو، سايپا، واگن سازي پارس و تراكتور سازي اين مساله را به عنوان مديران آينده آزمايش مي كنيم. براين اساس كارشناسان را از طريق آزمونها و متدهايي انتخاب مي كنيم تا بتوانند جانشين مديران و روساي ادارات سيستم هاي خودشان شوند.

ما در سازمان گسترش يك بانك اطلاعاتي ايجاد كرده ايم و در همين ميزگرد از همه مديراني كه شرايط عضويت در اين بانك را دارند درخواست مي كنم اين بانك را كه در سايت اينتـــــرنتي سازمان است ياري كنند؛ به طوري كه اگر اطلاعاتشان وجـــود دارد آن را به روز كنند و اگر نيست، ايجاد كنند. در بانك اطلاعاتي تاكنون بيش از9 هزار نفر از مديران مياني و ارشد بنگاههاي كشور عضو شده اند.

بحث جانشين پروري را به اين جهت مطرح كردم كه وقتي ما تعداد اعضاي اين بانك را به 9 هزار نفر رسانديم، به اين نتيجه رسيديم كه بايد به صورت خيلي جدي روي بحث جانشين پروري در بنگاهها و سازمانها توجهي ويژه شود.

به طور اجمال اينكه در بانك مديران نزديك به 62 درصد مديران ما بالاي 45 سال سن دارند كه نشان از بلوغ مديريتي در كشور است. ازطرفي به نظر مي آيد درصد قابل توجهي از مديران ما در 5 سال آخر خدمت خودشان قرار دارند. بنابراين تمام بنگاهها بايد به مساله جانشين پروري به عنوان يك طرح ويژه و اساسي دقت كافي كنند.

دكتر رحيميان : باتشكر از همه دوستان، در پايان بايد عرض كنم يكي از مقولاتي كه به طور فزاينده پررنگ مي شود، مقوله آموزش است.

جمع بندي
در فرايند حرفه اي شدن چيزي كه بسيار نياز داريم اين است كه دوره ها و برنامه هاي آموزشي مناسب را طراحي و اجرا كنيم. برخي از سازمانهاي بين المللي مانند آنكتاد (UNCTAD) كه از زيرمجموعــه هاي سازمان ملل است، دوره هاي آموزشي مختلفي را براي تربيت طـراحــــــــي كـــــــرده اند. سپس آموزش دهندگان به كشور خودشان مي روند و ديگران را آموزش مي دهند. در سايت UNCTAD.ORG اطلاعات بيشتر را مي توان يافت.

سازمان مديريت صنعتي مي تواند در رابطه با حرفه اي شدن، به طراحي دوره هاي آموزشي و تهيه پكيج هاي مشخص آموزشي اقدام كند تا افراد آموزش ديده بتوانند در جاهاي مختلف كشور آنها را اجرا كنند. از اين طريق به خوبي مي توان حرفه اي شدن مديريت منابع انساني را ترويج كرد.
براي اين كار بازار و تقاضا به اندازه كافي وجود دارد. فقط حساس شدن شركتها كه هزينه كنند و وقت در اختيار قرار بدهند، اهميت دارد. من فكر مي كنم به ميزاني كه هزينه اهميت دارد، وقت هم مهم است. اگر به آموزش بهاي خاص داده شود باانگيزشها و پارامترهاي تقويت كننده مي توانيم حرفه اي شدن را وارد مرحله جدي خودش كنيم. براي اين امر كافي است كه يك پايلوت كاملاً مشخص، تعريف و انجام شود. در كاري كه سازمان گسترش و نوسازي صنايع ايران براي طرح مشاركت و سيستم پيشنهادها انجام داد، رادياتور ايران به عنوان مزرعه نمونه كانديدا شد و نتايج خوبي هم بــه بار آورد. جنبه هاي مثبت آن بسيار چشمگير بود و چه بسا همين كار را به صورت پايلوت بتوانيم براي حرفه اي شدن مديران منابع انساني انجام دهيم.

نكته ديگر اينكه در بحث حرفه اي شدن همواره به ذهن مي آيد كه مدير منابع انساني بايد حرفه اي شود. در حالي كه منظور ما اين است كه مديران ارشد بنگاهها هم روي بحث مديريت منابع انساني حساس شوند. مديران و كارآفرينان بسيار ارزشمندي در ايران داريم، ولي تعداد اين گونه افراد بايد بيشتر شود. به بيان ديگر كساني كه واقعاً معتقدند انسان سرمايه اصلي است، بايد رشد كنند.

نكته سوم اينكه مديريت منابع انساني در عموم شركت هاي ما كارگزيني و به عبارت ديگر بخشـي از لجستيك ســـــازمان تلقي مي شود. در حالي كه در بخش خصوصي و دولتي مي تواند جزو اهداف سازمان باشد. بنابراين هدف يك شركت صنعتي اين است كه توانايي و دانش نيروهايش حداقل 5 درجه بالاتر برود. اين مساله مي تواند براي شركتهاي مختلف كه مديريت منابع انساني را علاوه بر حرفه اي شدن، جزو اهداف اصلي سازمان قرار دهند انگيزه ايجاد كند.

نكته آخر اينكه بي مناسبت نيست كه در اين جلسه اشاره اي هم به شركتهاي تامين نيروي انساني داشته باشيم. بازار بسيار ارزشمند و قابل گسترش براي تاسيس شركتهاي تامين نيروي انساني وجود دارد كه در ايران بيش از ده سال است شكل گرفته اند. منظور از اين شركتها شركتهاي خدماتي، نظافت و خانه داري نيست، بلكه ما شركتهايي داريم كه مي توانند منشي و تكنسين كامپيوتر به صورت موقت يا هر نيرويي كــــه در شركت موردنياز باشد، فراهم كنند. فرهنگ تاسيس چنين شركتهايي و اعتماد به اين شركتها براي گرفتن نيرو يكي از مقـــوله هايي است كه بايد مورد بررسي قرار گيرد. درحــال حاضر يكي از صنعت هاي روبه رشد در اين حيطه، ارائه خدمات پرستاري در منازل براي افراد مسن و بيماران است. الان شركتهاي زيادي در اين زمينه داريم و نمونه ساده آن آگهي هايي است كه هر روز در روزنامه ها چاپ مــــــي شود. اين شركتها مي توانند خدمات موردنياز را براي خانواده اي كه نياز به نيروي انساني دارد در قبال دريافت مبلغي فراهم كند. فكر مي كنم اگر بتوانيم در زمينه ايجاد و توسعه چنين شركتهـــايي سرمايه گذاري هاي كافي كنيم، تسهيلات دولتي قائل شويم و يا به هر نحو براي تشكيل و توسعه آنها امكانات لازم فراهم كنيم، اين شركتها بتوانند پا بگيرند. درنهايت پاگرفتن اين شركتها مي تواند برون سپاري خدمات را از حالت پاندولي فعلي خارج كند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:43  توسط رسول میرزائی فر  | 

كاربرد مديريت دانش در بخش دولتي

كاربرد مديريت دانش در بخش دولتي

چكيده
تغييرات سريع در دنياي امروز، سازمانها را با چالشهاي مختلفي روبرو كرده است؛ اما در اين ميان سازمانهايي موفق هستند كه به كمك ابزارهاي مديريتي و فناوريهاي نوين، از فرصتهاي ايجادشده به نفع خود استفاده كنند. مديريت دانش يكي از اين ابزارهاست. مديريت دانش فرايند ايجاد ارزش از داراييهاي نامرئي سازمان (سرمايه انساني است). بخش خصوصي اولين قدمها را در زمينه پياده سازي مديريت دانش برداشته است اما دولت با يك قدم فاصله به دنبال بخش خصوصي در حركت است. باتوجه به اهميت مديريت دانش و كاربرد آن در بخش خصوصي و كسب نتايج مطلوب، اين سوال مطرح مي شود كه آيا مديريت دانش در بخش دولتي كاربرد دارد يا نه؟

مقدمه
ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه به خاطر پديده جهاني شدن، دچار تغييرات سريع و اجتناب ناپذيري است. در اين دنيا، اقتصاد به سمت اقتصاد دانش محور حركت كرده و بسياري از معادلات كنوني كشورها را با چالش مواجه ساخته كه اين امر، خود حاصل فناوري اطلاعات و ارتباطات است. اين تغييرات اگرچه ما را با مشكلاتي مواجه مي كند اما فرصتهايي را نيز پيش روي بخش خصوصي و دولتي قرار مي دهد.

به منظور كسب مزيت رقابتي و جهت ادامه بقا و مقابله با شرايط متغير محيطي، بسياري از شركتهاي بخش خصوصي به استفاده از ابزارهاي مديريتي نوين، تكنيك ها و اصول نو رو آورده اند. تجربه نشان داده كه اكثـــر تئوري هاي مديريتي و تكنيك هاي نوين، ابتدا در بخش خصوصي مورد استفاده قرار گرفته اند و پس از اثبات كارايي و اثربخشي، به بخش دولتي راه يافته اند.(1) طرح ريزي منابع سازمان، مهندسي مجدد فرايندها و مديريت كيفيت جامع بسياري تكنيك هاي مشــابه ديگر، نمونه هايي از اين دست هستند. آنچه مشخص است، مديريت دانش از اين امر مستثني نيست.

اگر كمي دقت به ماهيت سازمانهاي دولتي در خواهيم يافت كه طي چند سال آينده، بخش اعظمي از كارمندان دولت بازنشسته خواهند شد.(1) مشخصاً تعداد زيادي از اين افراد از مديران و متخصصان رشته هاي مختلف هستند و دراختيار گرفتن، تسهيم و استفاده از دانش اين افراد قبل از بازنشسته شدن، يكي از مخاطرات و مشكلات اصلي دولتها خواهد بود. در همين راستا، مديريت سرمايه هاي انساني به عنوان يكي از مهمتريـــــن استراتژي هاي هر د ولت شناخته مي شود و مديريت دانش به عنوان يكي از آخرين ابزارها و تكنيك هاي مديريتي، نقش مهمي را به عنوان بخشي از استراتژي هاي مديريت سرمايه هاي انساني بازي مي كند.

مفهوم مديريت دانش
مفهوم مديريت دانش براي مدتهاي مديدي به صورت عملي اما غيررسمي مورد استفاده واقع شده است.(2) فقدان يك توافق عمومي در ارائه تعريف مشخصي از اين مفهوم، به ايجاد آشفتگي و اغتشاش منجر شده است كه در مطالعات مختلفي كه در اين زمينه انجام گرفته به خوبي منعكس گرديده است.
بنابراين، به منظور درك بهتر مفهوم مديريت دانش بايد ابتدا به بررسي مفاهيم داده(DATA)، اطلاعات (INFORMATION) و دانش (KNOWLEDGE) و تفاوت و ارتباط ميان آنها بپردازيم. عبارات اطلاعات و داده، اغلب به جاي عبارت دانش به كار برده مي شوند. اما در واقع آنها مفاهيم متفاوتي دارند و درك تفاوت آنها براي انجام يك كار دانش محور بسيار مهم و حياتي است.

داده : داده يك واقعيت از يك موقعيت و يا يك مورد از يك زمينه خاص بدون ارتباط با ديگر چيزهاست. در حقيقت، داده ها حقايق و واقعيتهاي خام هستند. داده ها منعكس كننده تعاملات و مبادلات كامل و واحد و منسجمي هستند كه تحت عنــوان جزء ناچيز از آنها ياد مي شود. اين اجزاء در پايگاههاي داده، ذخيره و مديريت مي شوند.

داده ها حداقل متن را دارند وبه تنهايي مفهوم موضوع بزرگتري را القا نمي كنند، تا زماني كه مورد پردازش واقع شوند. 12 و 100110 و JAN نمونه هايي از داده هستند. بدون ارائه توضيحات بيشتر، هيچ برداشتي از اين سه داده صورت نمي پذيرد. هريك از اين داده ها ممكن است بيانگر زمان، مقدار، وزن، مبلغ، اندازه، ماهي از سال و... باشند.

اطلاعات : اضافه كردن زمينه و تفسير به داده ها و ارتباط آنها به يكديگر، موجب شكل گيري اطلاعات مي شود. اطلاعات داده هاي تركيبي و مرتبط همراه با زمينه و تفسير آن است. ارتباط داده ها ممكن است بيان كننده اطلاعات باشد. ممكن است صرفاً ارتباط داده ها به اطلاعات منجر نگردد. مگر اينكه موجب درك مفهوم آنها باشد. اطلاعات در حقيقت داده هاي خلاصه شده را در بر مي گيرد كه گروه بندي، ذخيره، پالايش، سازماندهي و تحليل شده اند تا بتوانند زمينه را روشن سازند. مي توان با بررسي اطلاعات به اتخاذ تصميمات پرداخت. اطلاعات معمولاً شكل اعداد و ارقام، كلمات و گزاره هاي انباشته شده را به خود مي گيرند و اعداد و گزاره ها را به صورت خلاصه شده ارائه مي كنند.

دانش : اضافه كردن درك و حافظه به اطلاعات موجب توسعه طبيعي پس از اطلاعــــــات مي گردد. خلاصه سازي هر چه بيشتر (انباشت) اطلاعات اوليه به دانش منجـــــر مي شود. دانش را در اين حالت مي توان بينشهاي حاصل از اطلاعات و داده هايي تعريف كرد كه مي تواند به روشهاي مختلف و در شرايط گوناگون موثر و قابل تقسيم باشد. دانش به حداقل رساندن جمع آوري و خواندن اطلاعات است نه افزايش دسترسي به اطلاعات. دانش كارآمد كمك مي كند تا اطلاعات و داده هاي ناخواسته حذف شوند.

دانش يك ادراك و فهم است كه از طريق تجربه، استدلال، درك مستقيم و يادگيري حاصل مي شود.
زماني كه افراد دانش خود را به اشتراك مي گذارند، دانش هريك افـــزايش مي يابد و از تركيب دانش يك فرد با افراد ديگر، دانش جديد حاصل مي شود. (شكل 1)


خرد (WISDOM) : آخرين مرحله، حركت از دانش به خرد و كمال است. خرد همان كاربرد دانش است. اگر شخصي اثر غذاي پرچرب را در چاقي بداند اما بدون توجه به آن در خوردن پرهيز نداشته باشد، فرد خردمندي نيست، چرا كه از دانشي آگاهي داشته كه آن را به كار نگرفته است.

هرم دانش : بــاتوجه به تعاريف و مفاهيم فوق مي توان هرم دانش را ترسيم كرد. داده ها در پايين ترين سطح و خرد در راس هرم قرار دارند. برخي اختلاف نظرها درباره جزئيات وجود دارد ولي در كل، .وفاق عمومي درباره حركت و تركيب كلي هرم دانش وجود دارد(شكل 2) (4).



مديريت دانش : باتوجه به مباحث پيش گفته اكنون مي توان مديريت دانش را اينگونه تعريف كرد:
توانايي يك سازمان در استفاده از سرمايه معنوي (تجربه و دانش فردي نزد هر فرد) و دانش دسته جمعي به منظور دستيابي به اهداف خود از طريق فرايندي شامل توليد دانش، تسهيم دانش و استفاده از آن به كمك فناوري. اصول مديريت دانش شامل توسعه، اجرا و نگهداري زيرساختهاي فني و سازماني به عنوان بستر و الزام انتشار دانش و انتخاب فناوريهاي خاص است.

در هر سازمان، دانش از تمام منابع موجود از قبيل پرسنل، سيستم ها، بانك هاي اطلاعاتي، مستندات روي ميزها و پرونده هاي بايگاني جمع آوري مي شود. تمام دانش جمع آوري شـــــده در ساختارهاي مناسبي دسته بندي مي شوند. اين دانش به سرعت و به راههاي مختلف بين آنهايي كه در سازمان به آن نياز دارند قابل توزيع است. دانش مناسب و صحيح نزد افراد يا سيستم مناسب و در زمان مناسب قرار مي گيرد.

چرخه دانش : چرخه دانش و يا به عبارتي فرايند مديريت دانش همانگونه كه درشكل 3 نشان داده شده از چهار بخش اصلي تشكيل شده است. در مرحله اول مي بايد دانش موجود در سطح ســـازمان و منابع آن (اعم از دانش صريح (2) و ضمني (3) نزد افراد، بانك هاي اطلاعاتي، مستندات و...) مورد شناسايي واقع شده و سپس اخذ و كسب گشته به صورت مناسبي ذخيره سازي گردد. سپس براي اينكه دانش باارزش شده و به هم افزايي و زايش مجدد دانش منجر گردد، بايد دانش موجود نزد افراد به اشتراك گذاشته شده و تسهيم گردد.

پس از طي اين مراحل اكنون بايد از دانش كسب شده در جهت اهداف عاليه سازمان استفاده كرد زيرا در غير اين صورت تمامي تلاشهاي انجام گرفته ابتر خواهد ماند. خلق دانش شامل ورود اطلاعات جديد به سيستم و حاصل به اشتراك گذاري و تسهيم دانش نزد افراد است. خلق دانش خود شامل اكتساب، كشف و توسعه دانش است.



مديريت عمومي نوين در بخش دولتي
در حالي كه تاكنون بخش اعظم توجهات معطوف به پيامدها، مخاطرات و فرصتهاي موجود براي بخش خصوصي در زمينه به كارگيري مديريت دانش بوده است، عده اي نيز به فكر استفاده از آن در بخش دولتي افتاده اند. برنامه ريزي هايي نظير مديريت عمومي نوين پيشنهاد مي كنند كه سازمانهاي دولتي نيز بايد فرايند مديريت را از بخش خصوصي وارد بخش دولتي كنند و هر دو بخش تكنيك هاي موفقيت آميز خود را از يكديگر تقليد كنند. هر چند بسياري از متخصصان و نقادان مديريت عمومي نوين معتقدند كه تفاوتهاي بين بخش خصوصي و دولتي آنقدر زياد و فاحش است كه تجارب آنها به راحتي قابل تسري به يكديگر نيستند و تفاوتهاي فاحشي در زمينه سياستها و رويه هاي مديريت نيروي انساني و فرايندهاي تصميم گيري بين اين دو بخش وجود دارد. حتي ممكن است نتوان استراتژي هاي مديريت موفق تصديق شده اي در بخش خصوصي يافت كه قابل تسري به بخش دولتي باشد. در نتيجه نياز به يك استراتژي كه منحصراً براي بخش دولتي طراحي شده باشد، احســــاس مي شود.

مديريت عمومي نوين و مديريت دانش : مديريت عمومي نوين مجموعه اي از ابزارها و ايده ها به دولت ارائه مي كند كه به كمك آن به هدايت بخش دولتي مي پردازد. ايده اصلي اين شيوه در استفاده از قراردادهاي بخش خصوصي و واگذاري امور به اين بخش براي تامين خدمات عمومي است. مديريت عمومي نوين براي اولين بار در اوايل دهـــه 1980 در زمان نخست وزيري مارگارت تاچر در انگلستان مورد استفاده قرار گرفت و سپس به كشورهاي استراليا، زلاند نو، فنلاند، سوئد، فرانسه و آلمان تسري يافت. در آمريكا عبارت خلق مجدد دولت با همين منظور استفاده مي گردد.(4) مديريت عمومي نوين يك تئوري كلي در مورد اين است كه دولت چگونه مي تواند كارها را انجام دهد و اينكه چگونه مي تواند خدمات را سازماندهي كرده و به مردم ارائه كند. ادعاي اصلي اين شيوه بر اينست كه مديريت عمومي كنوني داراي يك سبك قديمي و كهنه است كه مي تواند با مديريت عمومي نوين جايگزين شود.
مباحث مديريت عمومي نوين داراي دو بعد است. بخش اول مبتني بر اين ايده است كه بوروكراسي (ديوان سالاري، تشريفات اداري) موثرترين راه اداره حكومت نيست. اين بخش گوياي اين مطلب است كه به جاي قوانين دولتي مي توان مقاطعه كاري (واگذاري امور به امور بخش خصوصي) را جايگزين كرد.
رهايي از انجام كارها توسط دولت از طريق مزايده، مناقصه، اجاره و امثال آن به عنوان ابزارهاي نوين حكومت كردن براي دولت به منظور كاهش هزينه و افزايش كارايي، ويژگي اصلي مديريت عمومي نوين است. تمامي اين موارد (و يا حداقل بخشي از آنها) با مزايايي كه مديريت دانش ارائه مي كند در يك راستا هستند. اما نبايد از اشكالات موجود در اين سيستم چشم پوشي كرد. يكي از مهمترين معايب اينست كه ميزان اعتماد كاهش پيـــدا مي كند. اين گزينه دقيقاً در مقابل مديريت دانش قرار مي گيرد كه در آن اعتماد به عنوان يك اصل بسيار مهم در فرهنگ به اشتراك گذاري و تسهيم دانش محسوب مي شود. بااين حال، تجربه پياده سازي مديريت عمومي نوين در بسياري كشورها مويد اين مطلب است كه مزاياي آن از معايبش بيشتر است.

اهميت نياز به مديريت دانش براي دولت
مديريت دانش داراي يك اهميت فزاينده براي دولت جهت مواجهه با مخاطراتي است كه توسط اقتصاد دانش محور ايجاد مي شود. اين مخاطرات در جنبه هاي زير مورد توجه قرار مي گيرند. (6)
دانش به يك عامل حياتي تعيين كننـــده براي رقابت پذيري در بخش دولتي تبـــديل شده است. خدمات رساني و سياست گذاري دو فعاليت اصلي دولتها هستند. در يك اقتصاد دانـــش محور، دولتها به شدت در هر دو زمينه با رقــابت بيــــن المللي و حتي ملي مواجه شده اند. براي مثال در سطح بين المللي، سازمانهاي غيــــردولتي و دولتها با سازمانهاي خارجي كه خدمات مشابه ارائه مي دهند در حال رقابت هستند. موسسات تحقيقاتي براي جذب بهترين محققان و ســــرمايه گذاران در حال رقابت با يكديگرند در حالي كه دانشگاهها نيز به دنبال به دست آوردن بهترين سرمايه گذاريها، دانشجويان و استادان هستـــند. در سطح ملي نيز رقابت افزايش يافته است. در بخش دولتي كالاها و سرمايــــه ها آنقدر كه در بخش خصوصي داراي اهميت هستند، مهم شمرده نمي شوند، بلكه اين دانش است كه به عنوان مهمترين فاكتور رقابتي شناخته مي شود. دانش مهمترين فاكتور رقابت و منبع اصلي و مركزي دولت است. كاركرد اثربخش دولت در گرو انتشار دقيق و موثر دانش است.

شركتهاي خصوصي به توليد كالا و خدماتي مي پردازند كه مستقيماً در رقابت با كالا و خدمات بخش دولتي است. آموزش، دانش، امنيت و علــــم از جمله زمينه هاي رقابت بين اين دو بخش است. بـــــراي مثال آموزش از راه دور و به ويژه آموزش از طريق اينترنت توسط شركتهاي خصوصي، ارائه خدمات آموزشي توسط دولت را به شدت تحت تاثير قرار داده است. وقتي مشتريان بتوانند نيازهاي خود را به صورت كاملاً دلخواه و سفارشي توسط بخش خصوصي برطرف كنند. ناخودآگاه چنين انتظاري را از بخش دولتي نيز خواهند داشت.

بازنشسته شدن كارمندان دولت و همچنين انتقال آنها بين بخشهاي مختلف، چالش جديدي براي ابقاي دانش و حفظ حافظه سازماني و متعاقب آن آموزش كاركنان جديد ايجاد مي كند. به مرور زمان كارمندان فعلي دولت تا چندسال آينده بازنشسته خواهند شد. اين به عنوان يك مشكل اصلي پيش روي بسياري از دولتهاست. سازمانهاي دولتي نيازمند اين هستند كه با ابتكار عمل، دانش كاركنان ارشد را حفظ كنند زيرا در غيراين صورت ارائه خدمات به بخش عمومي دچار مشكل خواهد شد. بنابراين، كسب دانش از كاركنان ارشد و سپس انتقال آن به ساير كاركنان و همچنين روزآمد كردن آموخته ها طي زمان امري بسيار حياتي است.

افزايش روزافزون شهروندان دانش مدار، دولت را مجبور مي كند تا در راس دانشهاي ايجاد شده و به روز قرار گيرد. مديريت دانش بيان مي كند كه مهمترين منابع ارزشمند هر سازمان، دانش كاركنان آن است. اين تاكيد و تمركز با توجه به شتاب روزافزون تغييرات در سازمان و در كل جامعه انجام مي گيرد.

مديريت دانش بيان مي كند كه امروزه تقريباً تمامي امور مستلزم انجام كار دانش محور هستند و لذا تمامي كاركنان بايد به نوعي به كاركنان دانش محور تبديل شوند. (7) (كار انجام شده توسط كاركنان به جاي اينكه به نيروي بازوي آنها وابسته باشد به دانش آنها متكي است) اين بدين معناست كه خلق، تسهيم و استفاده از دانش يكي از مهمترين فعاليتهاي هر فرد در هر سازمان است.

نياز به چارچوب مديريت دانش در بخش دولتي
بسياري از محققان، مدل ها و چارچوبهاي مختلفي براي درك مفهوم و همچنين پيــــــاده سازي مديريت دانش ارائه كرده اند. اگرچه چارچوبهاي زيادي براي پياده سازي مديريت دانش در بخش خصوصي ارائه شده است. تعداد بسيار كمي كه به صورت مجزا براي دولت طراحي شده باشند وجود دارد. بخش عمومي متفاوت بودن خود با بخش خصوصي را پذيرفته و از اين جهت برخي مشخصه هاي ويژه نيز دارد. چارچوب مديريت دانش براي بخش دولتي دو تفاوت عمده با چارچوبهاي ارائه شده براي بخش خصوصي دارد. اولاً بخش دولتي به ذينفعان (STAKEHOLDERS) تعلق دارد. در حالي كه بخش خصوصي متعلق و وابسته به شركا و سهامداران (SHAREHOLDERS) است. رويكرد ذينفعان در بخش دولتي مستلزم وجود بخشهاي گوناگون و متعدد در فرايند است واز اين رو، كار در مورد آن با مشكلات بيشتري مواجـــه است. در بخش دولتي اين ذينفعان مي توانند شهروندان، حكومتهاي محلي و ايالتي، شركتهاي خصوصي، كاربران و... باشند و زماني كه دولت اقدام به سياست گذاري و تصميم گيــري و برنامه ريزي و ارائه خدمات مي كند. مجبور به در نظرگرفتن منافع و نظرات و علايق تمامي ذينفعان است. در بخش خصوصي، شركتها در برابر سهامداران خود پاسخگو هستند، اما تنها چيزي كه در اين بخش اهميت دارد اينست كه سرمايه گذاري انجام گرفته پربازده باشد.

دومين وجه تمايز چارچوبهاي مديريت دانش در بخشهاي خصوصي و دولتي در رقابت پذيري آنهاست. بخش خصوصي بر پايه رقابت بنا شده و اصولاً رقابت پذير است. در حالي كه بخش دولتي مبتني بر فاكتورهايي مانند ارائه خدمات، تهيه اطلاعات، شناسايي دانش ، تسهيم و استفاده از آن است. باتوجه به همين فاكتور حياتي يعني رقابت پذيري، اساس كار شركتهاي خصوصي بر هوشياري جهت كسب مزيت رقابتي در محيط متغير است و در اين راه سعي مي كنند تا همواره خود را با ابزارهاي مديريتي نوين، تكنيك ها و فلسفه هاي نوين منطبق سازند. اما در مقابل چنين روندي در بخش دولتي وجود ندارد و انگيزه چنداني براي ايجاد تغيير در نحوه ارائه خدمات وجود ندارد. هرچند انحصارات موجود در بخش دولتي تا حدي در مقابل جهاني شدن اطلاعات و افزايش تعداد كاربران وسرمايه با چالش مواجه شده است. باتوجه به چنين امري بخش دولتي بايد توجه بيشتري به شناسايي، تسهيم و بهره برداري از دانش كند.

اين دو دليل عمده به شدت بر روي استراتژاي پيــاده سازي مديريت دانش تاثير مي گذارند. لذا بر اين نكته تاكيد مي شود كه نياز به توسعه يك چارچوب عمومي براي بخش دولتي به كمك فهم و استفاده از تجارب مديريت دانش احساس مي شود.

عناصر مهم در چارچوب مديريت دانش در بخش دولتي
افراد، فرايندها و فناوري سه عنصر اصلي هر محيط سازماني هستند.
مديريت دانش به منظور ايجاد روحيه تسهيم و استفاده از دانش، روي افراد و فرهنگ سازماني تاكيد مي كند. همچنين به منظور پيداكردن، ايجاد، اكتساب و تسهيم دانش بر روي فرايندها يا روشها متمركز مي شود و به منظور ذخيره سازي دانش و قابل استفاده كردن آن به هنگام كار گروهي (بدون اينكه افراد در واقع و به صورت فيزيكي كنار هم باشند) برروي فناوري متمركز مي شود. افراد مهمترين بخش هستند زيرا مديريت دانش با تمايل افراد به تسهيم و استفاده از دانش وابستگي مستقيم دارد. افراد، فرايندها و فناوري همواره مي توانند به عنوان يك عامل محرك و يا يك مانع براي حركت دانش محسوب شوند. لذا مي بايد همواره موانع را شناسايي و برطرف كرد و به گسترش و ازدياد عوامل محرك پرداخت.

افراد : تغيير فرهنگ سازماني و سازگاري آن جهت پذيرش مديريت دانش (قراردادن فرهنگ سازماني در راستاي مديريت دانش) مهمترين و چالش برانگيزترين كار در مديريت دانش است. موقعيت مديريت دانش در درجه اول به انگيزه، تمايل و توانايي افراد براي تسهيم و به اشتراك گذاري دانش خود و استفاده از دانش ديگران وابسته است. ساختار بخش دولتي به صورت كاملاً تقسيم بندي شده و جزيره اي است. در اين ساختار، فرهنگ حاكم مانع از انتقال اطلاعات از يك بخش به بخش ديگر مي شود. تا زماني كه ساختارذهني مديران و كاركنان بخش دولتي بر پايه چنين چيزي باشد و در اختيار داشتن و انحصار دانش را قدرت تلقي كنند، به ندرت پيش مي آيد كه دانش بين بخشهاي مختلف سازمان و يا سطوح سازماني مختلف انتقال پيدا كرده و جريان يابد. البته ممكن است در برخي موارد افراد به تسهيم دانش خود با ديگران بپردازند كه چنين امري نيز بيشتر در جهت كسب شهرت، اعتبار، قدر و منزلت و يا حتي در برخي موارد متاثر از گرايشهاي انسان دوستانه است. به منظور تغيير رفتار و منش افراد و كاهش موانع موجود، بايد فرهنگ تسهيم و به اشتراك گذاري دانش را در سازمان ايجاد كرده و توسعه داد. چارچوب ارائه شده، موارد زير را جهت انجام تغييرات لازم پيشنهاد مي كند:

1 - آگاهي افراد را نسبت به فوايد و مزاياي مديريت دانش افزايش دهيد. كاركنان و مديران بايد از تغييرات و مزاياي حاصل از پياده سازي مديريت دانش اطلاع حاصل كنند. اگر آنها بر اين باورند كه داشتن دانش و انحصار آن قدرت محسوب مي شود، بايد درك كنند كه تسهيم دانش يك قدرت مضاعف است؛

2 - يك محيط مبتني بر اعتماد ايجاد كنيد. افراد وقتي يكديگر را بشناسند و به هم اعتماد داشته باشند، تمايل بيشتري نسبت به تسهيم دانش خواهند داشت؛
3 - رهبراني را پرورش دهيد كه به عنوان يك نمونه و مدل، تسهيم دانش را ترويج كنند؛
4 - يك تيم براي شناسايي افراد فعال در اين زمينه و تقدير از آنها ايجاد كنيد. افراد نه تنها بايد براي به اشتراك گذاشتن دانش خود تقدير شوند بلكه بايد براي استفاده از دانش ديگران نيز مورد تشويق واقع شوند. اين امر مي تواند از طريق طرحهاي ارتقا سالانه افراد، طي مراسم رسمي و يا به كمك مشوقهاي مالي انجام گيرد. حتي مي توان اين موضوع را به عنوان يكي از الزامات شغلي افراد قلمداد كرد؛

5 - يكي ديگر از راهها، ايجاد و توسعه گروههايي تحت عنوان اجتماعات مشق (COMMUNITIES OF PRACTICE)(COPs) است. اجتماعات مشق مراكز دانش هر سازمان هستند كه در آنها عده اي از افراد با مسئوليتهاي كاري مشابه (بدون اينكه عضو يك تيم كاري رسمي باشند) به خلق، تسهيم و استفاده از دانش مي پردازند. اجتماعات مشق يكي از ابزارهاي اصلي تهيه و به اشتراك گذاري دانش ضمني است. اين اجتماعات در فعاليتهاي بخش عمومي به خوبي قابل استفاده و موثر هستند. به منظور اثربخشي بهتر اين اجتماعات، سازمانها مي بايست منابع لازم را براي آنها فراهم آورند و به تمامي افراد فرصت حضور بدهند. هرچند در برخي موارد، افراد تــرجيح مي دهند تا دانش را فقط در اجتماع خود (مثل مجموعه مهندسان، دانشمندان، محققان و...) به اشتراك گذارند و تمايلي به تسهيم دانش با افراد خارج از اجتماع خود ندارند. بايد به دقت مراقب اين موضوع بود.

فرايند : باتوجه به متدولوژي هاي موجود، چارچوب مديريت دانش در رابطه با فرايندها و تكنيك هاي مديريت دانش موارد زير را پيشنهاد مي كند:

1 - شناسايي 2 - تسخير 3 - انتخاب 4 - ذخيره سازي 5 - تسهيم 6 - كاربرد 7 - خلق
يك راه براي شناسايي دانشي كه بايد در اختيار گرفته شده و كسب گردد (دانشي كه در ذهن افراد متخصص سازمان وجود دارد) انجام مميزي دانش است. (5) به كمك انجام يك مميزي، انواع دانش مورد نياز، منابع، نقاط ضعف و قوت، جريانهاي دانش و … كه جهت توسعه و ايجاد يك استراتژي دانش براي سازمان مورد نياز هستند، آشكار مي شود. براي مثال مي توان به طرح چند سوال ساده براي كاركنان سازمان، حوزه هاي كليدي دانش را كه در خطر از دست رفتن هستند شناسايي كرد. همچنين مي توان تعيين كرد كه چه دانشي و از چه كسي بايد اخذ گردد. نمونه هايي از اين سوالها عبارتند از:

- باتوجه به بازنشسته شدن و ياانتقال كاركنان طي دو، سه سال آينده و عدم وجود كاركنان جايگزين،
كدام حوزه دانش در خطر از دست رفتن است؟ - چه كسي در اين زمينه داراي تخصص است؟
- شما به اين بخش از سازمان در مقايسه با اهداف استراتژيك سازمان چه امتيازي از يك تا ده مي دهيد؟
در زمينه تسهيم دانش نيز همانگونه كه مورد بحث واقع شد مي بايست به تشويق و ترغيب كاركنان پرداخت. به منظور توسعه كاربرد دانش در مجموعه هاي دولتي مي توان در ساختار سازماني رسمي سازمان، جايگاهي را براي مديريت دانش در نظر گرفت كه به صورت كاملاً تخصصي فعاليت تسهيم و استفاده از دانش را رهبري كرده و پايه هاي فكري و عقيدتي افراد را در اين زمينه اصلاح مي كند.(4) بعد از به اشتراك گذاري دانش بايد دانش كسب شده را به كار برد و دروني كرد تا خروجي كار، خلق مجدد دانش باشد. خلق دانش ممكن است به گونه هاي مختلفي مثل محصولات يا خدمات جديد، افزايش نوآوري، بهبود ارتباطات با مشتريان و موارد مشابه آن تجلي كند. اين امر در بخش دولتي به صورت فرايندها و سيستم هاي سازماني، نوآوري و بهبود ارتباطات با عموم و راههاي جديد همكاري با يكديگر (در داخل سازمان و يا سازمانهاي ديگر) نمود مي بايد.

فناوري : فناوري در تمامي فرايندهاي مديــــريت دانش مورد استفاده واقع مي شود و در همين راستا راه حلهاي تكنولوژيك فراواني در بازار وجود دارد. مشكل اصلي در انتخاب فناوري مناسب است. (8) بايد دقت داشت كه فناوري صرفاً يك تسهيل كننده است كه طي آن مي توان ارتباط افراد با اطلاعات و همچنين ارتباط افراد با يكديگر را ايجاد كرد. اما فناوري خود يك راه حل نيست. در زمينه فناوري چارچوب موجود موارد زير را پيشنهاد مي كند:

1 - سخت افزار و نرم افزار مناسب براي مديريت دانش را شناسايي كنيد و اطمينان حاصل كنيد كه فناوري مورد استفاده متناسب با منابع و همچنين فرايندهاي سازمان است.
2 - با شناسايي نيازمنديهاي كاركنان و فرايندهاي در زمينه مديريت دانش، يك زيرساختار تكنولوژيك بسازيد.
3 - يك شبكه داخلي (اينترانت) با قابليت برقراري ارتباطات و ايجاد همكاري گسترده در سازمان به منظور تسهيم و به اشتراك گذاري دانش صريح ايجاد كنيد.
4 - يك پورتال (5) دانش ايجاد كنيد كه از طريق شبكه داخلي سازمان بــراي تمامي كاركنان قابل استفاده باشد و افراد از طريق آن بتوانند دانش ضمني خود را بدون مواجهه چهره به چهره به كمك ابزارهايي مثل پست الكتـرونيك، گروههاي گفـت گو، اتاقهاي گفت گو و كنفرانسهاي صوتي و ويدئويي به اشتراك بگذارند.
5 - دانش موجود را سازماندهي كنيد و به منظور قابليت دستيابي و استخراج بهتر، آنها را به كمك سخت افزارهاي الكترونيك ذخيره كنيد.
6 - دستيابي سفارشي به منابع دانش را به كمك فناوري فشار يا كشش ايجاد كنيد. براي مثال مي توان با بررسي نمايه (پروفايل) شخصي افراد در شبكه داخلي سازمان، حوزه علاقـــــه مندي و تخصص آنها را شناسايي كرد و سپس در مقاطع زماني مشخصي از طريق پست الكترونيك پيغامهايي حاوي مطالبي در مورد مسائل مرتبط و مورد علاقه فرد، براي آنها ارسال كرد.

فنــــاوري اطلاعات نقش مهمي را در پياده سازي مديريت دانش بازي مي كند. در واقع مي توان گفت كه پايه اصلي موفقيت مديريت دانش در سازمان بر استفاده از فناوري اطلاعات است. (9) سيستم هاي مديريت دانش به كمك ســـــه دسته فناوري توسعه مي يابند. ارتباطات، همكاري و ذخيره و بازيابي سه فناوري مورد استفاده در مديريت دانش هستند. (3)

فناوريهاي ارتبـــاطات به كاربران اجازه مي دهد كه به دانش مورد نياز دست پيدا كرده و با يكديگر (بخصوص با متخصصان) ارتباط برقرار كنند. پست الكترونيك، اينترنت، اينترانت و ساير ابزارهاي مبتني بر وب و حتي نمابر و تلفن جزء فناوريهاي ارتباطات هستند.

فناوريها به ما كمك مي كنند تا كار گروهي را ايجاد كنيم. اعضاي گروه مي توانند همزمان ويا غيرهمزمان بر روي يك موضوع فعاليت كنند و در عين حال از لحاظ فيزيكي در يك مكان نباشند. در واقع تلاش اصلي در جهت ايجاد يك فضاي مجازي براي انجام كارهاي گروهي است بدون اينكه افراد در كنار هم باشند. طوفان ذهني الكترونيك نمونه كاربردهاي اين فناوري است.

فناوريهاي ذخيره و بازيابي اطلاعات براساس استفاده از سيستم هاي مديريت پايگاه داده براي ذخيره و مديريت دانش صـريح بنا مي شوند. البته ذخيره و مديريت دانش ضمني نيز ابزارهاي خاص خود را نياز دارد.

نتيجه گيري
مديريت دانش به عنوان يك رشته علمي هنوز دوران طفوليت خود را سپري مي كند (به ويژه در بخش دولتي) از اين رو هنوز مسائل ناشناخته بسياري در اين زمينه وجود دارد. هرچند دولتها كم كم به اهميت مديريت دانش در بخش دولتي پي برده اند اما هنوز راه زيادي براي عملياتي كردن آن وجود دارد. بخش دولتي خود بايد به صورت آگاهانه وارد اين مقوله شده و به صورت پيشگيرانه عمل كند تا از اين موقعيت و فرصت حداكثر استفاده را ببرد. مسلماً تا چندسال آينده مقوله دانش به عنوان جزء لاينفك تمامي مجموعه هاي سازماني در بخش دولتي خواهد شد و سازمانهايي در اين زمينه موفق خواهند بود كه زيرساختهاي لازم براي پياده سازي آن را فراهم كرده و چارچوب مناسب آن را طراحي كنند. در اين زمينه مي توان از تجارب كشورهاي پيشرو نيز الگو گرفت.1

پي نوشتها:
1 - متاسفانه در ايران در اين زمينه (برخلاف بسياري كشورهاي ديگر)، محاسبات و پيش بيني دقيقي صورت نگرفته است.

2 - دانش صريح (EXPLICIT KNOWLEDGE) دانش عيني، مستدل و منطقي است. به عبارت ديگر، دانش صــــريح مجموعه اي از خط مشي ها، رويه ها، نرم افزارها، مستندات، دستورالعملها، گزارشها، طراحي ها و اهداف هر سازمان است. دانش صريح به صورت مستند و مدون شده موجود است، لذا به راحتي بين ديگران قابل توزيع است.
3 - دانش ضمني (TACIT KNOWLEDGE) دانش ذهني، غيرعيني، شناختي و تجربي است كه نزد هركس وجود دارد و در طول زمان از طريق آموزش و تجربه كسب شده است. دانش صمني محل تجمع تجارب، بينش، فراست، فوت و فنها و مهارتهاست. از آنجايي كه دانش ضمني اغلب به صورت مستند و جمع آوري شده وجود ندارد و صرفاً نزد فرد انحصار مي شود، از آن تحت عنوان دانش چسبنده نيز ياد مي شود.

4 - برخي شركتهاي بزرگ، يك جايگاه جديد به نام CKO (مدير ارشد دانش) در ساختار سازماني خود ايجاد كرده اند.
5 - پورتال (PORTAL) يا دروازه به سايت مرجعي گفته مي شود كه كاربران اينترنتي و كساني كه با وب سروكار دارند از آن به عنوان مدخل و منبعي براي پيداكردن سايت هاي مورد علاقه شان استفـــاده مي كنند. پورتال ها سرويسهاي مجاني مانند انجمنهاي خبري، اتاقهاي گفت گو و چت، ايميل مجاني و خدمات ديگري به كاربرانشان اهـــــدا مي كنند اما هدف اوليه پيدايش يك پورتال، ايجاد دروازه اي است تا كاربران براساس نيازمنديهاي خود، سايت مورد نظر را انتخاب كنند.

منابع
1 - MC ADAM, R AND REID, R. (2000) “A COMPARISON OF PUBLIC AND PRIVATE SECTOR PERCEPTION AND USE OF KNOWLEDGE MANAGEMENT”, JOURNAL OF EUROPEAN INDUSTRIAL TRAINING, 24.6. 2 - HANSEN, M. T., NOHRIA, N. AND TIERNEY, T. “WHAT’S YOUR STRATEGY FOR MANAGING KNOWLEDGE?”, HARVARD BUSINESS REVIEW, MARCH-APRIL.
3 - TURBAN EFRAIM, “INFORMATION TECHNOLOGY FOR MANAGEMENT: TRANSFORMING ORGANIZATIONS IN THE DIGITAL ECONOMY”, JOHN WILEY & SONS, LTD, 2003.
4 - CONG, XIAOMING. AND PANDYA, KAUSHINK V. “ISSUES OF KNOWLEDGE MANAGEMENT IN THE PUBLIC SECTOR”, ELECTRONIC JOURNAL OF KNOWLEDGE MANAGEMENT, VOL. 1. ISSUE. 2. 2003.
5 - LIEBOWITZ, JAY. “WILL KNOWLEDGE MANAGEMENT WORK IN THE GOVERNMENT”, ELECTRONIC GOVERNMENT. VOL. 1, NO.1, 2004.
6 - OECD, (2003) “CONCLUSION FROM THE RESULTS OF THE SURVEY OF KNOWLEDGE MANAGEMENT PRACTICES FOR MINISTRIES? DEPARTMENTS/AGENCIES OF CENTRAL GOVERNMENT IN OECD MEMBER COUNTRIES” FEBRUARY 3-4, 2003, GOV/PUMA/HRM(2003)2.
7 - WIIG KARL M. (2000) “APPLICATION OF KNOWLEDGE MANAGEMENT IN PUBLIC ADMINISTRATION”. KNOWLEDGE RESEARCH INSTITUTE INC.,
8 - ASOH, D., BELARDO B., AND NEILSON, R. “KM: CHALLENGES AND OPPORTUNITIES FOR GOVERNMENT IN THE NEW ECONOMY”, PROCEEDING OF THE 35TH INTERNATIONAL CONFERENCE ON SYSTEM SCIENCE.
9 - OECD, (2004) “KNOWLEDGE MANAGEMENT: INNOVATION IN THE KNOWLEDGE ECONOMY, IMPLICATIONS FOR EDUCATIONS AND LEARNING”.
ميثم نوروزيان : دانشجوي كارشناسي ارشد مديريت شهري دانشگاه علامه طباطبايي
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:39  توسط رسول میرزائی فر  | 

راهكارهاي نهادينه كردن فرهنگ صنعتي

راهكارهاي عملي نهادينه كردن فرهنگ صنعتي

[ 30 Dec 2004 ]   [ ايرج سلطاني ]   [ اقتصاد فراصنعتی ]


چكيده
فرهنگ به عنوان شيوه زندگي مردم در جامعه و فرهنگ سازمان به عنوان شيوه كار كاركنان يك سازمان نقش بنيادي و زيربنايي در ارتقاي سطح پويايي سازمان دارد. فرهنگ صنعتي با كار مفيد و سازنده در سازمان شروع و ازطــريق كار كيفي و نظام دار تقويت و پايدار مي شود، آنچه در سازمانهاي توليدي به فرهنگ صنعتي مشروعيت مي بخشد نظم پذيري جمعي، كار دلسوزانه و باورهاي عملي به ارزش كار فكري، يدي و سازگار شدن با شرايط، قواعد و رفتارهاي صنعت و توليد است. بـــاتوجه به اهميت فرهنگ صنعتي و نظم پذيري در ارتقاي بهره وري سازمانهاي توليدي در اين مقاله كه عمدتاً حاصل تجارب عملي نگارنده در يكي از موسسات بزرگ صنعتي و توليدي است. سعي بر آن است مفهوم كار و فرهنگ كار، مفهوم فرهنگ صنعتي تبيين و راهكارهاي عملي تقويت فرهنگ صنعتي موردبحث قرار گيرد.

مقدمه
زماني كه در يك جامعه فرهنگ كار نهادينه گردد كار به عنوان يك ارزش تلقي شده و همه افراد جامعه در سطوح مختلف كاركردن را مسير توسعه موزون جامعه دانسته و ازطريق درست كاركردن به توسعه اقتصـــادي كمك مي كنند اين كه چگونه فرهنگ كار ايجاد شود بحث مفصل و نياز به زمان و برنامه دارد. فرهنگ كار در جامعه بستر شكل گيري فرهنگ سازماني و صنعتي را فراهم مي سازد. در شرايط فعلي در سازمانهاي صنعتي و توليدي نياز است كه فرهنگ صنعتي قوي تر شود تا پيچيدگيهاي درون سازمان در ابعاد ساختار، نيروي انساني، فرايندها، نظامها، قوانين و مقررات و... با پيچيدگيهاي برون سازمان در مؤلفه هاي اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي، سازگار شود تا سازمان بتواند با انعطاف پذيري بر محيط مسلط شود. يكي از راههاي ايجاد سازگاري برون و درون سازماني تقويت فرهنگ صنعتي به معناي اجتماعي كردن كاركنان در صنعت است.

فرهنگ صنعتي در سازمانهاي توليدي در سه مرحله اساسي قبل از ورود به سازمان، در مرحله رويارويي و بعداز ورود به سازمان شكل مي گيـــرد.
در مرحله قبل از ورود افراد با مؤلفه ها و بنيادهاي فرهنگ صنعتي آشنا و در مرحله رويارويي با سازمان مؤلفه ها را مورد توجه قرار داده و خود را با آن تاحدودي سازگار كرده و بعداز مدتي كار و فعاليت در سازمان به لحاظ وجود ساختارهاي متعدد و آموزشهاي لازم، فرهنگ صنعتي نهادينــــه مي شود. در مقاله حاضر راهكارهاي تقويت فرهنگ صنعتي بيان شده است.

مفهوم كار: كار در زبان فارسي به معناي شغل است و گاه نيز به فعل آمده است. كار فعلي است كه با مشقت توأم باشد. راغب اصفهاني بر اين اعتقاد است كه هر فعلي كه با اراده از حيوان صادر شود كـــــار است.(1) «لودويك اچ ماي» اقتصاددان آمريكايي كار را باتوجه به ويژگي توليدي آن چنين تعريف مي كند: هرگونه تلاش انساني خواه تلاش ذهني، جسمي و معنوي كه به توليد كالاهاي اقتصادي منتهــي مي شود كار ناميده مي شود.

به طوركلي كار داراي خصوصيات اصلي زير است:

الف - دايمي و هميشگي بودن كار؛
ب - به توليد كالا و خدمات مي انجامد؛
ج - دستمزدي براي آن درنظر گرفته مي شود.(2)
د - به برقراري تعادل جسماني و حفظ سلامت روحي و بدني انساني منجر مي
شود؛ ه - موجب تقويت روابط اجتماعي و ارضاي نيازهاي اجتماعي افراد مي گردد؛
و - به تزكيه نفس و جلوگيري از مفاسد اجتماعي و اخلاقي منجر مي گردد؛
ز - وسيله اي براي اندازه گيري نقاط قوت و ضعف انسانهاست.
مفهوم فرهنگ كار: فرهنگ كار يعني ميل به كارو كار را همانند عبادت دانسته اند كه مي تواند براي انسان اعتبار اجتماعي كسب كند.فرهنگ كار از فرهنگ سازمان نشأت مي گيرد. فرهنگ سازمان پديده مبهمي است براي تصميم گيري درباره فرهنگ سازمان و فرهنگ كار تشخيص و تفكيك باورهاي راهنماي بنيادي از باورهاي روزمره ضروري است در سازمان باورهاي راهنماي عالي، زمينه ايجاد باورهاي عملي و واقعي كار و زندگي را فراهم مي آورند.

باورهاي راهنما به دو دسته تقسيم مي شود: باورهاي بروني مربوط به نحوه رقابت و نحوه هدايت كسب و كار و باورهاي دروني كه درخصوص نحوه مديريت و هدايت سازمان است.(3)
به طوركلي عوامل تشكيل دهنده فرهنگ كار را مي توان در شكل شماره يك نشان داد.



مفهوم فرهنگ صنعتي: فرهنگ صنعتي عبارت از فرايند اجتماعي شدن صنعتي كاركنان در سازمان توليدي است به طوري كه قواعد،اصول و رفتارهاي موردنياز صنعت را در خود ايجاد كند. به وجود آمدن فرهنگ صنعتي همانند جامعه پذيري كاركنان در سازمان است. كوشش سازمان براي اينكه كاركنان با فرهنگ آن خو گرفته و آن را بپذيرند جامعه پذيري ناميده مي شود. فرايند جامعه پذيري داراي سه مرحله پيش از ورود، رويارويي و تحول است. در مـــرحله اول با آموزش و يادگيري شروع مي شود و در مرحله دوم افراد متوجه واقعيات مي گردند و در مرحله سوم تغييرات نسبتاً دايمي رخ مي دهد.(4)

به طوركلي فرايند شكل گيري فرهنگ صنعتي را مي توان در شكل شماره 2 نشان داد اين الگو براساس تجارب شخصي نگارنده تدوين شده است).
به طوركلي براي تقويت فرهنگ صنعتي و نظم پذيري، راهكارهاي مختلفي وجود دارد و به بعضي از آنها كه درعمل تجربه شده به شرح زير اشاره مي شود:



1 - راهكار تقويت فرهنگ ايمني: يكي از نمودهاي عملياتي فرهنگ صنعتي كاركردن با رعايت مقررات ايمني است. در موسسات توليدي رعايت مقررات ايمني از خود كار، واجب تر بوده و تحت كنترل قراردادن حوادث از اهميت ويژه اي برخوردار است. ايمن كاركردن يك نگرش انساني وفرهنگي است؛ يعني ابتدا بايستي نگرش انسانهاي سازماني نسبت به ايمني تغيير يابد تا فرهنگ ايمني حاصل و به مرور فرهنگ صنعتي ايجاد شود. هزينه ها و خسارتهاي مالي و انساني ناشي از ضعيف بودن فرهنگ صنعتي و ايمني در سازمانها بسيار زياد است. ايمن كار كردن و جلوگيري از حوادث قبل از اينكه نياز به ساختار داشته باشد يك فرهنگ است. يكي از راههاي مهم جلوگيري از حوادث، تقويت فرهنگ ايمني است. به طوركلي با روشهاي زير مي توان فرهنگ ايمني را در سازمانهاي توليدي تقويت كرد تا از اين بابت به نهادينه شدن فرهنگ صنعتي كمك كرد.

تاكيد مديريت عالي سازمان به روي مسايل ايمني در جلسات مديريتي؛
تهيه و تنظيم نظامنامه ايمني؛
خودداري مسئولان از درخواست كار در شرايط غيرايمن؛
بازرسيهاي مداوم از نحوه كار غيرايمن كاركنان؛
شناسايي سفيران ايمني در واحدهاي توليدي؛
برگزاري منظم جلسات ايمني در واحدها با حضور افراد درگير در كار؛
برگزاري آموزشهاي عملي و كاربردي؛
ساده سازي دستورالعملهاي ايمني عمومي و تخصصي؛
برقراري ارتباط بين عملكرد ايمني و با درصدي از پاداشهاي توليد.
2 - سازوكار نهادينه كردن نوبت كاري: يكي از مظاهر فرهنگ صنعتي اين است كه كاركنان به راحتي بتوانند با شرايط توليدي درون سازماني تطــــــابق پيدا كنند. معمـــولاً سازمانهاي توليدي به لحاظ مـــاهيت و ساختار، حجم سرمايه گذاري و بازار رقابتي مجبورند براي استفاده بهينه از زمان و فرصتها، فعاليتها را طوري سازماندهي كنند كه كـــاركنان به صورت نوبت كار (شيفت) مشغول به كار باشند. كاركردن در شيفت، مظهري از پذيرش فرهنگ صنعتي است درصورتي كه بتوان با حداقل ضــــايعات و مشكلات كار در شيفت را با بهره وري انجام داد، بيانگر وجود فرهنگ صنعتي است.

ازطريق ايجاد فرهنگ صنعتي شرايط درون و بـــــرون سازماني براي كار در شب فراهم مي شود و از اين بابت بهره وري نيروي انساني افزايش مي يابد. به طوركلي با مكانيسم هاي زير مي توان به نهادينه كردن كار در شرايط توليدي كمك كرد تا زمينه هاي تقويت فرهنگ صنعتي فراهم شود.

آماده ساختن شرايط جسمي و رواني براي تطابق با كار شب و شرايط توليدي؛
بررسي مداوم مسايل و مشكلات كاركنان نوبت كار در صنعت؛
آماده ساختن جامعه براي پذيرش شرايط اين گونه از كاركنان جهت فراهم كردن ساختارهاي انساني مناسب؛
توجيه خانـــواده ها براي پذيرش شرايط نوبت كاري و فراهم كردن زمينه هاي استراحت براي اين دسته از كاركنان؛
تقويت روابط اجتماعي با اين دسته از كاركنان؛
ايجاد انگيزه هاي مادي و معنوي براي سازگاري شدن با كار به صورت نوبت كاري.
3 - راهكار ايجاد حساسيت نسبت به زمان: يكي از جنبه هاي فرهنگ صنعتي درك درست مفهوم زمان و استفاده درست و به موقع از آن است. حساسيت نسبت به زمان و داشتن واكنشهاي مثبت، نيازمند فرهنگ سازي است. در موسسات توليدي يكي از عوامل ايجادكننده مزيت رقابتي استفاده به موقع از فرصتها و زمانهاست.

بايستي براي حساس شدن نسبت به وقت راهكارهاي عملي طراحي و يا به عبارتي كارهاي ساختاري را بنياد نهاد و به جاي سخنراني ساختارسازي كرد.

يكي از شيوه ها و ابزارهايي كه درعمل، كاركنان را نسبت به وقت حســـاس و به تقويت فرهنگ صنعتي كمك مي كند پياده سازي نظام مديريت كيفيت فراگير است. اجراي نظام مذكور به طرق زير در استفاده موثر از وقت فرهنگ سازي مي كند.

- ميزان و دلايل اتلاف وقت در گذشته را مشخص مي كند؛
- كاركنان را وادار به تقسيم بندي وقت خود مي كند؛
- زمـــان بندي درعمل به افراد آموزش داده مي شود؛
- همواره گذشته و حال و آينده را مقايسه و زمان را براي كاركنان معني دار مي سازد.
4 - راهكار نهادينه كردن كار تيمي عملياتي: يكي از نمودهاي فرهنگ صنعتي اين است كه افراد با همديگر به راحتي كار كنند. لزوم كار تيمي در فرهنگ صنعتــي از آنجا مشروعيت مي يابد كه فعاليتهاي مختلف سازمان بايستي با هم و در ارتباط با هم و با هماهنگي وانسجام انجام گيرد تا توليد كيفي حاصل شود. اينكه در تعريف ساختارها به لحاظ ماهيت و ضرورت فعاليتها، در ارتباط و وابسته به هم تعريف و طراحــي مي شود ولي كنندگان كار ارتباط و هماهنگي با همديگر نداشته باشند. بيانگر ضعيف بودن فرهنگ صنعتي است. همان طوري كه مديران ارشد سازمان در همه زمينه ها بنيانگذار و تقويت كننده فرهنگ سازمان هستند، در زمينه ايجاد و تقويت فرهنگ صنعتي نيز مديران ارشد نقش مهم و موثري دارند. بنابراين، تقويت فرهنگ كار تيمي براي نهادينه كردن فرهنگ صنعتي بايستي از مديريت عالي شروع شود. مديريت سازمان هم ابتدا بايد دست به تشكيل تيم هاي كاري بزند. وقتي مديران با هم به صورت يك تيم كار نمي كنند مشكلات زيادي را به دنبال دارد: اولاً ضعف ارتبــاطي ميان رهبران به كاهش عملكرد و بهره وري و تلف شدن منابع و تلاشها خواهدانجاميد، ثانياً روحيـه ها پايين مي آيد و خواسته هاي منفي افزايش مي يابند؟ ثالثاً هماهنگي مشكل شـــــده و شكست در برنامه ريزي افزايش مي يابد و سازمان درحل مشكلات و بهبود فرايندها شكست مي خورد و رابعاً عدم همكاري و تعــــاون به كل سازمان سرايت مي كند. (5) براي تقويت فرهنگ صنعتي در سازمان بايستي ابتدا ساختارسازي كرد و در اين زمينه از ساختارهايــــي استفاده كرد كه فرهنگ ساز صنعتي هستند.

5 - راهكار بالا بردن ساعات مفيد كار كاركنان: يكي از جلوه هاي فرهنگ صنعتي اين است كه ساعات كار مفيد كاركنان افزايش يابد. براي بالابردن ساعات كار مفيد كاركنان لازم است بر عملكرد كاركنان به شكل منطقي مديريت شود يعني با اندازه پذيركردن عملكرد، زمينه هاي عملكرد نامطلوب و خلاءهاي كاري از بين خواهدرفت. يكي از جنبه هاي ضعيف بودن فرهنگ صنعتي بيكاري پنهان كاركنان است كه خود منشا بروز بسياري از نارسائيها و مشكلات سازماني است.

با مكانيسم هاي عملياتي زير مي توان به ارتقاي ساعات مفيد كاري و تقويت فرهنگ صنعتي كمك كرد:
ارزيابي عملكرد كاركنان و مشخص شدن كار مفيد از غيرمفيد؛
شناسايي و كنترل گلوگاههايي كه در آن بيكاري پنهان وجود دارد؛
اندازه پذير ساختن ساعات كار مفيد ازطريق شاخص سازي؛
تشويق موثر كساني كه ساعات كار مفيد داشته اند؛
تفويض اختيار به كاركنان و مسئوليت خواهي در قبال كار؛
تدوين برنامه هاي مشخص كاري براي كاركنان.
6 - راهكار برقراري ارتباط بين سازمان و خانواده: خانواده يكي از عواملي است كه در تقويت فرهنگ صنعتي و دوام و استمرار آن نقش دارد. و اين به خاطر اين است كه فرد سازمــــــاني دايماً تحت تاثير خانواده قرار مي گيرد. بنابراين، با برقراري ارتباط بين خانواده و سازمان مي توان به صورت ضمني و غيرمستقيم، بسترسازي لازم براي ايجاد و پرورش فرهنگ صنعتي را فراهم ساخت. به طوركلــــي، مكانيسم هايي كه به وسيله آن مي توان ازطريق برقراري ارتباط بين سازمان و خانواده ها به تقويت فرهنگ صنعتي كمك كرد به شرح زير ذكر مي شود:

برگزاري جلسات بازديد براي خانواده ها: يكي از راههاي عملياتي تقويت فرهنگ صنعتي دعوت از خانواده كاركنان براي بازديد از شرايط محيط كار است. اين امر باعث مي گردد كه با درك شرايط و سختي كار و... فرهنگ صنعتي در ذهن و الگوي رفتاري خانواده شكل گرفته و روند شكل گيري فرهنگ صنعتي سريع تر انجام شود.

آموزش خانواده: از راهكارهاي مهم و اثربخش ديگر ايجاد فرهنگ صنعتي، آموزش خانواده است. براي جاري كردن الگوي رفتار صنعتي در خانواده، بايستي ظرفيت سازيهاي لازم براي خانواده ايجاد شود و سطح و شأن خانواده ها با سطح و شأن سازمان از بعد صنعتي هم طراز گردد. براين اساس، آموزش خانواده با روندي منطقي مي تواند كارگشا باشد. در زمينه آموزش خانواده و كمك آن به فرهنگ صنعتي مي توان مراحل زير كه در عمل نيز تجربه شده را دنبال كرد:(6)

- نيازسنجي آموزش خانواده؛
- بررسي گلوگاههايي كه اثرگذار بر فرهنگ صنعتي است؛
- مقوله بندي نيازهاي آموزشي و استخراج محورهاي اساسي؛
- تعيين روش و شكل آموزش خانواده؛
- انجام آموزش؛
- ارزيابي و دريافت بازخورد.
رسيدگي به امور فرزندان: يكي از دغدغه هاي كاركنان سازمانهاي صنعتي و توليدي رسيدگي به امور فرزندان خود در زمينه هاي تربيتي، تحصيلي، رفتاري و سلامت روان و... است. اين امر در تقويت و يا عدم تقويت فرهنگ صنعتي تاثير دارد. براين اساس لازم است با طراحي مكانيسم هايي، فرزندان خانواده كاركنان نيز در ابعاد مختلف تحت مديريت سازمان قرار گيرند و يا حداقل مواردكلي موردتوجه قرار گيرد. در اين صورت، نگرش فرزندان نسبت به سازمان تغيير كرده و الگوهاي رفتاري آنان متناسب با شرايط سازمان مي گردد. راهكارهايي كه درعمل تجربه شده و به تقويت فـــــرهنگ صنعتي كمك كرده را مي توان به صورت فهرست وار به شرح زير بيان كرد:

- شركت فرزندان در جشنها و مراسم مختلف سازماني به تناسب؛
- تدوين برنامه علمي و مشاوره اي براي هدايت تحصيلي فرزندان؛
- برگزاري اردوهاي كوتاه مدت توسط سازمان براي فرزندان؛
- برگزاري كارگاههاي آموزشي در زمينه اضطراب امتحان؛
- ارائه خدمات مشاوره اي در زمينه انتخاب رشته؛
- آشنا ساختن آنان با شرايط كاري والدين خود.
7 - راهكار ارزيابي و مديريت مداوم بر شاخصهاي نظم زدا: فرهنگ صنعتي در سازمانهاي توليدي با نظم عجين است و شايد بتوان گفت محور فرهنگ صنعتي نظم منطقي در كار و فعاليت و امور مختلف سازمان است. بنابراين، براي ايجاد و تقويت فرهنگ صنعتي لازم است مكانيسم ها و مسايلي كه نظم سازمان را مختل و به فرهنگ صنعتي خدشه وارد مي كند را تحت نظارت و مديريت دايم قرار داد. شاخصهايي كه بيانگر ميزان فرهنگ صنعتي است و با بهبود آن مي توان درجهت تقويت فرهنگ صنعتي كمك كرد به شرح زيرند:

غيبت كاركنان: معمولاً در سازمانهاي صنعتي و توليدي، براي حجم مشخصي از توليد براساس محاسبات علمي و با عنايت به مسايل و شرايط اجتماعــــــي و فرهنگي تعدادي استخدام مي گردند، درصورتي كه كاركنان به شكل غيرمتعارف مبادرت به غيبت كنند. فرايند توليد با مشكلات جدي روبرو مي شود. بنابراين، كاركنان سازمان بايستي ياد بگيرند كه غيبت چه تبعات نامطلوبي دارد. براين اساس هرچه غيبت در يك سازمان كمتر باشد بيانگر قوي تر بودن فرهنگ صنعتي است. پژوهشها نشان مي دهد كه بين رضايت شغلي و غيبت همبستگي مطلوبي وجود دارد يعني هرچه غيبتها افزايش يابد رضايت شغلي كاهش مي يابد و هرچه غيبت كاهش يابد و حضور كاركنان مستمرتر باشد بر ميــــزان رضايت شغلي آنها افزوده مي شود. بنابراين، مديران سازمانها براي كاستن از ميزان غيبتها و كنترل آنها بايد متغيرهاي سازماني و محيطي را بيش از متغيرهاي شخص در كنترل داشته باشند و از تقويت مثبت و تشويق كاركنان و تنبيه منطقي بهره گيرند. (7) در اين زمينه براي كاستن غيبتهاي سازمان و كمك به تقويت فرهنگ صنعتي مي توان از راهكارهايي كه درعمل تجربه شده كمك گرفت.

- شناسايي افرادي كه ذخيره مرخصي آنان در نيمه سال كمتر حدقابل قبول است؛
- مكاتبه با افراد مذكور و يادآوري اين نكته كه از مرخصي باقيمانده به شكل مطلوب استفاده شود؛
- تقسيم بندي مرخصي به شكل سيستمي و سرشكن ساختن آن در طول سال؛
- يادآوري پيامدهاي استفاده نامطلوب و نامتعارف از مرخصي.
اعتياد: فرهنگ صنعتي ايجاب مي كند كه كاركنان سازمان براي توليد اقتصادي شاداب ازنظر جسمي و رواني سالم باشند. براين اساس، وجود افراد معتاد با فلسفه مذكور مغايرت دارد. اين دسته از افراد نه تنها به تحقق اهداف سازمان كمكي نمي كنند بلكه به فرهنگ صنعتي سازمان نيزخدشه وارد مي سازند. بنابراين، لازم است با تدابير و سازوكاري مناسب دايماً پديده اعتياد تحت مديريت قرار گيرد.

تأخير در ورود به محل كار: وجود تأخير در شروع به كار ازجمله عواملي است كه به فرهنگ صنعتي لطمه وارد مي كند. از آنجا كه زمان يكي از عوامل ايجادكننده مزيت رقابتي است، بنابراين ابتدا بايستي با مكانيسم هاي مختلف روند تأخيرها را كاهش داد تا بتوان از فرصتهاي طلايي بهره گرفت. معني شروع كار با تأخير اين است كه حساسيت و قيد زماني در توليد و ارائه خدمات مهم نيست و اين با الفباي فرهنگ صنعتي سازگار نخواهدبود.

اضافه كاري: اضافه كاري درحد متعادل ضروري است ولي زماني كه اضافه كاري دراختيار اهداف توليدي سازمان قرار نگيرد و درعوض به ابزاري براي امرار معاش كاركنان تبديل گردد، در آن صورت موجب به وجود آمدن فرهنگ نامطلوب مي گردد. اضافه كاري نامتعارف ازطريق رواج فرهنگ مادي گري، انجام كار در غير ساعات اداري، توجيه سازي براي كار اضافه، رواج اضافه كاري در ديگران زمينه شكل گيري فرهنگ صنعتي را با تأخير مواجه مي سازد. بنــــابراين، لازم است بر اضافه كاري غيرمتعارف به عنوان يكي از شاخصهايي كه فرهنگ صنعتي را دچار اشكال مي كند، مديريت كرد.

در اين زمينه راههاي تجربه شده براي متعادل كردن اضافه كاري را مي توان به شرح زير پيشنهاد كرد:

- بررسي وضعيت اضافه كاري سازمان؛
- تهيه گزارشات مديريتي براي كنترل آن؛
- تعيين سقف اضافه كاري براي كارهاي ضروري؛
- ازبين بردن زمينه هاي انجام اضافه كاري نامتعارف از قبيل قطع شام و سرويس دهي و...؛
- سيستمي كــــردن كنترل كاركرد، از بُعد اضافه كاري؛
- انجام كارهاي فرهنگي و ارشادي.
نتيجه گيري
فرهنگ صنعتي و نظم پذيري در سازمانهاي توليدي زمينه هاي استفاده مفيد و موثر از منابع انساني و مادي را فراهم مي سازد و آثار مطلوبي در بُعد بهره وري و كسب مزيت رقابتي دارد. براي ارزشي كردن توليد و سودآوري، گريزي نيست مگر اينكه در سازمان و جامعه فرهنگ صنعتي رواج پيدا كند.

فرهنگ صنعتي بدون كار مفهومي ندارد و كاركردن و فرهنگ كار بايستي نهادينه شود تا از اين طريق بتوان بنيادهاي فرهنگ صنعتي را بنا نهاد و درجهت تقويت آن گام برداشت. فرهنگ صنعتي به معناي پذيرش اصول، الگوها، رفتارها و قواعد صنعت و توليد است كه با اعمال سازوكارهايي بايستي آن را ايجاد، مراقبت و كاربردي كرد.

منابع و مأخذ:
1 - علي اكبر، فرهنگي، نگرش فلسفي، اجتماعي بر كار و مسايل آن، مجله دانش مديريت، شماره 12، بهار 1370، ص 24.

2 - عبدا...، شفيع آبادي، راهنمايي و مشاوره شغلي و حرفه اي و نظريه هاي انتخاب شغل، تهران، انتشارات راشد، 1359، ص 53

3 - استانلي، ديويس، مديريت فرهنگ سازمان، ترجمه ناصر ميرسپاسي و پريچهر معتمدگرجي، انتشارات مرواريد، 1373، ص 18
4 - استيفن، رابينز، مباني رفتار سازماني، ترجمه علي پارساييان و سيدمحمد اعرابي، دفتر پژوهشهاي فرهنگي، 1376، ص 384
5 - مرتضي، حبيبي، ساختن تيم هاي مديريت با عملكرد بالا، مجله تدبير، شماره 134، تيرماه 1382، ص 25
6 - گزارش نيازسنجي آموزش خانواده، شركت فولاد مباركه، تحقيقات نيروي انساني، فروردين 82
7- جعفر، ممي زاده، غيبت كاركنان در سازمان، فصلنامه مديريت دولتي، شماره 38، 1376، ص 70 و 72
ايرج سلطاني: دكتراي مديريت آموزشي، مدير تحقيقات نيروي انساني شركت فولاد مباركه و مدير گروه كارشناسي ارشد مديريت صنعتي دانشگاه آزاد نجف آباد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:37  توسط رسول میرزائی فر  | 

مديريت زمان

نگاهي ديگر به مديريت زمان

مقدمه
بسياري از افراد ادعا مي كنند كه وقت آنها به هدر نمي رود و ابراز مي دارند كه: من خيلي سازمــاندهي شده كار مي كنم، مي دانم كجا مي روم، مي دانم چكار مي كنم و... اگر شما واقعاً و صادقانه جزء اين دسته از افراد هستيد بايد بگوييم كه در گروه اقليتي جاي گرفته ايد.

خيلــي از مردم نسبت به روزهاي بدون بهره وري (بي حاصل) خود بي تفاوت هستند در حالي كه همگي مايل هستيم كارهاي بسياري را در يك روز انجام دهيم، ولي معلوم نيست كارهايمان چقدر ارزش داشته و بر چه اساسي اولويت بندي شده اند و چقدر وقت بايد صرف آنها كنيم. مثلاً گاه براي گرفتن يك جواب يا ارسال يك نامه يا درخواست كالا از انبار، بيش از اهميت موضوع موردنظر به پيگيــري، تعارفات و حاشيه پردازي مشغول مي شويم. همچنين در بسياري از جلسات مسايل جنبي نظير سياست، تجارت، خانواده، اوضاع اجتماعي، اخبار سازماني، و... بيشتر از موضوع يا دستور جلسه موردبررسي و تبادل نظر قرار مي گيرند.

مقوله مديريت زمان سالهاست كه ذهن افراد و صاحب نظران رشته هاي مختلف را به خود مشغول كرده و تاكنون دوره هاي آموزشي و سمينارهاي بسياري در اين ارتباط برگزار شده است. اما آيا واقعاً توانسته ايم بر زمان احاطه پيدا كرده و آن را در كنترل خود داشته باشيم.

حقيقت آن است كه ما بايد خود را اداره كنيم نه زمان را. چرا كه زمان اساساً اداره شدني نيست و خواه ناخواه زمان مي گذرد و اين ما هستيم كه بايستي از آن به خوبي استفاده كنيم.

به يك تعبير مديريت زمان درواقع همان مديريت بر خويشتن است و جالب است بدانيد مهارتهايي كه ما براي اداره كردن ديگران نيازمنديم، همان مهارتهايي است كه براي اداره كردن خود نيازمنديم مانند توانايي ومهارت در برنامه ريزي، تفويض اختيار، سازماندهي، رهبري و كنترل.

شناخت صحيح و به موقع عواملي كه وقت ما را هــدر مي دهند، خيلي مهم است زيرا بدين ترتيب راه درمان بيماري اتلاف وقت را كوتاه خواهيم كرد. بد نيست اين سوال را مطرح كنيم كه وقت روزانه شما صرف چه كارهايي مي شود؟ فرقي نمي كند داراي چه موقعيت شغلي و كاري هستيد فقط كافي است لحظاتي روزهاي گذشته و امروز خود را مرور كنيد.

شايد قبل از اينكه به پاسخ شما بپردازيم بهتر است در يك مورد، تكليف خود را روشن كنيم و آن اين موضوع كه آيا شما با ارباب رجوع سروكار داريد يا خير؟


اگر شما ارباب رجوع نداريد دو حالت دارد: 1 - يا مدير هستيد، اختيارات و كارها را تفويض كرده ايد.
2 - يا اينكه ماهيت شغل شما به گونه اي است كه با ارباب رجوع سروكار نداريد. ازطرح اين سوالها دو هدف را دنبال مي كنيم.
الف) ذكر اين نكته كه ميان صرف وقت براي كسي كه ارباب رجوع دارد و كسي كه با ارباب رجوع سروكار ندارد خيلي فاصله است.

به عبارت ديگر، افرادي كه با ارباب رجوع سروكار دارنــد، وقتشان طوري ديگر صرف مي شود كه مطلب مهمي است و در تجزيه و تحليلهاي مربوط به مديريت زمان اغلب ديده شده كه موردغفلت قرار گرفته است.

ب) ذكر اين نكته كه شما بايد اختيارات و كارهاي خود را به ديگران تفويض كنيد.

خوب برگرديم بر سر سوال قبلي مان. واقعاً وقت شما در طول روز صرف چه كارهايي مي شود؟ شايد پاسخهاي شما برحسب فراواني و اهميت اينگونه باشد:

1 - ديدن كارتابل نامه ها؛
2 - جلسات و تماسهاي تلفني؛
3 - بررسي پرونده ها و تهيه پيش نويس نامه ها يا اخبار و اطلاعات لازم؛
4 - بازرسي و سركشي به قسمتها؛
5 - ماموريتهاي اداري؛
6 - انجام امور شخصي؛
7 - ارتباطات غيررسمي و حضور در غذاخوري و نظاير آن.
شناسايي عوامل موثر در اتلاف وقت
به طور اجمال مي توان عوامل موثر در اتلاف وقت را به قرار زير برشمرد:
عدم تفويض اختيار؛
تماسها و مكالمات زياد تلفني؛
جلسات بسيار (درون سازماني و برون سازماني)؛
قبول و يا تحميل بيش از حد مسئوليت و كار؛
آشفتگي و بي نظمي فردي و عدم تمركز فكري؛
نداشتن كاركنان و همكاران شايسته و كارآمد؛
مسافرتها و ماموريتهاي متعدد اداري؛
امور شخصي و گرفتاريهاي خانوادگي؛
عدم برنامه ريزي مناسب؛
كار امروز را به فرداافكندن.
همانگونه كه مشاهده مي شود موضوع «عدم تفويض اختيار» به عنوان شايد مهمترين عامل اتلاف وقت بويژه براي مديران عنوان گرديده است.
به راستي چرا شما بخشي از اختيارات خود را به ديگران واگذار نمي كنيد؟ بد نيست در اين قسمت مهمترين دلايلي را كه براي عدم تفويض اختيار برشمرده شده است را ذكر كنيم:
1 - كاركنان هنوز كار بسياري براي انجام دادن دارند و واگذاري و تفويض اختيار بيشتر به آنها معقولانه نيست؛
2 - كاركنان توان انجام دادن برخي كارها را ندارند، لذا نمي توان اختياري به آنها تفويض كرد؛
3 - كاركنان نمي خواهند به آنها تفويض اختيار شود؛
4 - فرد مناسبي نيست كه كارها و اختيارات به او واگذار شود؛
5 - قدرت وجسارت لازم در تفويض اختيار وجود ندارد؛
6 - مديران ترجيح مي دهند براي حفظ شأن و شخصيت خود از تفويض اختيار پرهيز كنند؛
7 - ممكن است تفويض اختيار نشانگر ضعف مدير در سازمان تلقي شود.
اگر شما به عنوان خواننده اين نوشتار، مدير هستيد ببينيد كه واقعاً كدام مورد يا موارد از هفت گزينه بالا شامل شما هم مي شود. بعد كمي تأمل كنيد كه چرا در چنين وضعيتي به سر مي بريد؟
خوب جاي دارد كه به يك موضوع مهم ديگر اشاره كنيم كه نوعاً خيلي وقت ما را هدر مي دهد.
تماسهاي تلفني خارج از برنامه و ملاقاتهاي بدون هماهنگي. بهتر است طرف خود را طوري مقيد و هدايت كنيد كه در كوتاهترين زمان مكالمه يا ملاقات حرف خود را بزند. شايد اين تجويز در وهله اول سخت باشد ولي مي تواند در وقت شما صرفه جويي شود، چون در غير اين صورت براي اينكه محبوب همه باشيد ناگزير هستيد كه كاملاً در اختيار درددلها، مشكلات، درخواستها، غيبتها و... اين و آن باشيد و از انجام كارهاي ضروري باز بمانيد.

يك چيز ديگري كه معمولاً كاركنان را رنج مي دهد و ممكن است خود آنها خيلي متوجه نباشند كه بر روي اتلاف وقت آنان چه تاثير مهمي دارد، موضوع شلـــــــوغ بودن و به هم ريختگي ميز كار است.

آيا از آن قبيل افرادي هستيد كه دوست دارند ميز شلوغ داشته باشند يا نه سعي مي كنيد هر پرونده، نامه، و يا هر ارجاعي را به موقع و به نوبت و ترتيب اهميت كنار دست خود قرار دهيد و به آن رسيدگي كنيد. اين هم نكته بسيار بااهميتي است كه علاوه بر وقت، اعصاب و روان شما را هم تحت تاثير قرار مي دهد.

يك راهنماي كليدي
براي آنكه بر زمان دراختيار، احاطه داشته و بتوانيم آن را مديريت كنيم بايد هدف گذاري مناسبي داشته باشيم. يعني اينكه براي هر روز كاري خود اهدافي را ترسيم كنيم.
ازسوي ديگر براي هدف گذاري موارد ذيل را درنظــر بگيريم: هدف بايد روشن، قابل اندازه گيري، واقع بينانه، قابل دسترسي و محدوده زماني معيني داشته باشد.

خوب حالا به نظر مي رسد كه دريچه اي ديگر به روي ما باز شده تا نسبت به زمان (وقت) طور ديگري نگاه كنيم و با به كارگيري مجموعه موارد مطرح شده بتوانيم از زمان حداكثر استفاده و بهره را ببريم، چرا كه زمان منتظر ما نمي ماند.

نتيجه گيري
1 - ببينيد كه از زمان چه مي خواهيد (چه انتظاري داريد)؟
2 - عواملي كه وقت شما را هدر مي دهند شناسايي و دسته بندي كنيد. سپس چاره اي براي برطرف كردن آنها بيابيد.
3 - فعاليتهاي روزانه خود را اولويت بندي كنيد داشتن يك مسئول دفتر يا منشي فهيم، دورانديش و پرانرژي در اين زمينه شما را به خوبي ياري خواهدكرد.
4 - به موضوع تفويض اختيار جدا توجه كنيد.
5 - هر از گاه به ميز خود نگاه كنيد و آشفتگي آن را برطرف سازيد.
6 - شفاف و قاطع باشيد و با عوامل اتلاف وقت با حسن تدبير برخورد كنيد.
7 - از مركب زمان به عنوان وسيله اي براي موفقيت و رشد و اثربخشي هرچه بيشتر استفاده كنيد نه اينكه در دام آن گرفتار شده و دچار بي نظمي و آشفتگي گرديد.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:35  توسط رسول میرزائی فر  | 

اهداف فردي، سازماني و اجتماعي

               اهداف فردي، سازماني و اجتماعي          

چكيده
فرد داراي خواسته ها و تمايلاتي است كه براي دستيابي به آن تلاش مي كند. اين خواسته ها را مي توان در يك طيف پيوستار از انسان اقتصادي و مادي تا انسان اجتماعي و كمال جو ترسيم كرد. دنبال كردن اين نيازها و رويارويي با آن به وراثت، محيط و شاكله شخصيت فرد بستگي دارد.

از طرف ديگر، انسان موجودي اجتماعي است و براي رفع نيازهاي اجتماعي با شكل دهي و ايجاد سازمان جديد و عضويت در آن و يا با پيوستن به سازمان موجود و مشاركت خود، رضايتمندي و خشنودي را به دست مي آورد.

بنابراين، سازمانها زياني مي توانند در جهت اهداف اجتماعي گامهاي موثري بردارند كه از اهداف فردي و سازماني متعالي برخوردار باشند. در اين مقاله سعي شده است كه نقش هريك از سه هدف پيش گفته به اجمال تشريح گردد.

مقدمه
مهمترين وظيفه مدير، هدايت امكانات سازمان براي نيل به اهداف از پيش تعيين شده است. اين امكانات و تسهيلات در دو قالب كلي به نام سرمايه مادي و انساني در سازمان مشهود است.

هر قدر ميل و علاقه به كار و محيط كار و اعتقاد به اهداف و ارزشهاي سازمان و توجه به انتظارات عمومي عميق تر و قوي تر باشد، تعهدات فردي، سازمانـي و اجتماعي بيشتري به وجود مي آيد.

بنابراين، مدير توانمند و موفق، مديري است كه بتواند سطح پذيرش مسئوليت و تعهدات فردي را افزايش دهد، مسئوليت پذيري سازمان را بالا ببرد، روحيه و توانايي پاسخگويي را در كليه سطوح پرورش داده و مهمتر از همه آنها، ديدگاهي همسونگر و همراستا براي اين سه هدف داشته باشد و در جهت آن تلاش كند.

اهداف فردي
افراد براي رسيدن به خواسته ها و اهداف خـــود تلاش مي كنند و سازمان مي تواند وسيله اي براي نيل به اين اهداف باشد و سازمانها نيز براي بقا خود بايد به طور دقيق اهداف افراد را شناسايي و در جهت ارضاي آنها به شكل معقول، منطقي و هدفمند اقدام كند. به عبارت ديگر، وجود نياز، فرد را وا مي دارد كه در جهت آن تلاش كند.

افرادي كه از روحيه بالايي برخوردارند به تلاش بيشتري براي رسيدن به هدفهاي سازماني دست مي زنند. در مباحث مربوط به تئوري هاي نياز كه آبراهام مازلو آن را سلسله مراتب نيازها و فردريك هرزبرگ آن را تئوري دو عاملي و داگلاس مك گريگور آن را تئوري y وx ناميده اند همه آنها به اين نكته مي پردازند كه يك بخش از نيازها مربوط به تحقق اهداف فردي يا شخصي است كه فرد در جهت آن تلاش مي كند. به طور كلي، فرد براي اينكه به يك سازمان بپيوندد يا در يك سازمان با ميل و علاقه تلاش كند هدفهايي را در نظر مي گيرد كه اگر آنها را در يك طيف پيوستار قرار دهيم يك سمت آن توجه به عوامل مادي (انسان اقتصادي) و سمت ديگر آن توجه به عوامل معنوي (انسان اجتماعي، انسان كمال خواه) قرار مي گيرد. مهمترين اهداف فردي عبارتند از:

1 - داشتن شغل متناسب با توانايي فردي: افراد دوست دارند از نظر مالي متكي به خود باشند و نيازهاي مادي خود را تامين كنند كه لازمه آن داشتن شغل متناسب با توانائيهاي جسمي، ذهني و روحي است. به عبارت ديگر، فرد زماني از تواناييهاي لازم شغلي برخوردار است كه قادر به شناخت و درك مسئله يا مشكل باشد و بتواند بهترين گزينه را براي حل آن انتخاب كند.

2 - برخورداري از حقوق و مزاياي معقول: افراد دوست دارند بر پايه «رابطه مبادله» و «عدل و انصاف» حقوق و مزايا دريافت كنند. «نظريه برابري» اين موضوع را به روشني بيان مي كند. براساس نظريه مذكور، هرفرد خود را با يكي از كاركنان سازمان يا خود را با دوستان و همكاران در ساير سازمانها و يا با مشاغل قبلي، باتوجه به سطح تحصيلات، سابقه خدمت و ميزان فعاليت و سختي كار مقايسه مي كند. در صورتي كه از حقوق و مزاياي همسطح يا بيشتر برخوردار باشد احساس رضايت مي كند كه با عملكرد بهتر و انگيزه بيشتر همراه خواهد بود و زماني كه نسبت ستاده (حقوق و مزايا) به داده (تحصيلات، سابقه خدمت، ميزان و نوع فعاليت) در مقايسه با ديگران كمتر باشد ممكن است سطح انگيزش را كاهش دهد.

3 - برخورداري از محيط كار مناسب: در محيط آرام، سرعت تغييرات بسيار كند است به طوري كه عوامل موثر بر تصميم گيري قابل پيش بيني است. در حالي كه در محيط پيچيده يا متغير از آنجا كه سرعت تغييرات زياد است و عوامل متعددي در تصميم گيري دخالت دارند لذا اتخاذ تصميم با سطح اطمينان بالا (ضريب اطمينان بالا) بسيار مشكل و گاهي ناممكن است و همين ابهام در تصميم گيري منتهي به فشار روحي، فرسودگي جسمي و خستگي خواهد شد.

كارشناسان در گذشته معتقد بودند كه فاكتورهاي فيزيكي محيط كار مثل نور، صدا، درجه حرارت محيط، مدت استراحت در طول روز و مدت كار، در ميزان توليد يا ارائه خدمات موثر است و كرت لوين (KURT LEWIN) نيز اين موضوع را به گونه اي ديگر مطرح كرد. به زعم وي، رفتار تابعي از محيط و شخصيت فرد است و سازمانها تحت فشار نيروهاي زيادي قرار مي گيرد كه اين فشارها هم از جانب درون سازمان و هم از طريق بيرون سازمـان تحميل مي گردد كه بعضي از اين فشارها باعث تغيير مي شود. اگر بتوانيم اين تغييرات را كنترل كنيم و فرآيند آن را به صورت برنامه ريزي شده اداره (مديريت) كنيم نتايج خوبي به دست مي آيد. «فردريك هرز برگ(FEREDERIK HERZBERG) » «در تئوري دو عاملي» خود شرايط محيط كار، اداره امور سازمان، حقوق و دستمزد و روابط بين كاركنان و سرپرستي را جزء عوامل نگهدارنده يا پيش گيري كننــده مي داند كه كاركرد اصلي آن جلوگيري از نارضايتي شغلي است. عامل دوم كه محرك يا برانگيزاننده است وقتي است كه فرد درباره كار خود احساس خشنودي مي كند كه اين خشنودي موجب عملكرد بهتر و رضايت شغلي خواهد بود مانند قدرداني براي انجام كار، كسب موفقيت، دادن اختيار و مسئوليت فزاينده كه در اين دسته قرار دارند.

4 - وجود همكاران صميمي: فرد در محيط اجتماعي داراي روابط متقابل است. اين تعاملات وقتي همسو و همراستا باشد تعارض و تضاد را به حداقل رسانده و احساس لذت و خشنودي به وجود مي آورد. به طوري كه گروههاي كاري تخصصي با دانش و مهارت چندجانبه شكل گرفته و با اشتراك مساعي و همفكري گروهي، سطح تصميم گيري را بالا مي برد، ضمن اينكه شك و ترديد تصميمات را تقليل مي دهد. به عبارت ديگر، پذيرش متقابل، تبادل اطلاعات را آسان، همكاري و همسونگـــري و يكپارچه سازي را تضمين مي كند.

يكي از راههايي كه سطح صميميت بين همكاران را توسعه مي دهد «تواضع است» و به معني فروتني است و يك حالت دروني است كه انسان به واسطه آن خود را غرق نياز و بنده كوچك در مقابل خدا مي بيند و هركس چنين حالتي را در خود احساس مي كند، نشانه خضوع و خشوع است.

حضرت علي (ع) در خطبه 193 به همام يكي از ياران خود در وصف متقين مي فرمايد.

«مشهيم التواضع» يعني مشي و روش كلي آنها در زندگي تواضع است و اگر زمينــــه خود نمايي و خودبزرگ بيني فراهم شود تواضع بلافاصله آن را سركوب مي كند.

يكي ديگراز راههاي ايجاد صميميت، داشتن «سعه صدر» است. سعه به معني گشادگي و صدر به معني سينه است اما نه سينه ظاهر، بلكه مقصود همان روح متعالي بشر است. چنانچه فرد بتواند در مقابل سختي ها و مشكلات با حوصله و بااعتقاد قلبي در راه خدا قدم بردارد، يك نوع رضايت و ايمان قلبي حاصل مي شود به گونه اي كه هرگز تسليم پيشامدهاي ناگوار و مشكلات نمي شود. قرآن در اين خصوص مي فرمايد: «الم نشرح لك صدرك» (سوره انشراح آيه يك) ما به رسول خويش نيروي خويشتن داري عنايت كرديم تا تاب و تحمل سخنــــــــــــان زشت و سنگ انـــــدازي هاي گوناگون مشركين و كفار را داشته باشد.

5 - فضاي ارزشي سازمان: ارزشها نمايانگر عقايد اصولي هستند كه از نظر فردي يا اجتماعي نوعي رفتار برتر شمرده مي شوند و بر نگرشها و رفتار فرد اثر مي گذارد.

وقتي ارزشهاي فردي را برحسب ميزان شدت فهرست مي كنيم، سيستم ارزشي شخص به دست مي آيد. ارزشها، اصولاً در نخستين سالهاي زندگي به وجود مي آيد كه از پدر، مادر، معلم و دوست كسب مي گردد. ديدگاه ارزشي به ما مي گويد: چه چيزي درست يا چه چيزي نادرست است.

ارزشها به صورت نسبي ثابت، پايدار و بادوام هستند و در مقايسه با نگرشها از دامنه گسترده تري برخور دارند.

به عبارت ديگر، نگرش در مقايسه با ارزش، خصوصي تر، محدودتر و بيشتر براي بيان يك ايده و نظر كاربرد دارد. فضاي سازماني و ارزشهاي حاكم بر محيط كار عاملي است كه فرد را ترغيب به ماندگاري در سازمان مي كند. هرقدر فضاي سازماني با ايده ها و عقايد فكري فرد بيشتر همسو و هماهنگ باشد سطح روحيه بالاتر خواهد بود.

«توكل» نوعي ارزش متعالي است، توكل به معني واگذاشتن كار به ديگري و منظور از توكل در اينجا، واگذاركردن كار به خداست. در حقيقت يكي از شرايط تقوي، توكل به خداست بدين معنا كه غير خدا را رها كنيم و تنها به رشته اميد او چنگ زنيم.

قرآن مي فرمايد: «ومن يتوكل علي الله فهوحسبه» (سوره طلاق آيه 3)، هركس به خدا توكل كند خدا براي او كافي است.

بنابراين، معني توكل اين نيست كه دست از همه كارها بايد كشيد و آن را به خداوند واگذار كرد بلكه انساني كه توكل مي كند در اثر بندگي زياد به مقامي مي رسد كه احساس مي كند هرقدمي كه برمي دارد بايد با رضاي خدا باشد.

اهداف سازماني
نحوه شكل گيري و ويژگيهاي اساسي سازمان: وقتي فعاليتهاي افراد به صورت مشترك با محدوده هاي مشخص تعريف شود يك سازمان شكل مي گيرد. براي تشكيل سازمان افراد ابتدا به شكل غيررسمي در يك جا جمع مي شوند و نتيجه تصميمات خود را براي تشكيل يك سازمان به شكل مدون و مكتوب در مي آورند و سازمان رسمــــــي را شكل مي دهند. وقتي سازمان رسمي تشكيل شد افراد در داخل سازمان براي رفع نيازهاي اجتماعي خود، دوباره سازمانهاي غيررسمي را به وجود مي آورند.

به زعم «آلتر بدين» و «ريمون زاماتو»، سازمان به عنوان يك نهاد اجتماعي با يك ساختار آگاهانه و هدفمند فعاليتهاي مشخصي را انجام مي دهد و داراي مرزهاي شناخته اي است. اين تعريف چهارركن اساسي دارد:

1 - سازمان يك نهاد اجتماعي تلقي مي شود، چون سنگ زيربناي سازمان افراد هستند كه داراي نقشها و روابط متقابل و وظايف مهم هستند؛

2 - سازمان در جهت رسيدن به يك هدف يا مقصود يا ماموريت خاصي تلاش مي كند؛

3 - سازمان داراي ساختاري است كه از چند زيرسيستم به صورت آگاهانه و هماهنگ تشكيل مي شود؛

4 - داراي محدوده و مرزهاي مشخصي است كه قلمرو آن به وسيله اعضاي سازمان يا توسط قانون تعيين مي شود.

برنامه هاي مديريت براساس سلسله مراتب اهداف سازماني: هدف سازماني نوعي وضعيت مطلوب است كه بيانگر مقصد نهايي سازمان است. اهداف سازمانـي وقتي تاييـد و به صورت رسمي اعلام مي گردد از مشروعيت و مقبوليت برخـــــوردار مي شود و مسير تصميم گيريها را كاناليزه مي كند.

به اهداف عالي و رسالت سازمان «ماموريت» نيز گفته مي شود. براي رسيدن به مقصود يا ماموريت سازمان، بايد آنها را در قالب اهداف بلندمدت تعريف كنيم كه به اهـــــداف درازمدت «برنامه هاي استراتژيك» مي گــويند، استراتژي ها مجموعه اي از اهداف كلي و سياستهاي كلان سازمان را در بر مي گيرد و به منافع حال و آتي توجه دارد و در سطوح عالي شكل مي گيرد.

براي اجراي استراتژي ها، بايد آن را در قالب برنامه هاي كوتاه مدت به نام سياست يا خط مشي تدوين كنيم كه باانديشيدن و تفكر همراه است. خط مشي ها يا سياستها حدود و قلمرو تصميمات را مشخص مي سازد و قابليت اجرايي و عملياتي داشته و بيشتر در قالب بيانيه هـــــا و دستورالعمل كلي ظاهر مي شوند. به عبارت ديگر، خط مشي ها به ما كمك مي كند تا موضوعها قبل از اينكه به مشكل تبديل گـردد درباره آنها تصميم گرفته شود. خط مشي ها راهنماي تصميم گيري هستند گاهي به شكل دستورات به مثابه اقدام طبق مقررات مطرح مي شود كه جاي هيچگونه آزادي عمل نمي گذارد و گاهي از آزادي عمل نسبي برخوردار مي گردد، مثل اقدام به نحو مقتضي تا جايي كه آزادي عمل وجود دارد و قانون اجازه مي دهد براي اينكه خط مشي ها يا سياستها را در سازمان پياده كنيم نياز به رويه خواهيم داشت.

رويه راهنماي عمل است نه راهنماي تفكر و انديشيدن و روشي است كه بر پايه آن يك فعاليت مشخص از آغاز اجرا تا مرحله نهايي تعريف مي شود و بيشتر در قالب آيين نامه هاي اجرايي، ظاهر مي شود. و بالاخره روش نحوه عمل يك رويه را بيان مي كند. روش به ما كمك مي كند كه براي انجام يك عمل چطور قدمها را برداريم.

زماني كه سازمان شكل مي گيرد در جريان رشد و توسعه عوامل سازماني (عوامل علي) مثل استراتژي ها، خط مشي ها تصميمات مديريت، مسير حركت سازمـــان را مشخص مي سازد وقتي اين عوامل سازماني با هدفهاي فردي (گرايشها، ارزشها، ادراكات و انتظارات) در قالب متغيرهاي ميانجي يك سو و هماهنگ گردد، متغيرهاي بازده به شكلهاي مختلف تحت عنوان اهداف سازماني ظاهر مي شود. اهداف سازماني كه عمـــوماً در ماموريتها و خط مشي هاي سازماني نهفته است، عبارتند از:

1 - كاهش هزينه هاي توليد و ضايعات؛
2 - كاهش هزينه هاي فرصت از دست رفته سرمايه؛
3 - كاهش دوباره كاريها و اشتباهات؛
4 - كاهش زمان مرده يا زمان تلف شده جهت تحويل به موقع؛
5 - افزايش سطح رضايت و وفاداري به مشتري با ارائه خدمات قبل، حين و بعد از فروش؛
6 - افزايش سهم فروش به منظور بالابردن سطح درآمد و سود؛
7 - افزايش سطح كيفيت محصول يا خدمات؛
8 - افزايش سطح انگيزه كاركنان از طريق اجراي دوره هاي آموزشي و سمينار، توسعه و غني سازي شغل.

در نظريه نوين تلفيق اهداف فرد و سازمان تحت عنوان «مديريت بر مبناي هدف» مطرح مي گردد و اساس آن، مبتني بر مشاركت و همسونگري بين فرد و سرپرست در جهت رسيدن به هدف است كه موجب تقويت روحيه و احساس تعهد مي گردد. اين فرايند وقتي از كارآيي بالا برخوردار است كه برنامه ريزي و هماهنگي دقيق در تمام سطوح صورت گرفته باشد. اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه اهــداف سازماني بهينه و كارآ چگونه تحقق مي يابد.

اهداف سازماني بهينه و كارآ بر پايه مدل عقلايي از طريق حداكثرسازي (بيشينه سازي) سود و با بررسـي تمام راهكارها يا مدل رضايت بخش با كشـف و انتخاب يك راه حل رضايت مندانه و يا الگوبرداري صحيح (بنچماركينگ) با انتخاب يك روش يا راه حل از ميان بهترين روشها و راه حلها تحقق مي يابد.

نحوه ارزيابي هدفهاي سازماني از ديدگاه سنتي تا نگرش نوين: در ارزيابي هدفهاي سازماني، در گذشته بيشتر مبنا برتري، صرف وروديها (INPUT) بوده است. هر قدر در فراينــد سازماني از منابع ورودي بيشتر استفاده مــي كردند سازمان موفق تر و برتر شناسايي مي شد. بعدها به جاي توجه كردن به وروديها به خروجيها(OUTPUT) يا ستاده معطوف گشت و سازماني موفق تر يا برتر شناختـه مي شد كه بيشترين توليد يا بيشترين خدمات را ارائـه مــي كرد. در ديدگاه نوين، علاوه براينكه كارايي يعني نسبت ستاده، به داده (ستاده / داده) به عنوان يك مبنا ارزيابي، مورد سنجش قرار مي گيرد اين بحث مطرح مي شود كه بااستفاده و صرف منابع ورودي و ارائه توليد يا خدمات بيشتر چه آثار و نتايجي را به جا مي گذارد. در حقيقت در اينجا پيامدها و نتايج، بيشتر مورد توجه قرار مي گيرد.

به طور مثال، باصرف بودجه و منابع زياد كه منتهي به توليد بيشتر مي گردد آيا اين محصولات يا خدمات با كيفيت بالا و در راستاي رفع نيازهاي جامعه و مسائل عمومي توليد شده است.

اهداف اجتماعي
چنانچه ماموريت و سياستهاي سازماني در راستاي انتظارات و ارزشهاي جامعه تعريف گردد و به نيازهاي فردي و شخصي نيز در حد مقبوليت و مشروعيت توجه شود. هدفهاي بعدي براي فرد، دستيابي به هدفهاي اجتماعي است. توجه به نيازهاي اجتماعي و نيازهاي برتر از آنجا نشأت مي گيرد كه انسان ضمن اينكه از نيروي تعقل برخوردار است موجودي اجتماعي است و در كنار يك گروه كوچك يا بزرگ در مجموعه بزرگتر به نام اجتماع& زندگي مي كند. اين اجتماعي داراي حرمت و احترام زيادي است به طوري كه همه افرادي كه در اين اجتماع زندگي مي كنند بايد رفتار و كردار خود را با مصـالح جامعه هماهنـگ سازنـد. در حقيقت انديشه برابري و همساني ذاتي و زيستي& در ذهن انسانها اصل <مسئوليت اجتماعي> را به وجود آورد و بسياري از كارهاي عــــــام المنفعه از جمله درمان بيماريهاي واگير& بازرسي داروها و مواد غذايي و... از همين اصل ريشه گرفته است. از مسئوليت اجتماعي تعاريف مختلف صورت گرفته است.

«گريفين» و «بارني» مسئوليت اجتماعي را چنين تعريف كردند: مسئوليت اجتماعي، مجموعه وظايف و تعهداتي است كه سازمان بايد در جهت حفظ و كمك به جامعه اي انجام دهد كه در آن فعاليت مي كند. كترو ومك داگلاس مي گويند؛ مسئوليت اجتماعي از تعهدات مديريت است كه علاوه بر حفظ و گسترش منافع سازمان، در جهت رفاه عمومي جامعه نيز انجام مي گيرد.

رونال اي برت و گريفين نيز معتقدند: اخلاق، روي نحوه رفتار فرد در داخل سازمان توجه دارد ولي مسئوليت اجتماعي، روي نحوه برخورد سازمان با كاركنان، سهـامداران، سرمايه گذاران و ارباب رجوع و اعتباردهندگان و به طور كلي ذينفعان، سروكار دارد. مسئوليت اجتماعي داراي چهار بعد است:

الف - بعد اقتصادي: مهمترين بعد مسئوليت اجتماعي سازمانها بعد اقتصادي است كه در آن فعاليتهـا و اقدامات اقتصادي مدنـظر قـرار مــي گيرد. به عبارت ديگر، مسئوليت اوليه هر بنگاه اقتصادي كسب سود است.

سود مثل اكسيژن است كه اگر به موقع به بدن نرسد از بين مي رود. لذا، وقتي سازمان سود لازم را به دست آورد و حيات خود را تضمين كرد، مي تواند به مسئوليتهاي ديگرش بپردازد. در حقيقت اهداف اوليه سازماني در اين بعد مورد توجه قرار مي گيرد.

ب - بعد قانوني: دومين بعد مسئوليت اجتماعي، بعد قانوني (حقوقي) است و سازمانها ملــزم مي شوند كه در چارچوب قانون و مقررات عمومي عمل كنند. جامعه اين قوانين را تعيين مي كند و كليه شهروندان و سازمانها، موظف هستند به اين مقررات به عنوان يك ارزش اجتماعي احترام بگذارند. بعد قانوني مسئوليت اجتماعــي را «التزام اجتماعي» نيز مي گويند.

ج - بعد اخلاقي: سومين بعد مسئوليت اجتماعي سازمانها، بعد اخلاقي است. از سازمانها انتظار مي رود كه همچون ساير اعضاي جامعه به ارزشها، هنجارها و اعتقادات و باورهاي مردم احترام گذاشته و شئونات اخلاقي را در كارها و فعاليتهاي خود مورد توجه قرار دهند. بعد اخلاقي مسئوليت اجتماعي را «پاسخگويي اجتماعي» مي گويند.

د - بعد عمومي و ملي: چهارمين بعد مسئوليت اجتماعي بعد ملي است كه شامل انتظارات، خواسته ها و سياستهاي مديران عالي در سطح كلان است كه انتظار مي رود مديران و كارگزاران سازمانها با نگرش همه جانبه و رعايت حفظ وحدت و مصالح عمومي كشور، تصميمات و استراتژي هاي كلي را سرلوحه امور خود قـرار داده و با ديد بلندمدت تصميــم گيري كنند.

بعد ملي مسئوليت اجتماعي را «مساعدت اجتماعي» مي نامند. پاسخگويي اجتماعي: پاسخگويي، تعهد در قبال مسئوليت واگذار شده است. از اين رو پاسخگوبودن، دلالت بر نوعي رابطه رسمي دارد كه در آن اختيارات از يك طرف به طرف ديگر محول شده است.

« ريچارد هيكس» در يك تقسيم بندي، پاسخگويي را در شش بعد مورد بررسي قرار مي دهد:

1 - پاسخگويي مديريتي: اين پاسخگويي در برابر مدير ارشد يا مدير بالادست صورت مـــي گيرد؛

2 - پاسخگويي سياسي: اين پاسخگويي در برابر نهادي است كه مشروعيت سياسي آن سازمان است؛

3 - پاسخگويي مالي: مديران سازمان در مقابل وجوهي پاسخگو هستند كه بابت اجراي طرح يا پروژه دريافت مي كنند؛

4 - پاسخگويي عمومي: مديران سازمان دولتي در برابر شهروندان يا نمايندگان منتخب آنان پاسخگو هستند؛
5 - پاسخگويي حرفه اي: در مقابل همكاران متخصص و حرفه اي خود پاسخگو هستند؛
6 - پاسخگويي قانوني: اين پاسخگويي در برابر مراجع قضايي صورت مي گيرد.
تعهد اخلاقي: مباني فلسفي مسئوليت اجتماعي، اجرايي تعهد اخلاقي است كه اين تعهدات را مي توانيم به سه دسته تقسيم بندي كنيم:
الف - تعهدات اخلاقي فردي؛
ب - تعهدات اخلاقي سازماني؛
ج - تعهدات اخلاقي عمومي.
نتيجه گيري
از آنجا كه هريك از اهداف فردي، سازماني و اجتماعي نقش مهمي در هدايت رفتار دارند، لذا همسو و هماهنگ سازي آنها بسيار مهم خواهد بود. بنابراين، بخش بااهميت وظيفه و مسئوليت مدير اين است كه هدفهاي فردي يا شخصي افراد را در حد معقول و منطقي برآورده نمايد، در جهت ماموريت و هدفهاي سازمان از حداكثر توان كاركنان و ظرفيت توليد يا ارائه خدمات استفاده كرده و براي رفاه جامعه و مشاركت در حل مسائل عمومي با رعايت تعهدات اخلاقي و اجتماعي تلاش كند.

منابع
1 - آيات مبارك قرآن كريم
2 - نهج الفصاحه
3 - نهج البلاغه
4 - دفت ريچارد ال - تئوري سازمان و طراحي ساختار - ترجمه سيد محمد اعرابي و علي پارسائيان - موسسه مطالعات و پژوهشهاي بازرگاني چاپ اول سال 1374.
5 - هارولد كونتز، سيريل اودانل و هاينز ويهرخ - اصول مديريت - ترجمه محمدعلي طوسي، سيد امين علوي و علي اكبر فرهنگي و اكبر مهدويان - مركز آموزش مديريت دولتي - سال 1370
6 - استونر، جميز و ادوارد فريمن - مديريت - ترجمه سيد محمد اعرابي و علي پارساييان - موسسه مطالعات و پژوهشهاي بازرگاني سال 1375.
7 - هربرت. جي هيكس، سي ري گولت - تئـــوري هاي سازمان و مديريت - ترجمه، گوئل كهن. تهران نشر دوران. سال 1376.
8 - دكتر سيد مهدي الواني - سيد احمدرضا قاسمي - مديريت و مسئوليتهاي اجتماعي سازمان - مركز آموزش مديريت دولتي سال 1376.
9 - منصور لاريجاني، اسماعيل - مديريت اسلامي - مجتمع شهيد مطهري - چاپ اول بهار 1369.
10 - استيفن رابينز - تئوري سازمان - ترجمه دكتر سيد مهدي الواني و حسن داناي فرد - نشر صفار سال 1376.
11- ANITA JOSE AND MARYS. THIBODEAUX INSTITUTIONALIZATION OF ETHICS, THE PERSPECTIVE OF MANAGERS. 1999. JOURNAL OF BUSINESS ETHICS.
12 - MATSALVERSSON. UNDERSTANDING ORGANIZATIONAL CULTURE, LONDON, SAGE PUBLICATION, 2002.
13 - SAMUEL. CETRO MAX. E DOUGLAS, STEWART W. HASTED, BUSINESS, DUBVQUE IA. WCB PUBLICATION, 1987.
14 - GRAY., DANIEL H.”STANDARDS OF CORPORATE RESPONSIBILITY ARE CHANGING” FINANCIAL ANALYSTS JOURNAL, VOL XXV II NO 5, SEPT. OCT 1971.
15 - COOPER, CARY L,. AND CH - ARGYRIS, ENCYCLOPE DIAL OF MANAGEMENT, SOCIAL RESPONSIBILITY” OXFORD, BLACK WELL, 1998.

16 - FRANKENTAL. PETER. “CORPORATE SOCIAL RESPONSIBILITY - APR INVENTION? “CORPORATE COMMUNICATIONTS: AN INTERNATIONAL JOURNAL V.6 NUMBER. 1-2001 PP 18-23.

17 - ZAIRI. MOHAMED. SOCIAL RESPONSIBILITY AND IMPACT ON SOCIETY, THE TQM MAGAZINE. VOLUME 12. NUMBER3 - 2000 PP 172-178.

فرزاد بزرگي: دانشجوي دوره دكتراي مديريت دولتي

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:28  توسط رسول میرزائی فر  | 

با معماران عصر ديجيتال (21)

با معماران عصر ديجيتال (21)

 [ انديشه‌هاي پيتر سنگه ]   [ اندیشمندان آینده‌نگر ]

پيتر سنگه (P.SENGE) در سال 1947 در آمريكا به دنيا آمد. مدرك كارشناسي مهندسي را از دانشگـــاه استنفورد، كارشناسي ارشد در مدل سازي سيستم هاي اجتماعي و دكتراي مديريت را از دانشگاه MIT اخذ كرد. او هم اكنون مدرس ارشد در مدرسه مديريت SLOAN در دانشگاه MIT است. آنچه پيتر سنگه با آن شناخته مي شود و از او چهره اي جهاني ساخته است نظــريه سازمانهاي يادگيرنده است. نظريه اي كه در دهه 90 نظريه مسلط و مطرح در سازمانهــــاي كسب و كار محسوب مي شد. او در تبيين نظــريه هاي يادگيري، موانع يادگيري، الگوهاي رشد، عوامل تقويت كننده و چالشهاي محدودكننده رشـــد، تلفيق استراتژي هاي رهبري و يادگيري، تشريح مدلهاي ذهني و تفكر سيستمي در سالهاي اخير بسيار كوشيده است. به همه جاي دنيا سفر كرده و سخنرانيهاي بسياري درباره اين موضوعها انجام داده است. در اين مدت او با رهبران كسب و كار، آموزش، بهداشت و حكومتي زيادي كار كرده است. سنگه با كمك شركتهاي برتر نظير AT&T، فورد، IBM مركز يادگيري سازماني و سپس انجمن يادگيري سازماني (SOL) را در MIT بنيانگذاري كرد و در آن طي كارگاههاي متعدد آموزشي، مفاهيم و روشهاي يادگيري سازماني را به طور وسيع به كارشناسان و مديران انتقال داده است. علاقه ويژه او تمركززدايي از نقش رهبري در سازمانها به منظور افزايش ظرفيت و استعداد افراد درجهت انجام كار بهره ور است.

كتاب پنجمين فرمان او يكي از پنج كتاب موثر مديريتي در دو دهه اخير قلمداد شده است. او مفاهيم انتزاعي نظريه سيستم ها را به ابزارهايي براي فهم بهترتغيير اقتصادي و سازماني تبديل كرده است. كتاب معروف ديگر او رقص تغيير است كه نگاهي متفاوت به تغيير دارد و به تعبير خود او درصدد يـافتن راهي براي عبور از اسطوره ها رهبر قهرمان است.

مجله بيزينس استراتژي پيتر سنگه را يكي از 24 نفري مي داند كه بيشترين تاثير را در استراتژي كسب و كار در 100 سال اخير داشته است.

مجله معروف هاروارد بيزينس ريويو كتاب پرفروش پنجمين فرمان او را به عنوان كتاب بنياني مديريتي در 70 سال اخير عنوان داده است.

گري همل كتــاب رقص تغيير او را مجموعه اي از توصيه هايي مي داند كه سازمان را بــه محيطــي دوست داشتني براي كار تبديل مي كند. كن بلانچارد كتاب او را براي تمام كساني كه به دنبال تغيير پايدار در سازمان هستند مفيد مي داند. وارن بنيس كتاب را منبع منـــاسب و ارزشمنــدي براي تغيير سازماني مي داند كه در هر صفحه آن مي توان ايده اي يـافت كــــه ما را به بازبيني دانسته هايمان وامي دارد.

مهمتـــرين ويژگي كتابهاي سنگه، تبيين كل نگري و تفكر سيستمي و فهم الگوي تغييرات و روابط دروني پديده ها و پرهيز دادن از نگرشهاي مكانيكـي و خطي به پديده هاست. او خود را ايده آليست عملگرا مي خواند.

شايد به همين دليل است كه درصدد تلفيق مجدد و موثر عقل و شهود و ذهن و عين در افراد و سازمانها برآمده است و سعي در يكپــــــارچه سازي مجدد آنها و القاي هنر ديدن توأمان جنگل و درختان دارد. درجاي جاي نوشتـــــه هاي او توجه به عوامل تقويت كننده رشد وجود دارد درعين اينكه عوامل بازدارنده و چالشهايي كه بر سر راه ايجاد تغييرات پايدار در سازمانهاست ازنظر دور نمانده است. محور توجه او انسان است؛ انساني كه ظرفيت و توانايي يادگيري او مرزي ندارد و همين ويژگي مي تواند اميد دستيابي به سازمانهاي يادگيرنده را همواره زنده نگاه دارد.
ما در چه عصري زندگي مي كنيم؟
سنگه: ما در عصرپارادوكس زندگي مي كنيم. تمام جوامع محصول عصر خود هستند و در مقابل، عصر خود را مي آفرينند. ما امروز در مرحلـــه گذار بين دنياي قديم وجديد به سر مي بريم. عصر صنعتي كه ويژگي اش تسلط نماد ماشين و اسطوره پيشرفت مادي بود. جامعه معاصر ما نيز با مشكلات متعددي مثل تخريب محيط زيست، زوال ساختارهاي خانواده و اجتماع، فساد سيستم هاي آموزش عمومي و بي عدالتي روبروست. اين مشكلات پيامد جنبي فرايند صنعتي شدن هستند.

عصر جديد را چه بايد ناميد و نماد آن چيست؟
- عصر جديد بي نام مانده است زيرا هنوز شكل نگرفته است. مي توانيم آن را هرچه بناميم: عصر اطلاعات، سيستم ها يا ساده تر عصر فراصنعتي. اخيراً در يك سمينار سه روزه با رهبران فكري سازمانها بودم. بسياري از آنها شركت هايي را تاسيس كرده، فناوري هاي جديدي عرضه كرده يا سهم بزرگي در جنبش آگاهي بخشي داشته اند. بنابراين، همه خودآگاه بودند. اما درخلال سمينار دريافتيم كه يك جريان پنهان بيماري وجود دارد. همه آنها نگران آينده بودند. من روي تخته يك منحني ساده كشيدم كه به صورت نمايي رشد شتابان را نشان مي داد. من نام آن را منحني پيشرفت فناوري نهادم. مي توانستم دلواپسي، عدم قطعيت و يا حتي ناتواني نيز بگذارم. باور من آن است كه اين نماد عصر ماست. جالب اين است كه اين منحني از قوانين فيزيك نيست، مصنوع خود بشر است، محصول روش جامعه مدرن ماست.

شما سازمانهاي متناسب با اين عصر را سازمانهاي يادگيرنده نام نهاده ايد. اين چه نوع سازماني است؟
- سازماني كه در آن افراد به طور مستمر درحال توسعه ظرفيت خود جهت خلق و تحصيل نتايجي هستند كه به واقع موردانتظار است. جايي كه الگوهاي جديد تفكر پرورش مي يابد، خواسته ها و تمايلات گروهي محقق مي شود و افراد پيوسته مي آموزند كه چگونه با يكديگر ياد بگيرند.

پرسش اغلب مديران سازمانها اين است كه چگونه مي توانيم يك سازمان يادگيرنده ايجاد كنيم؟
- به دو دليل اين پرسش غلط است. اول اينكه اين پرسش و اين طرزفكر مي رساند كه مديرعامل خود به تنهايي مي تواند در سازمان تغييري پديد آورد.

دوم اينكه متضمن آن است كه ايجاد سازمان يادگيرنده و يا خود يادگيري داراي فرمول مشخصي است، نه اينكه فرايند و راهي است كه بايد طي شود. ازطرفي شما بدون خلق يك سيستم نمي توانيد آن را درك كنيد. براي درك سازمانهاي يادگيرنده بايد آن را خلق كرد. نكته آخر اينكه شما هرگز نمي توانيد بگوييد كه ما يك سازمان يادگيرنده هستيم، همان طور كه نمي توانيد مدعي شويد كه همه چيز را مي دانيد. براي تجربه كردن، بايد درهمه عمر درحال يادگيري بود. شما هرگز به انتها نمي رسيد.

بــــا اين توصيف، آيا سازمان يادگيرنده دست يافتني است؟
- سازمان يادگيرنده قابل حصول است چرا كه نه تنها يادگيري در طبيعت و ذات ماست بلكه ما شيفته يادگيري نيز هستيم. به وجود آمدن سازمانهاي يادگيرنده مستلزم تربيت افرادي است كه به تفكر سيستمي مجهز شده اند.
افرادي كه قابليت هاي شخصي خود را توسعه مي بخشنــــد و ياد مي گيرند كه چگونه از مدل هاي ذهني خود بهره گرفته و آنها را بهبود بخشند. اگر اين باور غلط را كه دنيا از نيروهاي مجزاي غيرمرتبط ساخته شده است كنار بگذاريم آنگاه قادر به ايجاد سازمانهاي يادگيرنده خواهيم بود. سازمانهاي جسور و توانمندي كه بنيانشان بر يادگيري استوار است و بهترين راه بهبود عملكرد را در درازمدت يادگيري مي دانند. در شرايط امروز رويكرد عملكردمدار براي سازمان كافي نيست. سازمانهاي يادگيرنده حاضر هستند به خاطر فرداي سازمان از عملكرد امروز خود صرفنظر كنند. هرچند يادگيري زمان مي برد اما وقتي شروع شد باعث مي شود سازمان در انجام كارها بهتر ظاهر شود. تمايز بنيادي بين سازمانهاي يادگيرنده و سازمانهاي سنتي در سلطه و برتري چند اصل، نظم، روش، ابزار يا عمليات است.

آيا اينها همان است كه شما به عنوان فرمانهاي پنجگانه در كتاب معروفتان پنجمين فرمان آورده ايد؟
- بله

تفاوت اين فرامين و نظمها با نظمهاي رايج مديريتي در چيست؟
- تفاوت اساسي در شخصي بودن اين فرامين است. هريك از آنها به اين مسئله مي پردازد كه ما چگونه فكر مي كنيم، واقعاً طالب چه چيزي هستيم و چگونه با يكديگر تعامل كرده و با هم ياد مي گيريم. به اين معنا، اين فرامين بيشتر شبيه نظم هنري هستند تا نظمهاي متداول مديريتي.

اصول پنجگانه را شما ابداع كرده ايد؟
- من براي خود هيچ حقي به جهت ابداع اصول پنجگانه قائل نيستم. اين اصول، حاصل تجربيات، تحقيقات، نوشتار و ابداع صدها انسان است. كاري كه من انجام داده ام اين بوده است كه سالها اين اصول را موردبررسي قرار داده، آنها را پالايش كرده و در موسسات مختلف به كار گرفته ام.

منظور از فرمان يا نظم چيست؟
- منظور از فرمان يا نظم، نوآوري در رفتار انساني است. يك سري اصول و روشها و عمليات است كه بايد فراگرفت، بر آنها مسلط شد و آنها را درعمل بكار برد. نظم عبارتست از طريقي جهت تحصيل تواناييهاي خاص. طريقي كه خود نيز قابليت بهبود دارد. تنها راهي كه مي توان فهميد واقعاً يك ابزار يا نظم چگونه كار مي كند ساده است، شما بايد يك ويلن برداريد و تلاش كنيد كه بنوازيد. اين تنها راه است.

اين پنج فرمان كدام است؟
1- تواناييهاي فردي؛
2 - چشم انداز و آرمان مشترك؛
3 - مدلها و الگوهاي ذهني؛
4 - يادگيري تيمي؛
5 - تفكر سيستمي.

چه تواناييهاي تازه اي ايجاد مي كنند؟
الف - شوروشوق؛ يعني توانايي جهت دهي فردي يا جمعي كارها، براساس مهارت شخصي و ايجاد چشم انداز مشترك؛

ب - مذاكره مباحثه اي؛ يعني توانايي مذاكره به شيوه تأمل برانگيز، براساس الگوهاي ذهني و يادگيري تيمي؛

ج - درك پيچيدگي؛ يعني توانايي مشاهده الگوهاي ارتباط مشكلات، براساس تفكر سيستمي.

منظور از تواناييهاي فردي به عنوان اولين فرمان و اصل در ايجاد سازمانهاي يادگيرنده چيست؟
- شايستگي شخصي، چشم انداز شخصي. اين فرمان اشتياق است. تصويري منطقي از نتايجي كه افراد انتظار دارند به عنوان فرد كسب كنند. قابليتهاي فردي چيزي فراتر از مهارتهاي اكتسابي و قدرت رقابت است، گرچه اين توانايي را مي توان براين دو بنا نهاد. اين فضيلت برتر از سعه صدر يا گشاده رويي است، گرچه به رشد معنوي نيازمند است. معناي توانابودن، داشتن نگرش خلاق به زندگي و خلاق و فعال زيستن و نه منفعل بودن است. تسلط و تواناييهاي شخصي يكي از اركان اساسي در سازمانهاي يادگيرنده است. تعهد و ظرفيت يك موسسه براي يادگيري نمي تواند بيشتر از ظرفيت و تعهد اعضاي آن باشد.

چشم انداز يا آرمان مشترك چه نقشي در ايجاد سازمانهاي يادگيرنده دارد؟
- چشم انداز مشترك، توجه به اهداف مشترك را برمي انگيزد، همانگونه كه آرمان فردي تصويري است در دل و روح انسان از آنچه مطلوب و منتهاي آرزوست. چشم انداز مشترك پاسخ به اين نياز است كه ما چه چيزي را مي خواهيم خلق كنيم. آرمان مشترك تصويري است كه در يك سازمان و نزد گروهي از انسانها وجود دارد. افراد ياد مي گيرند كه با توسعه تصوير مشترك در مورد آينده موردانتظارشان و راههاي عملي رسيدن به اين آينده، درگروه يا سازمان خود نوعي تعهد ايجاد كنند.

اين چشم انداز مشترك چه ويژگيهايي بايد داشته باشد تا سازمان را به پيش ببرد؟
- نبايد تدافعي يا منفي باشد. بسياري از آرمانها ناظر به وقايع و پديده هاي بيروني هستند.

به عنوان مثال، چشم انــــداز شركت پپسي كولا به طور ضمني شكست رقيب اصلي يعني كوكاكولا است. طبعاً چنين آرمان و غايتي در چارچوب جنگ و چالش با رقيب محدود مي شود. آرمانهاي تدافعي به ندرت قادر به ايجاد خلاقيت و نوآوري هستند. آرمان مشترك منفي نيز نبايد باشد. بسياري از سازمانها تنها زماني گردهم مي آيند كه خطر نابودي آنها را تهديد مي كند.

بنابراين، فقط به چيزهايي تاكيد مي كنند كه بايد از آنها پرهيز كرد.

امروزه بسياري از سازمانها چشم انداز، مأموريت و ارزشهاي خود را تعريف و مشخص كرده اند. چه تفاوتي بين آنها وجود دارد؟
- مأموريت يعني هدف و دليل وجودي سازمـــان، اما چشم انداز يعني تصويري از آينده اي كه مي خواهيم بيافرينيم. ارزش نيز آن است كه چگونه قصد داريم زندگي كنيم تا مأموريت خود را به انجام رسانده باشيم. بنابراين، مأموريت جهت را مشخص مي كند نه مقصد را. به افراد سازمان مي گويد چرا آنها با هم كار مي كنند و چگونه قصد دارند سهمي در جهان داشته باشند. بدون يك احساس از مأموريت، چيزي پا نمي گيرد.

آيا داشتن يك بيانيه مأموريت براي سازمان كافي است؟
- اختلاف زيادي بين داشتن بيانيه مأموريت است با اينكه واقعاً مأموريت مدار باشيم. مأموريت مدار بودن به صورت حقيقي به معناي آن است كه تصميمات كليدي را مي توان به مأموريت اسناد داد. وظيفه همگان، فكر كردن مستمر و شفاف سازي مأموريت است زيرا مأموريت، هويت اصلي ارتباط و تعامل انساني را در سازمان تشكيل مي دهد. بسياري از بيانيه هاي مأموريت در كل سازمان ارتباط و تعامل نمي آفريند و تنها براي معدودي معنا دارد.

مدلهاي ذهني چيست و چه نقشي در تفكر دارد؟
- الگوهاي ذهني فرمان مهارتهاي تأمل و بررسي است. نظم مدلهاي ذهني از آنجا آغاز مي شود كه آينه را به سمت خودت برگرداني. مديران بايد يادبگيرند كه تنها مدلي از واقعيت نزد آنان است كه برپايه فرضياتي انتخاب شده و شكل گرفته است. درغير اين صورت قادر نيستند تصويري جامع از محيط پيرامون خود به دست آورند. اگر چنين وضعيتي رخ دهد بديهي است كه نمي توانند مهارت لازم براي تحقيق و جستجو در نظرات و نگرشهاي ديگران را به دست آورند و بدين ترتيب محدوديتي بزرگ بر سر راه اعمال و تفكر خود ايجاد مي كنند. اگر در سازمانهاي سنتي، دگم بزرگ عبارت بود از مديريت، سازماندهي و كنترل، در سازمانهاي يادگيرنده، دگم جديد عبارتست از آرمان و ارزشها و مدلهاي ذهني.

يادگيري تيمي به عنوان يكي از اصول پنجگانه چه كاري انجام مي دهد؟
- يادگيري تيمي حائزاهميت بسيار است چرا كه تيمها، و نه افراد، سنگ بناي يادگيري در سازمانهاي مدرن را تشكيل مي دهند. تا زماني كه تيم ها ياد نگيرند، سازمان نيز قادر به يادگيري نخواهدبود. زمان يادگيري تيمي با گفت و گو (DIALOGUE) آغاز مي شود؛ توانايي اعضاي تيم كه پيش فرضها را كنار بگذارند و وارد مرحله گفتمان مشترك شوند. تيم به كشف حقايقي نائل مي شود كه به تنهايي قابل حصول نبود. نكته قابل توجه اين است كه تجربه گفت و گو در بسياري از جوامع بدوي نيز رايج بوده است اما تقريباً در جوامع مدرن امروزي محو شده است. امروزه تلاش مي شود كه اصول گفتمان مجدداً كشف شده و درعمل به كـــــــار گرفته شود. به اين ترتيب، تيمها به صورت ماهرانه تفكر جمعي خود را متحول مي كنند. ياد مي گيرند كه انرژي خود را براي كسب اهداف مشترك بسيج كنند و به توانايي و بصيرتي بيش از مجموع استعداد اعضا دست يابند.

تفكر سيستمي را فرمان پنجم ناميده ايد. چرا؟
- زيرا معتقدم تفكر سيستمي سنگ زيربناي تمامي پنج فرمان يادگيري است. اين پنج فرمان بايد به صورت يك كل واحد ديده شوند. البته اصولاً يكپارچه سازي ابزار جديد بسيار دشوارتر از به كارگيري آنها به صورت مجزاست اما نتيجه عمل بسيار قابل توجه است. به همين علت است كه تفكر سيستمي به عنوان پنجمين فرمان معرفي مي شود. تفكر سيستمي باعث مي شود كه ساير نظمها و قواعد، تدابير مجزايي نباشند. تقويت هريك از نظمهاي ديگر به صورت مستمـر اين مطلب را به ما گوشزد مي كند كه توان كل مجموعه بيش از مجموع توانهاي اجزايش خواهدبود. افراد با تفكر سيستمي ياد مي گيرند كه تغيير و بهم پيوستگي را بهتر درك كنند، پديده ها را در كل ببيند و با نيروهايي كه پيامــدهاي كارهاي ما را تشكيل مي دهند برخوردي موثرتر داشته باشند. تفكر سيستمي به ما مي آموزد كه چيزي در بيرون از سيستم كه مسبب بروز مشكلات باشد وجود ندارد. بايد دانست كه تمامي اسباب و علل مسائل در درون سيستم نهفته است و جزيي از آن است.

چگونه مي توان كل نگر بود؟
- تفكر سيستمي راه و روشي براي كل نگري است. چارچوبي است كه تاكيد آن بر دريافت روابط داخلـــي پديده هاست و نه شناسايي تك تك آنها. ادراك الگوهاي تغيير و تحول است و نه شناختي ايستا. ما علاقه مند هستيم كه جهان را به صورت كليتي واحد درك كنيم و پديده هاي مختلف را در كنار هم و مرتبط با هم ببينيم. شايد جاي تعجب نباشد كه يكي از سرچشمه هاي ناشادماني مردمان درجهان امروز، عدم توانايي آنان در به دست آوردن تصويري كلي و واحد از جهان باشد.

فهم الگوي تغييرات چه كمكي به ما مي كند؟
- ما زندگي را به صورت مجموعه اي از اتفاقات مي دانيم و براي هر اتفاق نيز يك دليل واضح و روشن ارائه مي كنيم. اتفـــــاقات وجه غالب صحبتها در سازمانها هستند. تمركز بر روي وقايع، ما را از يافتن الگوي تغييرات درازمدت كه در پشت اتفـــــاقات نهفته است محروم مي سازد. اصولاً در سازماني كه افكار مسئولان آن مملو از وقايع روزمره است نمــــي توان صحبت از يادگيري زاينده كرد. اگر براي كسب مهارتهاي تفكر سيستمي زمان كافي اختصاص ندهيم، حتي اگر علاقه فراواني به تغيير وجود داشته باشد هيچ نوع تغيير بنيادي در سازمان رخ نخواهد داد. مشكل اصلي نداشتن وقت نيست، انعطاف ناپذيري آن است. وقتي همه مشغول هستند، مبارزه واقعي اولويت بخشي به كارهاي خودمان است. وقت افراد با اهداف و وظايف تحميلي پر مي شود و زمان اختياري كمي دارند و نمي توانند كاري را كه براي خودشان و در بلندمدت براي سازمان مهمتر است انجام بدهند.

نظام تفكر سيستمي چگونه مي تواند نگرش ما را تغيير دهد؟
- از راه مشاهده و درك روابط دروني پديده ها به جاي روابط خطي علت و معلول. اين تفاوت در نگرش بسيار مهم است زيرا نمايانگر مشاهده كل سيستم و روابط اجزا با يكديگر است. ريشه بسياري از ناتواناييهاي ما در شرايط پيچيده، گم كردن حلقه عليت و ديدن فقط قسمتي از آن است. كليد بازگشايي سيستم و درك روابط آن، پي بردن به حلقه هاي تاثير و علت و معلول به جاي خطوط مستقيم است. اين نگرش قدم اول در رهايي از تفكر خطي است. سيستم هاي پيچيده انساني دو مشخصه بسيار مهم دارند: علائم و علل. منظور از علائم، نشانه ها و شاخصهايي است كه نشان دهنده مسئله ومشكلي در سيستم است. علل و اسباب، آن زيرساختي در سيستم است كه بيشترين سهم و مسئوليت را در پذيرش نشانه ها و علائم يا به عبارت ديگر مشكل سيستم برعهده دارد و اگر شناخته شود مي توان ازطريق آن تغييرات بنيادي و پيشرفت واقعي درسيستم به وجود آورد. بسياري از ما تصور مي كنيم كه الزاماً علت به وجود آمدن يك مسئله با نشانه هاي آن در كنــــار يكديگرند و با مشاهده اين عوامل مي توانيم علل را بيابيم. نگرش سيستمي به ما مي گويد كه براي فهميدن مشكلات اساسي لازم است به مسائلي فراتر از اشتباهات فردي و يا اقبال نامساعد بپردازيم. بايد از وقايع و شخصيتها بالاتر رويم. بايد به عمق ساختاري پي ببريم كه اعمال افراد و شرايط را به گونه اي شكل مي دهد كه رويكردي اتفاق مي افتد.

شمـا تفكر سيستمي را به قانون اهرم شبيه دانسته ايد. چه وجه و مناسبتي در اين ميان وجود دارد؟
- تفكر غيرسيستمي محصول اندكي به دست مي دهد. حرف آخر را در تفكر سيستمي قانون اهرم مي زند، يعني سازوكارهايي كه سبب تغييـــــرات عمده و پيشرفت در سيستم ها مي گردد. مفهوم اهرم در خود، استفاده حداقل از نيرو و توان براي انجام كارهاي بزرگ را نهفته دارد.

شما يكي از اساسي ترين قدمهايي را كه در راه تفكر سيستمي بايد برداشت تلفيق مجدد و موثر بين عقل و شهود و ذهن و عين در افراد و سازمانها مي دانيد. منظورتان از اين تعبير چيست؟
- ما بدون همبستگي و تفاهم بين اين دو موجود نمي توانيم راه خود را بيابيم و از جنگل مشكلات بدرآييم. ما سازمانها را چگونه پديد آورده ايم؟ آنها مجموعه اي از قوانين، مقررات و ساختارهاست. پس از آن ما زندانيان همين سازمانها شده ايم. به اين ترتيب جدايي بين ذهن و عين پديد آمده است. به عبارت ديگر فكر، سازمانها را ساخته و سپس سازمانها، انسانها را گروگان خود گرفته اند. بنابراين، بايد به فكر يكپارچه سازي مجدد ذهن و عين بود.

فكر نمي كنيد نگرش سيستمي و كلي نگري، توجه به جزئيات را كه در مواردي ضروري است سلب مي كند؟
- اهرم اصلي مديريت در بسياري از شرايط، شناخت صحيح و درك عميق پيچيدگي پوياست و نه پرداختن به پيچيدگي در جزئيات. هنر تفكــــر سيستمي آن است كه ما را قادر مي سازد تا از ميان انبوه پيچيدگيها به ساختارهاي اصلي مسائل دست يابيم و قوانين حركت آنها را بشناسيم. همگي ما اين شعار تكرار مي كنيم كه بايد قدمي به عقب نهاد تا مسائل را بتوان در كليت خود ديد.

به عبارت ديگر، يك قدم به عقب برو تا جنگل را در ميان انبوه درختان نظاره گر باشي. اما متاسفانه براي بسياري از ما، درعمل اين عقب نشيني به ديدن درختان منجر خواهدشد درحالي كه جنگل را تشخيص نمي دهيم.

اولين قدم در هنر ديدن توأم جنگل و درختان است؛ يعني دريافت اطلاعات كلي و جامع درعين اينكه جزئيات نيز موردعنايت قرار دارند. تنها درصورت همزمان ديدن جزئيات و كليات مسئله است كه مي توان پاسخي قوي به تغييرات و چالشهاي پيچيده داد.

در نظام تفكر سيستمي، بازخورد و به تعبير شما در بــرخي موارد بازخورد جبراني چگونه عمل مي كند و تاثير دارد؟
- آغاز تغيير در نگرش و بروز تفكر سيستمي، تمرين و ممارست در شناخت مفهوم بازخورد در سيستم هاست. پديده اي كه چگونگي تقويت و يا ايجاد تعادل آثار تعامل بين متغيرها و سيستم را تفسير مي كند. اصولاً مسائل امروز ناشي از راه حلهاي ديروز است. فشار بيش از حد و اعمال افراطي و خارج از حد تعادل بي اثر خواهدبود. رفتارها و نتايج خوب مقطعي و زودگـــــذر، به دنبال خود نتايج بدي به بار مي آورند. مسائل مديريتي با چنين واقعيتي مواجه هستند. درسيستم پيچيده رفتار انسانها، راههاي بسيار متنوعي براي كسب رضامندي كوتاه مدت وجود دارد كه نهايت به عقوبتي ناگوار منجر مي شود و اين در اثر تأخير زماني است كه در عملكرد پديده بازخورد جبراني نهفته است. نكته كليدي و بسيار مهم براي پرهيز از چنين سرنوشتي، دورانديشي و فكر كردن به سرانجام اعمال و رفتارهاست.

آيا اين ارتباط علت و معلولي به گونه اي هست كه بتوان سازمان را به منزله يك موجود زنده ديد؟
- شركت يك موجود زنده است. تلقي شركت به عنوان يك موجود زنده به اين معناست كه به دلخواه خودش تكامل مي يابد. شركت هويت و شخصيت خودش را دارد. مانند يك گروه تئاتر يا تيم ورزشــي كه درعمل ياد مي گيرد، مي تواند به صورت يك كل ياد بگيرد. اصولاً سيستم هاي زنده يكپارچه هستند و خصوصيات آنها را بايد دركل مجموعه بررسي كرد. براي درك و فهم بسياري از چالشها و درگيريها در آنها، مديريت بايد كل نظام و سازمان را زيرنظر قرار دهد و كل نگري داشته باشد والا مثل مشهور فيل و مردان در تاريكي پيش مي آيد. اگر فيلي را به دو نيم كنند هرگز دو فيل كوچكتر به دست نخواهد آمد.

اگر مطلب بدين سادگي است چرا انسان از ديدن جهان به صورت زنده غفلت مي كند؟
- ما معمولاً چنين نگاهي به جهان نداريم. تجربه شخصي ما از نهادها كه با موسسه آغاز مي شود به ماالقا مي كند كه جهان را مكانيكي و آكنده از معيارها، نقشه ها و برنامه ها ببينيم. جهاني متشكل از افرادي كه كنترل مي شوند و رهبراني كه تغيير را اعمال مي كنند. به همين دليل نسبت به چهـــــره اساسي جهان زنده بي تــوجه هستيم. درحالي كه تحقيقات نشان مي دهد كه كودكان پيشرفت قابل ملاحظه اي در درك تفكر سيستمي داشته اند.

بزرگسالان ازطريق سيستم هاي رسمي آموزش با تفكر خطي خو گرفته اند و رهايي از اين روش تفكر براي آنان دشوار است.

كل نگري و تفكر سيستمي در تصحيح شرايط محيط سازمان چه تاثيري دارد؟
- اگر هركس خود را در شغل خود معنا كند،‌آنگاه قادر به درك اثر اعمال خود بر روي موقعيت ديگران نخواهدبود. ما غالباً شرايط محيطي را مقصر اصلي ناكاميها مي شناسيم و همواره تمامي گناهان را به عهده چيزي بيرون از خود مي اندازيم. در بطن يك سازمان يادگيرنده يك تغيير ذهنيت نهفته است.

تغيير از اينكه خود را مرتبط با دنيا بدانيم نه مجزاي از آن. درك كنيم كـــــه چگونه اعمال ما به وجود آورنده مسائل و مشكلات ما هستند. اتفاقات را به چيزي و يا كسي بيرون از خود نسبت ندهيم. تغيير سازماني مستلزم تغيير در افراد است. خطوط و حوزه هايي را در نمودار سازماني كشيدن و مشخص كردن، بدون توجه به راه تعامل صحيح با كاركنان مانند چيدمان مجدد صندليها در تايتانيك است!
اين مسئله مستلزم يك تغيير اساسي است كه شما از آن بــه عنوان تغيير اساسي پايدار تعبير مي كنيد. اين نگاه تازه به تغيير چه ويژگيهايي دارد؟
الف - سازمان را سيستمي زنده و به منزله يك اجتماع بشري مي داند؛ ب - فهم افراد از تغيير در سيستم هاي زنده را براي درك تغيير در سازمان به كار مي برد؛

ج - ديدگاه سيستم هاي زنده را براي بررسي نيروهاي حاضر در اقدامات تغيير و ميزان اثربخشي رهبران تغيير در رويارويي با اين نيروها به كار مي گيرد.

اگر اين اتفاق بيفتد به توسعه شايستگيهاي سازماني، ايجاد محيط كاري خلاق و بانشاط براي جذب و يا حفظ بهترين افراد و درنهايت بقاي سازمان مي انجامد.

اما گاه مي بينيم اغلب اقدامات تغيير در عمل به شكست مي انجامد.
چرا دو سوم از صدها شركتي كه اصول TQM را به كار بسته اند به نتايج موردانتظار خود نرسيده و آن را كنار گذاشته اند. چرا ميزان شكست طرحهاي مهندسي مجدد مطابق اشاره بينانگذاران اين حركت حدود 70 درصد است؟ چرا يك سوم شركتهايي كه در سال 1970 جزو 500 شركت بزرگ و برتر دنيا بوده اند محو شده و از بين رفته اند؟

- چون مشكلات نمي تواند با توصيه هاي كارشناسي، مشاوران بهتر يا مديران متعهدتر حل شود. مشكل اصلي شيوه تفكر ماست. اگر شيوه تفكر ما تغيير نكند تمام راههاي جديد به همان نتايج كم اثر پيشين منجر مي شوند. رهبراني كه به دنبال تغييرند غالباً مانند باغباناني هستند كه بالاي سر گياه خود مي ايستند و به آنها مي گويند رشد كنيد، سعي كنيد، مي توانيد! باغبان تلاش نمي كند كاري كند كه گياه بخواهد رشد كند. اگر گياهي امكان رشد نداشته باشد كسي نمي تواند برايش كاري بكند.

اما افراد گاه در مقابل تغيير مقاومت مي كنند و به اين ترتيب مقاصد تغييرات اساسي پايدار محقق نمي شود؟
- افراد و گروهها چنين تصوري ندارند. از نگاه سيستمي افراد مقاومت نمي كنند، سيستم طوري رفتار مي كند كه تعادل داخلي خود را حفظ كند. حفظ تعادلهاي لازم براي بقا، كه همان تطبيق است ازطريق فرايندهاي تعادل انجام مي شود. ضعف استراتژي هاي رهبري از مبارزه كوركورانه عليه فرايندهاي تعادل ناشي مي شود.

ممكن است بيشتر توضيح دهيد؟
- وقتي كسي به اتاقي مي رود كه چيزي درباره سيستم گرمـــــايش آن نمي داند چه اتفاقي مي افتد؟ تصور كنيد كه ترموستات روي 32 درجه است. پنجره را باز مي كنيد تا اتاق خنك شود. اين راه مدت كوتاهي كارايي دارد تا اينكه سيستم گرمايش روشن مي شود و دوباره آن را گرم تر مي كند. پنجره ديگري را باز مي كنيد كه همان نتيجه سابق را دارد. پس از مدتي تمام پنجره ها باز شده اند و نمي فهميد چرا اتاق خنك نمي شود. درحالي كه نيازي به بازكردن پنجره ها نيست. تغيير پايدار نيازمند درك فرايند تعادل ترموستات است. بايد فرايند تعادل را اصلاح كنيد، مثلاً مشعل را خاموش يا دماي ترموستات را تنظيم كنيد. در تغيير هم همين گونه است. مثلاً وقتي رهبر عملياتي متوجه نمي شود كه چرا افراد به اقدامات جديد متعهد نيستند از آنها مي خواهد به تغيير بپيوندند و اهميت آن را گوشزد مي كند. اما هرچه بيشتـــر براي متقاعد كردن آنها تلاش مي كند كمتر متقاعد مي شوند.

فشار بيشتر براي تعهد باعث نمي شود كه افراد متعهدتر بشوند. او متوجه نمي شود كه مسئله اساسي اعتبار خودش است. افراد باور ندارند كه خود او آماده تغيير باشد. اگر رهبران، فرايندهاي تعادل و محدوديتهاي چالشها را نفهمند متـــــوجه نمي شوند كه سيستم سعي دارد چه چيزي را حفظ كند.

شما از الگوي رشد دركتابهايتان زياد سخن به ميان آورده ايد. به نظر مي رسد اين رويكرد باتوجه به اينكه جهان را زنده ببينيم و نظام تفكر سيستمي درمورد پديده هاي آن داشته باشيم موجه است. الگوي رشد چگونه است؟
- ما بايد از شيوه تفكر مديران فاصله بگيريم و مسائل را مانند زيست شناسان بررسي و تحليل كنيم. اقدامات تغيير از چرخه زندگي ثابتي پيروي مي كنند. الگوي رشد زيست شناسي كه به رشد S شكل موسوم است تمام پديده هاي طبيعي و ازجمله تلاشهاي مربوط به تغييرات سازماني را دربرمي گيرد.

فرايند رشد طبيعي بنابه ماهيت خود، در ابتدا شتاب مي گيرد و سپس با تعامل فرايندهاي تقويت كننده و محدودكننده رشد تنظيم و تعديل مي شود.

بذر، قابليت و توان درخت شدن را دارد اما اين قابليت به كمك فرايند رشد محقق مي شود.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:26  توسط رسول میرزائی فر  | 

رهبران تغيير

رهبران تغيير

امروزه در مورد غلبه بر مقاومت در برابــــر تغييرات، كه تا 10 يا 15 سال پيش از متــــداول ترين موضوعهاي كتابهاي مديريت و سمينارهاي مديريتي بود، كمتر مي شنويم. هر شخص تاكنون پذيرفته است كه تغيير غيرقابل اجتناب است. اما هنوز هم تلويحاً گفته مي شود كه تغيير مانند مرگ يا ماليات است كه بايستي تا آنجا كه امكان دارد به تاخير بيفتد و هيچ تغييري همواره كاملاً مطبوع نخواهد بود.

اما در يك دوره تغيير ناگهاني و وسيع، همانند آنچه كه در آن زندگي مي كنيم، تغيير همه گير و طبيعي خواهد بود.

مطمئناً تغيير رنج آفرين و همراه با ريسك است و از همه بالاتر نيازمند تلاش زياد و سخت خواهد بود. اما چنانچه سازمان رهبري تغيير را وظيفه خود نداند، (اعم از آنكه سازمان تجاري، يك دانشگاه و يا يك بيمارستان باشد) نجات نخواهد يافت. در يك دوره سريع تغيير بنيادين، فقط سازمانهايي نجات خواهند يافت كه رهبران آن اهل تغيير باشند. بنابراين، يك چالش مهم قرن بيست ويكم براي مديران، آن خواهد بود كه سازمان آنان به يك رهبر تغيير، تبديل شود.

امروزه صحبتهاي زيادي در مورد يك سازمان نوآور وجود دارد اما سازماندهي سازماني كه پذيراي نوآوري باشد - حتي سازماندهي آن براي نوآوري - كافي نيست تا بتوان آن را به رهبر تغيير تبديل كرد. براي رهبر تغيير بودن، لازم است تمايل و توانايي تغيير آنچه را كه اكنون در حال انجام است داشته باشيم و همچنين توانايي براي انجام كارهاي جديد و مختلف نيز در ما باشد. براي دستيابي به اين هدف، نياز به بكارگيري سياستها و انجام اعمالي است كه باعث شود زمان حال، آينده را بسازد.

پشت سر گذاشتن ديروز
اولين قدم براي يك رهبر تغيير اين است كه منابعي كه موجب به دست آمدن و اجراي عمليات بي نتيجه مي شوند را آزاد سازد. نگهداري ديروز هميشه مشكل ساز و زمان بر است.

نگهداري ديروز هميشه باعث مي گردد كه منابع كمياب و باارزش آن و از همه بالاتر قادرترين پرسنل آن نتايجي را كسب كنند. اما انجام كارها به روشهاي مختلف - نوآوري تنها - هميشه موجب بروز اشكالات خارج از انتظار مي شود. و اگر افرادي تمايل به نگهداري ديـروز دارند، به ايـن معنـي است كـه آنها بـــه سادگي براي ايجاد فردا آمادگي نخواهند داشت.

بنابراين، اولين سياست تغيير بايستي پشت سر گذاشتني سازمان يافته باشد. رهبر تغيير سعي مي كند محصول خدمت، فرايند، بازار كانال توزيع، مشتري و استفاده كننده نهايي را در طول عمر آن آزمايش كند. اين كار براساس يك برنامه مشخص انجام مي گيرد.

سوالي كه به طور جدي بايد پرسيد اين است كه آيا ما باتوجه به آنچه كه تاكنون انجام داده و نتايج آن را ديده ايم، مي خواهيم باز هم به دنبال ادامه آن برويم؟ اگر پاسخ منفي است نبايد اجازه مطالعات ديگري داده شود بايد ديد كه چه كاري بهتر است انجام شود؟در حالتهاي زير، بايد ديروز را پشت سر گذاشت.

1 - زماني كه فكر مي كنيد هر يك از محصول، خدمات، بازار يا فرايند هنوز چندسال خوبي از عمرشان باقي است. چنين محصولات، خدمات، بازار و يا فرايندهايي قطعاً در حال زوال هستند كه هميشه بيشترين مراقبت و توجه را نياز دارند و تقريباً هميشه بايد برآورد كنيم كه چقدر از زمان عمر واقعي آنها، باقيمانده است. البته معمولاً آنها در حال زوال نيستند بلكه آنها مرده اند.

2 - زماني كه تنها بحث براي نگهداري يك محصول، خدمت، بازار يا فرآيند، اين باشد كه ارزش آن صفر شده است. حسابهاي دارائي كه ارزش آنها صفر شده است در حسابداري ماليات جايگاه خود را دارد اما براي مديريت هرگز نبايد سوال اين باشد كه ارزش آن چقدر است؟ سوال بايستي اين باشد كه چه چيزي را توليد خواهد كرد؟

3 - زماني كه به خاطر حفظ يك محصول، خدمت يا فرايند قديمي، محصول، خدمت يا فرايند جديد و روبــه رشد مورد غفلت قرار مي گيرد.

براي هر محصول، خدمت، بازار يا فرايند، هر رهبر تغيير بايستي سوال كند كه «اگر قرار بود اكنون وارد اين وضعيت شويم و اگر آنچه را كه الان مي دانيم، قبلاً مي دانستيم، آيا به همين طريق وارد اين وضعيت مي شديم كه الان وارد شده ايم؟

و آن سوال بايستي در مورد محصولات، خدمات، بازارها و يا فرايندهاي موفق و همچنين ناموفق هر دو پرسيده شود. همچنيـن پرسش بسيار مهمـــــــي بايد در مـورد توزيع كنندگان و شبكــــه هاي توزيع كه در دوره تغيير بيش از هر چيز ديگري تمايل به تغيير سريع دارند، پرسيده شود.

بهبود نظام مند
هر كاري را كه شركت انجام مي دهد، هم داخلي و خارجي، اعم از محصول يا خدمت، فرايند توليد، بازاريابي، فناوري، آموزش و توسعه نيروي انساني و استفاده از اطلاعات، لازم است با نرخ ساليانه جاري، بهبود داده شوند. در بيشتر مناطق، نرخ بهبود ساليانه 3 درصد واقعي و قابل دسترس است و نياز به بهبود سيستماتيك و مستمر دارد.

به هرحال لازمه بهبود مستمر اتخاذ تصميمات اصلي توسط سازمان است. سازمان بايستي به سوالهايي همچون پرسشهاي ذيل پاسخ دهد: در يك حوزه مشخص و معين شاخص عملكرد چيست؟ كيفيت در يك محصول چيست؟ تا چه حد بهبود مي تواند توسط مشتري مشخص گردد؟» پس تعريف و تعيين عملكرد در حوزه خدمات معمولاً خيلي مشكل است.

بهبود مستمر در هر حوزه اي غالباً باعث تغيير شكل عمليات اجرايي مي گردد. آنها به سمت ايجاد نوآوري هدايت مي شوند و باعث ايجاد نوآوري در خدمات مي گردند. فرايندها و تجارتهاي جديد به وجود مي آورند. غالباً بهبود مستمر باعث تغيير بنيادي مي گردد.

بهره برداري از موفقيت
تقريباً 70 يا 80 سال از ابداع گزارش ماهيانه و معرفي آن به بيشتر سازمانهاي تجاري مي گذرد. تقريباً بدون استثناء صفحه اول اين گزارش، حيطه هايي را كه نتايج آنها كمتر از انتظار بوده و يا هزينه هاي بيشتر از رقم بودجه پيش بيني شده را نشان مي دهد. اين گزارشها بر روي مشكلات متمركز است.

از مشكلات نمي توان چشم پوشي كرد. اما براي رهبر تغييربودن شركتها بايستي بر روي فرصتها تمركز كنند. براي حصول اين منظور نياز به ايجاد يك تغيير كوچك اما بنيادين است: صفحه اول گزارش ماهيانه جديد، بايستي برروي نتايجي كه بهتر از حد انتظار بوده اند تمركز داشته باشد، سپس صفحه مشكلات مطرح شود. زمان صرف شده براي صفحه جديد بايستي همانند زمان صرف شده براي صفحه مشكلات باشد.

همانند حالت بهبود مستمر، بهره برداري از موفقيت، به هرحال دير يا زود ما را به نوآوري اصلي رهنمون خواهد ساخت. زماني مي رسد كه كليه گامهاي كوچك در راه بهره برداري باعث تغيير بنيادي اصلي مي گردد و آن همان چيز جديد اصلي و متفاوت خواهد بود كه مطلوب ماست.

نوآوري نظام مند
امروزه به نوآوري توجه بيشتري مي شود. يك پشت سر گذاري سازمان يافته، بهبود مستمر وبهره برداري از موفقيت ممكن است براي بسياري از شركتها مثمرثمر باشد. بدون آن سياستها، هيچ سازماني نمي تواند به كسب موفقيت در نوآوري اميدوار باشد.

اما در سازمان يك رهبر تغيير موفق، بايستي يك سياست نظام مند نوآوري وجود داشته باشد. دليل اصلي اين نيست كه رهبران تغيير بايستي نوآوري كنند، بلكه دليل اصلي اينست كه يك سياست نظام مند نوآور افكار پرسنل سازمان را براي رهبري در تغيير آماده مي كند و كليه پرسنـل سازمان را وادار به مشاهده تغييـر به عنوان يك فرصت مي سازد.

نوآوري نظام مند نيازمند به يك سياست بازبيني نظام مند است كه هر 6 تا 12 ماه براي تغييرات در حوزه هايي انجام مي گيرد كه من آن را دريچه هاي فرصت مي نامم. آن دريچه ها شامل:

1 - موفقيتها و شكستهاي دور از انتظار سازمان و موفقيتها و شكستهاي دور از انتظار رقبا؛

2 - تضاد و ناهماهنگي بين آنچه هست و آنچه بايد باشد، - خصوصاً اختلاف در فرايندها مانند توليد و توزيع يا اختلاف بين فعاليتها و كوششهاي يك صنعت و ارزشها و انتظارات مشتريان آنها؛

3 - احتياجات و ملزومات فرايند همانند ارتباط ضعيف در يكي از فرايندهاي داخلي سازمان؛

4 - تغييرات در صنعت و بنياد بازار؛
5 - تغييرات در جمعيت؛
6 - تغييرات در معاني و پذيرشها - مثلاً تغيير ديد از مشاهده نيمه خالي ليوان به سوي نيمه پر آن؛
7 - دانش جديد.
هر تغيير در يكي از اين موارد سوالهايي را مطرح مي كند كه آيا اين يك موقعيت نوآوري براي ماست؟» نوآوري هرگز بدون مخاطره نيست. اما اگر نوآوري براساس بهره برداري از وقايع به وقوع پيوسته باشد، به مراتب كم مخاطره تر از موقعيتهاي غيربهره برداري خواهد بود.

اجتناب از دامهاي نوآوري
رهبران تغيير در نوآوري با سه دام مواجه خواهند شد. آنها آنقدر جذاب هستند كه ممكن است رهبران مكرراً در دام يك و يا هر سه آنها بيفتند.
1 - زماني كه دنبال راههاي نوآوري هستيد، اولين دامي كه بايد از آن اجتناب كرد موقعيتي است كه سازگاري با واقعيتهاي استراتژيك ندارد: پايين آمدن نرخ زادوولد، دگرگوني در مصرف درآمد غيرثابت را به وجود مي آورد. حتي اگر نوآوري به شكست منجر نگردد - همان طور كه معمولاً اتفاق مي افتد - هميشه مستلزم كوشش و تلاش زياد، پول و زمان است.

2 - دومين دام گيج كننده نوآوري، نوظهور بودن است. آزمايش يك نوآوري باعث خلق ارزش مي شود. نوظهور بودن فقط سرگرمي ايجاد مي كند. مديريت مكرراً بدون هيچ دليلي به جاي انجام كارهاي روزانه مشابه و خسته كننده، اقدام به نوآوري مي كند و نكته اين نيست كه آيا ما آن را دوست داريم؟ بلكه اين است كه آيا مشتريان آن را مي خواهند و براي آن پول خواهند داد؟

3 - سومين دام گيج كننده مربوط به حركت و عمل است. معمولاً زماني كه يك محصول، خدمت يا فرايند سودآور نباشد بايستي كنار گذاشته شود و يا سريعاً تغيير كند. مديريت، سازماندهي مجدد انجام مي دهد كه اغلب براي اطمينان مورد نياز است. اما بايستي بعد از عمل انجام پذيرد. سازماندهي مجدد به تنهايي يك حركت است و جايگزين عمل نيست.

فقط يك راه براي اجتناب از دامهاي فوق پيش گفته و يا نجات شخصي كه در يكي از دامها گرفتار شده است وجود دارد: سازماندهي پيش نياز تغيير است.
پيش نياز تغيير در مقياس كوچك: كســـي نمي تواند تحقيقات بازار را براساس مقياس واقعي جديد انجام دهد. همچنين هيچ ابداعي بــراي اولين بار كامل نيست. همواره مشكلات بدون اينكه كسي فكر كند بـــروز مي كنند. همواره مشكلاتي كه به نظر نوآوران بـــزرگ مي رسيدند جزئي يا غيرقابل لمس بوده اند.

اين تقريباً يك قانون طبيعت است كه هرچيز جديد واقعي، خواه محصول و يا خدمت يا يك فناوري، بازار اصلي و مصرف كننده اصلي خود را الزاماً در آنجا كه نوآوران و شركتها انتظار دارند پيدا نمي كند.

بهترين مثال از نمونه هاي اوليه است. بهبود موتور بخار كه «جيمز وات» در قرن هفدهم طراحي كرده در رخدادي است كه بيشتر مردم، آن را ظهور انقلاب صنعتي اعلام مي دارند. جميز وات در طول عمر خود فقط يك كاربرد موتور بخار را مشاهده كرد و آن تخليه آب از معدن ذغال سنگ به بيرون بود. بنابراين، او فقط آنها را به معادن ذغال سنگ فروخت. در واقع پدر واقعي انقلاب صنعتي شريك او ماتيوبولتون است. 10 يا 15 سال بعد از اينكه 70 درصد كاهش پيدا كرد.

مطالعات، تحقيقات بازار و شبيه سازي رايانه، جايگزيني براي تست واقعيت نيست. هرچيز بهبود يافته يا جديد، ابتدا نياز به تست در مقياس كوچك يعني نياز به تست اوليه دارد. باتوجه به اينكه هرچيز جديد در زمانهايي با مشكل مواجه مي شود، نياز به يك رهبر و قهرمان كه مورد احترام سازمان باشد، دارد اما لازم نيست كه آن شخص در سازمان حاضر باشد.

بهترين راه براي تست يك محصول يا خدمت جديد اغلب اين است كه يك مشتري پيدا كنيم كه واقعاً خواستار نوآوري بوده و تمايل داشته باشد براي حصول موفقيت با توليدكننده همكاري كند.

بودجه تغيير
در بيشتر شركتها فقط يك بودجه وجود دارد. در زمانهاي خوب هزينه هــــا افزايش مي يابند. در زمانهاي بد هزينه ها كــــاهش مي يابند. اين روند عملاً در دست داشتن آينده را ضمانت نمي كند. رهبري تغيير نيازمند دو بودجه جداگانه است. اولين بودجه بايستي يك بودجه عملياتي باشد كه نياز به هزينه ها بر اي حفظ كسب و كار فعلي را نشان مي دهد و معمولاً بين 80 تا 90 درصد كليه هزينه هاست. هميشه با اين سوال كه حداقل بودجه مورد نياز براي ادامه عمليات چقدر است؟ مي توان به آن بودجه رسيد. در زمانهاي نامناسب بايستي در واقع به طور معكوس اصلاح گردد سپس رهبري تغيير بايستي بودجه جداگانه اي براي آينده داشته باشد. آن بودجه بايستي در زمانهاي خوب و بد ثابت نگه داشته شود. اين بودجه كمي بيش از 10 تا 20 درصد كل هزينه ها خواهد بود.

تعداد كمي از اقلام هزينه اي براي آينده نتايج كسب خواهند كرد مگر اينكه بودجه در سطح ثابت در يك دوره اساسي نگهداري و حفظ شده باشد.
(نكته مهم و قابل توجه: به هرحال، زمانهايي خواهد بود كه حوادثي وجود دارد كه حفظ آن هزينه ها حيات شركت را تهديد خواهد كرد.)
به همين ترتيب براي محصول جديد، خدمات جديد و فناوريهاي جديد، براي توسعه بازار، مشتريها و شبكه هاي توزيع و بالاتر از همه براي توسعه نيروي انساني هم بودجه هايي بايد در نظر گفته شود.

بودجه مورد نياز آينده را مي توان با سوال مطلوب ترين چيزي كه اين فعاليتها در راستاي بهترين نتايج به دست مي آورند چيست؟ پيدا كرد.
متداولترين، اما خطرناكترين عمل، كاهش هزينه براي نيل به موفقيت، خصوصاً در زمانهاي نامناسب است. چنين تصور مي شود كه اين محصول، خدمات يا فناوري به هرحال موفق است و نيازي به صرف پول بيشتر نيست. اما صحيح اين است كه اين يك موفقيت است و بنابراين، بيشترين حمايت ممكن را نياز دارد. بايستي خصوصاً در زمانهاي بد حمايت شود يعني زماني كه در گــــردونه رقابت شروع به كاهش هزينه ها مي كنيم.

موازنه، تغيير و استمرار
سازمانهايي كه رهبران تغيير هستند درواقع براي تغيير طراحي شده اند. اما مردم به استمرار نياز دارند. آنها بايستي بدانند كه موقعيت آنها چيست. آنها نياز به اين دارند كه بدانند با چه كساني كار مي كنند.
آنها نياز دارند كه ارزشها و مقررات سازمان را بدانند. اگر محيط كاري غيرقابل پيش بيني، غيرقابل درك و ناشناخته باشد، عمليات به خوبي انجام نخواهد شد. استمرار به طور مساوي در خارج از سازمان نيز مورد نيازاست. توانايي در تغيير سريع نياز به ارتباط و همكاري بلندمدت با تامين كنندگان و توزيع كنندگان دارد.

موازنه تغيير و استمرار نياز به كار مستمر بر روي اطلاعات جاري دارد. هيچ چيزي به اندازه اطلاعات غيرموثق وضعيت، باعث گسيختن استمرار و تباهي ارتباطات نخواهد شد (به استثناء، شايد، اطلاعات غيرموثق عمدي).
اين براي هر شركت و براي هر تغييري به صورت روتين درآمده است حتــي براي پايين ترين رده هاي سازمان كه چه كساني بايستي اطلاع داشته باشند؟ شركتي كه مي خواهد يك رهبر تغيير موفق باشد، بايستي داراي مقررات استوار باشد. بالاتر از همه نياز به استحكام بنيادي در سازمان از جمله در اهداف، ارزشها، و تعريف عمليات و نتايج آنها وجود دارد. باتوجه به اينكه تغيير يك فاكتور ثابت در موسسات رهبري تغيير است، بايستي پايه اي فوق العاده قوي داشته باشد.

نهايتاً، موازنه بين تغيير و استمرار بايستي براساس پاداش، شناسايي و جايزه ساخته شود. ما مدتها پيش آموختيم كه يك سازمان نوآوري نخواهد كرد مگر اينكه به نوآوران خيلي خوب جايزه داده شود و در يك بنگاه كسب و كار اگر نوآوران موفق نشوند به رده هاي مديريت ارشد ارتقا يابند، در آن صورت مديريت بالا به تنهايي موفق به نوآوري نخواهد گرديد. همين طور ما بايستي ياد بگيريم كه يك سازمان بايستي به استمرار جايزه دهد و در نظر داشته باشد كه افرادي كه بهبود مستمر را ارائه مي دهند براي سازمان ارزشمند بوده و لياقت شناسايي و دريافت جايزه به عنوان يك نوآور حقيقي را دارند.

هرچه بيشتر يك سازمان به عنوان رهبر تغيير شناخته شود نياز بيشتري به موازنه تغيير سريع و استمرار دارد. اين موازنه يكي از ملاحظات مديريت فردا خواهد بود.

يك چيز مشخص است، ما سالهاست كه با تغييرات عميق روبرو هستيم. بيهوده است كه تغييرات را ناديده بگيريم و وانمود كنيم كه فردا همانند ديروز خواهد بود. اگرچه تغييرات قابل پيش بيني نخواهند بود، تنها سياستي كه موفق خواهد بود - اگرچه از ريسك بالايي برخوردار است - آينده سازي است.

واقعيتهاي جديد استراتژي
در يك دوره زماني تغيير سريع و كاملاً نامشخص استراتژي، همانند نمونه اي كه جهان در ابتداي قرن بيست و يكم با آن روبرو شده است، برچه اساسي مي تواند استوار باشد؟ آيا هيچ چيز قطعي وجود دارد؟
در واقع پنج پديده را مي توان در آينده قطعي انگاشت. آنها به هرحال با آنچه استراتژي جاري مدنظر دارد متفاوت هستند و بالاتر از همه اساساً اقتصادي نيستند. آنها اجتماعي و سياسي هستند. اين پنج پديده عبارتند از:

1 - كاهش شديدزاد و ولد: يكي از واقعيات مهم واحد - چون در تاريخ هيچ گاه به وقوع نپيوسته بوده - كاهش نرخ زاد و ولد است. حتي مهمتر از آن مي توان توزيع سن افراد را در جامعه دانست. هيچ گاه در تاريخ نديده و نداشته ايم كه ساختار جمعيت به گونه اي شود كه افراد مسن تعدادشان از افراد جوان - همانند آنچه كه در اواسط قرن بيست و يك در كل دنيا اتفاق خواهد افتاد و هم اكنون در بخشي از اروپا شاهد آن هستيم - بيشتر شود.

استراتژي اصلي و كلي اكنون براين اساس گذاشته شده كه تعداد افراد و جمعيت جهاني در حال كاهش است و مخصوصاً جمعيت جوان بيشتر روبه كاهش گذاشته است.

2 - تغييرات در چگونگي مصرف درآمد: هنگامي كه كسب و كارها و صنايع نسبت به موقعيت بازار خويش آگاهي مي يابند، عملاً هيچ يك واقعاً تركيب مهم آن را نمي شناسند و عملاً هيچ كدام نمي دانند كه آيا مشاركت مشتري در خريد محصولات با خدماتشان افزايش پيـدا مي كند يا كاهش مي يابد.

به عنوان يك قانون، روند توزيع درآمدهاي جاري در طبقات يعني از محصولات يا خدمات، كه يكبار بنا گذاشته شده اند، معمولاً براي يك مدت زمان طولاني ماندگار مي مانند و چرخه كسب و كار در آنها تاثيري ندارد. به همين دليل، تغييرات كمي مي توان يافت كه بااهميت تر از گرايش جديد توزيع باشند.

چهاربخشي كه درآمدهاي جاري آنها در قرن 21 رشد داشته است عبارتند از دولت، موسسات بهداشتي و درماني، مراكز آموزشي، دانشگاهي و تفريحي، تغيير روندها در اين چهار بخش اولين موضوعي است كه در استراتژي ها بايد مدنظر قرار گيرد.

3 - تعاريف جديدي از عملكرد: دو نوع توسعه يعني ظهور كارگران غيريدي طبقه متوسط و افزايش انتظار عمر، باعث توسعه موسساتي از قبيل صندوقهاي بازنشستگي و يا صندوقهاي دوجانبه گرديده است. اين صندوقها مالكان دارائيهاي عمده اجتماع مدرن و توسعه يافته يعني شركتهاي سهامي عام هستند. اكنون با اين تغيير در مالكيت، با تغيير در قدرت نيز مواجه هستيم.

در آمريكا از اواخر دهه 1920، تئوري غالب، اگرچه نامعلوم و مبهم، براين استوار بود كه در كسب و كار بايد بين سهام كليه ذينفعان شامل مشتريان، كاركنان، سهامداران و مانند آنها توازن برقرار گردد و در واقع براي هركسي قابل محاسبه باشد.

تئوري آمريكايي كه مدعي است كسب و كارها بايد انحصاراً براي منافع كوتاه مدت سهامداران فعاليت كنند، ماندگار و قابل دفاع نبوده و بايد بازنگري شوند. امنيت اقتصادي افراد بي شماري كه انتظار عمر طولاني تري نيز دارند، به طور فزاينده اي بستگي به درآمدهاي آنها به عنوان صاحبان سهام دارد. بنابراين، تاكيد بر اندازه گيري عملكرد، براساس ميزان منافع سهامداران، ديگر كاربرد نخواهد داشت.

دستاورهاي فوري چه در درآمدها و چه در نرخ سهام آن چيزي نيست كه سهامداران نياز دارند. آنها به برگشت اقتصادي براي 20 يا 30 سال بعد نياز دارند. ما مجبور خواهيم بود كه بين نتايج كوتاه مدت، (آنچه كه در حال حاضر بر ارزش تجمعي سهامــــداران تاكيد مي كند) و تجارت و حيات بلندمدت شركت توازن برقرار سازيم.

همچنين شركتها به طور روزافزون مجبورند علايق كاركنان علمي و تحصيلكرده خويش را ارضاء كنند. عملكرد بايد به صورت غيرمالي تعريف شود به گونه اي كه براي كاركنان علمي معنادار باشد و تعهد ايشان را برانگيزاند.

4 - رقابت جهاني: هيچ سازماني نمي تواند اميد به حيات داشته و موفق شود مگر آنكـه به اندازه هاي استاندارد دست يافته و در هر جاي دنيا كه هست خود را با رهبران اين زمينه هماهنگ سازد.

سازمانها در هرجاي دنيا كه باشند مدت طولاني نمي توانند بر پايه كارگران ارزان قيمت زنده بمانند (به استثناي كسب و كارهاي كوچك مانند رستورانهاي محلي) و بايد نيـــــروي كار آنها به سرعت به سطح بهره وري مشابه كاركنان رهبران آن صنعت دست يابند.

اين موضوع به ويژه در صنايع توليدي صادق است. در اغلب صنايع توليدي در كشورهاي توسعه يافته، هزينه نيروي انساني به سرعت تبديل به عامل كوچك و كوچك تري مي شود. در حال حاضر اين هزينه مساوي يا كمتر از يك هشتم كل هزينه ايجاد محصول است. اين بدين معنا است كه عمر مدل توسعه اقتصادي قرن بيستم - مدلي كه اولين بار توسط ژاپني ها بعد از سال 1955 توسعه يافت - به پايان رسيده است.

هزينه هاي پايين نيروي كار، مدت زمان طولاني نمي تواند بهره وري پايين نيروي كار را جبران كند. در چند دهه بعد ما با يك موج طرفداري از صنايع داخلي مواجه خواهيم بود.

اولين عكس العمل در دوران آشوب اين است كه سعي كنيم ديواري بسازيم كه از ملك شخصي ما در مقابل باد سرد بيرون حفاظت كند. اما چنين ديواري مدت طولاني نمي تواند از موسسات و به ويژه كسب و كارهايي محافظت كند كه در سطح استانداردهاي جهاني شكل نگرفته و رشد نكرده اند. اين روش آنها را آسيب پذيرتر مي كند.

5 - رشد ناهمخوان بين اقتصاد جهاني و تجزيه سياسي: تجــارت بدون مشخص شدن محدوده هاي اقتصادي و مرزها نمي تواند ادامه داشته باشد. محدوده هاي صنعتي و خدماتي جهاني بايد از نو تعريــــف شوند. مرزهاي بين المللي سربار، مانع و هزينه زا هستند.

ولي در همين موقع مرزهاي سياسي به كار نمي روند، چيزي آشكار نمي شود مگر اينكه يك رويداد سياسي توسط دولت ملي صورت پذيـرد. حتي در سازمانهاي اقتصـادي افـــزون طلبي سياست هنوز براقتصاد منطقي غلبه دارد.
سه نوع حوزه و قلمرو وجود دارد. حوزه اول اقتصاد حقيقي جهاني، پول و اطلاعات است. حوزه ديگر اقتصاد منطقه اي است كه كالاها در آن آزادانه گردش مي كنند و باعث ايجاد سربار ناشي از خدمات باربري شده و نقش مردم كاهش يافته، اگرچه منظور حذف آنها نيست. و در نهايت حوزه سوم در مورد واقعيتهاي محلي و ملي است كه اقتصاد زير نفوذ سياست هستند.

اين سه حوزه يا قلمرو در حال رشد سريع هستند و كسب و كار بايد در اين سه حوزه رشد و دوام داشته باشد.
روش اول در كسب و كار، مديريت بر عدم تطابق بين واقعيتهاي سياسي و اقتصادي است. كاري انجام ندهيد كه با واقعيتهاي اقتصادي ناهمخواني داشته باشد كه نتيجه آن عدم رشد و توسعه در مقياس جهاني است.

توسعه و رشد تجارت در عرصه هاي مختلف در دنيا نهايتاً براساس پيوستن به ديگــران و افزايش يا حتي شروع مجدد نخواهد بود. بلكه بايد براساس توافق بين كشورها، شركاي تجاري، پيوستن به ديگران و تمامي روابط بين سازمانهاي محلي تصميم گيرنده و دخيل در سياست پايه گذاري شود. به عبارت ديگر، سازمانها به طور فزاينده اي براساس ساختاري پايه گذاري مي شوند كه ضمن اقتصادي بودن، حقوقي و سياسي نيستند.

مقاله حاضر از سايت WWW.INC.COM/MAGAZINE انتخاب شده است.

مطلب‌های دیگر از همین نویسنده در سایت آینده‌نگری:



منبع: تد بير
غيير
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:22  توسط رسول میرزائی فر  |